عشق بی حد و مرز😌🪄
·.¸¸.·♩♪♫ هـرشـب هــܩــین مو00:00ـقع ڪـہ ܩـیـشــہ בل ܩـن پـیـش تـوعــہ♫♪♩·.¸¸.·
تــایـ00:00ــم فـداتـون،فــداے حـامــےمـون؛🌚
بــہ امـید بـهـتـر بـودن فـردامـون✨️🦢
💖⛓️00:00⛓️💖
دوستان😔💔.
میخوام پارت بدم!
به احتمال ۱ درصد شاید اشکتون در بیاد.
پس دستمال کنارتون باشه.
فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
امیدمو ازم گرفتو..
دعا کردم امیدش بمیره!
فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
دعا کردم امیدش بمیره!
جوونیمو ازم گرفتی؛
فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
جوونیمو ازم گرفتی؛
خدا جوونیتو بگیره.
فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
خدا جوونیتو بگیره.
دیدم میمیره یه پرنده توی قفس-
فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
دیدم میمیره یه پرنده توی قفس-
مثل قلبم تو سینه🙂.
فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🤎🕯️. 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁶² +خندم گرفت فاطمه:من میرم توی اتاق. +باش. فاطمه:رفتم
ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🤎🕯️.
𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁶³
امیر:اهمیتی ندادم؛
بعد چند دقیقه پسره رفت از جلوی در.
و بعد بردمش خونه..
~~~
فاطمه با وحشت خودش را از دست امیر بیرون کشید.
فاطمه: امیر، ولم کن! داری دردم میاری!
امیر با عصبانیت نگاهش کرد.
امیر: فکر کردی میتونی هر کاری دلت خواست بکنی و بعدش جواب پس ندی؟
فاطمه: من هیچ کاری نکردم... چرا حرفم رو باور نمیکنی؟
امیر: ساکت شو!
فاطمه عقب رفت. اشک روی صورتش میلغزید.
فاطمه: امیر... خواهش میکنم...
چند دقیقه بعد سکوت سنگینی اتاق را پر کرده بود.
در اتاق باز شد و مادر امیر با نگرانی وارد شد.
مامان امیر«آسوده»: امیر؟ اینجا چه خبره؟
نگاهش به فاطمه افتاد که روی زمین افتاده بود و تکان نمیخورد.
آسوده: یا خدا...
با عجله کنارش نشست.
آسوده: فاطمه! عزیزم! صدامو میشنوی؟
امیر بدون اینکه چیزی بگوید از کنار مادرش رد شد.
آسوده: امیر! کجا میری؟!
اما پسرش حتی برنگشت نگاهش کند.
دستان مادر امیر میلرزید.
آسوده: خدایا... الان چیکار کنم؟
همان لحظه گوشی فاطمه زنگ خورد.
روی صفحه نوشته شده بود: «هانیجو..نم».
مادر امیر با دستهای لرزان تماس را جواب داد.
آسوده: الو؟
+ سلام فاطی؟ کجایی؟ جواب نمیدی.
آسوده: من... من مادر امیرم.
+ مادر امیر؟ فاطمه کجاست؟
آسوده: حالش خوب نیست... بیهوش شده.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
+ چی گفتین؟! منظورتون چیه؟
آسوده:لطفاً زود بیاین...
هانیه بدون حرف دیگری تماس را قطع کرد.
+ حامیییی پاشو
حامی از روی مبل بلند شد.
- چی شده؟
+ فاطی حالش بد شده. باید بریم.
- الان؟
+ آره الان!
چند دقیقه بعد هر دو با عجله وارد خانه شدند.
هانیه تا چشمش به فاطمه افتاد رنگش پرید.
+ فاطی...
کنارش زانو زد و دست سردش را گرفت.
+ نه... نه... خواهش میکنم چشمهاتو باز کن.
- معطل نکنیم. باید ببریمش بیمارستان
فاطی رو بغل کردم و بردمش داخل ماشین.
رسیدیم بیمارستان و فاطمه رو بردن داخل یه اتاق.
چند ساعت بعد...
هانیه بیقرار جلوی اتاق پزشک قدم میزد.
+ چرا انقدر طول کشیده؟
حامی شانهاش را گرفت.
- آروم باش.
+ چطور آروم باشم؟ اون بهترین دوستمه.
در همان لحظه پزشک از اتاق بیرون آمد.
هانیه با عجله جلو رفت.
+ دکتر؟ حالش چطوره؟
پزشک مکثی کرد.
👨⚕: وضعیتش پایدار شده.
+یه نفس راحت کشیدم.؛
خدا رو شکر...
اما چهره دکتر هنوز جدی بود.
👨⚕: ولی متأسفانه یک مسئله وجود داره.
لبخند از صورت هانیه محو شد.
+ چه مسئلهای؟
دکتر نگاهش را پایین انداخت.
👨⚕: آسیبهای واردشده جدی بوده. ممکنه در آینده برای بچهدار شدن با مشکلات زیادی روبهرو بشه.
هانیه انگار چیزی نشنیده بود. همان جوری آرام لــ..ــب زد..؛
یعنی چی؟
حامی ناباورانه پرسید:
- منظورتون اینه که...
👨⚕: احتمال اینکه نتونه مادر بشه وجود داره.
صدای گریه هانیه راهروی بیمارستان را پر کرد.؛
نه...
چند ساعت بعد، وقتی فاطمه چشمانش را باز کرد، هانیه کنار تختش نشسته بود.
+ فاطی...
فاطمه با صدایی ضعیف گفت؛
چرا گریه میکنی؟
+نتونستم جواب بدم
فاطمه:هانیه... چی شده؟
اشکهای هانیه روی دست فاطمه چکید.
+ هیچی...
فاطمه: با نگرانی بهش نگاه کردم.؛
چرا داری اینجوری نگاهم میکنی؟
+ سرم رو انداختم پایین.؛
یکم احساساتی شدم همین🙂.
{رمان. . .🌚}
{به قلم | FATI✍}
{اصکی❌🐘}