eitaa logo
فور؟ کم‌بده لف‌ندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
205 دنبال‌کننده
931 عکس
123 ویدیو
32 فایل
به‌نام‌کسی‌که‌عشق‌را‌آفرید. عشق‌‌بی‌حد‌و‌مرز¹. درحال‌پارت‌‌گذاری… عشق‌بی‌حد‌ومرز‌². به‌زودی… 🖤🌙. عشق‌بی‌حد‌و‌مرز،امادردلِ‌سختی‌ها چون‌شعله‌ای‌که‌می‌سوزد‌میانِ‌تندیِ‌طوفان‌ها 💆🏿‍♀️. عضو جمعیت نویسندگان📖 | 📝𝟬𝟵𝟳 ꧁Idi : @FATI023z
مشاهده در ایتا
دانلود
دوستان😔💔. می‌خوام پارت بدم! به احتمال ۱ درصد شاید اشکتون در بیاد. پس دستمال کنارتون باشه.
فور؟ کم‌بده لف‌ندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬🤎🕯️. ‌𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁶² +خندم گرفت فاطمه:من میرم توی اتاق. +باش. فاطمه:رفتم
ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬🤎🕯️. ‌𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁶³ امیر:اهمیتی ندادم؛ بعد چند دقیقه پسره رفت از جلوی در. و بعد بردمش خونه.. ~~~ فاطمه با وحشت خودش را از دست امیر بیرون کشید. فاطمه: امیر، ولم کن! داری دردم میاری! امیر با عصبانیت نگاهش کرد. امیر: فکر کردی می‌تونی هر کاری دلت خواست بکنی و بعدش جواب پس ندی؟ فاطمه: من هیچ کاری نکردم... چرا حرفم رو باور نمی‌کنی؟ امیر: ساکت شو! فاطمه عقب رفت. اشک روی صورتش می‌لغزید. فاطمه: امیر... خواهش می‌کنم... چند دقیقه بعد سکوت سنگینی اتاق را پر کرده بود. در اتاق باز شد و مادر امیر با نگرانی وارد شد. مامان امیر«آسوده»: امیر؟ اینجا چه خبره؟ نگاهش به فاطمه افتاد که روی زمین افتاده بود و تکان نمی‌خورد. آسوده: یا خدا... با عجله کنارش نشست. آسوده: فاطمه! عزیزم! صدامو می‌شنوی؟ امیر بدون اینکه چیزی بگوید از کنار مادرش رد شد. آسوده: امیر! کجا میری؟! اما پسرش حتی برنگشت نگاهش کند. دستان مادر امیر می‌لرزید. آسوده: خدایا... الان چیکار کنم؟ همان لحظه گوشی فاطمه زنگ خورد. روی صفحه نوشته شده بود: «هانی‌جو..نم». مادر امیر با دست‌های لرزان تماس را جواب داد. آسوده: الو؟ + سلام فاطی؟ کجایی؟ جواب نمیدی. آسوده: من... من مادر امیرم. + مادر امیر؟ فاطمه کجاست؟ آسوده: حالش خوب نیست... بیهوش شده. چند ثانیه سکوت برقرار شد. + چی گفتین؟! منظورتون چیه؟ آسوده:لطفاً زود بیاین... هانیه بدون حرف دیگری تماس را قطع کرد. + حامیییی پاشو حامی از روی مبل بلند شد. - چی شده؟ + فاطی حالش بد شده. باید بریم. - الان؟ + آره الان! چند دقیقه بعد هر دو با عجله وارد خانه شدند. هانیه تا چشمش به فاطمه افتاد رنگش پرید. + فاطی... کنارش زانو زد و دست سردش را گرفت. + نه... نه... خواهش می‌کنم چشمهاتو باز کن. - معطل نکنیم. باید ببریمش بیمارستان فاطی رو بغل کردم و بردمش داخل ماشین. رسیدیم بیمارستان و فاطمه رو بردن داخل یه اتاق. چند ساعت بعد... هانیه بی‌قرار جلوی اتاق پزشک قدم می‌زد. + چرا انقدر طول کشیده؟ حامی شانه‌اش را گرفت. - آروم باش. + چطور آروم باشم؟ اون بهترین دوستمه. در همان لحظه پزشک از اتاق بیرون آمد. هانیه با عجله جلو رفت. + دکتر؟ حالش چطوره؟ پزشک مکثی کرد. 👨‍⚕: وضعیتش پایدار شده. +یه نفس راحت کشیدم.؛ خدا رو شکر... اما چهره دکتر هنوز جدی بود. 👨‍⚕: ولی متأسفانه یک مسئله وجود داره. لبخند از صورت هانیه محو شد. + چه مسئله‌ای؟ دکتر نگاهش را پایین انداخت. 👨‍⚕: آسیب‌های واردشده جدی بوده. ممکنه در آینده برای بچه‌دار شدن با مشکلات زیادی روبه‌رو بشه. هانیه انگار چیزی نشنیده بود. همان جوری آرام لــ..ــب زد..؛ یعنی چی؟ حامی ناباورانه پرسید: - منظورتون اینه که... 👨‍⚕: احتمال اینکه نتونه مادر بشه وجود داره. صدای گریه هانیه راهروی بیمارستان را پر کرد.؛ نه... چند ساعت بعد، وقتی فاطمه چشمانش را باز کرد، هانیه کنار تختش نشسته بود. + فاطی... فاطمه با صدایی ضعیف گفت؛ چرا گریه می‌کنی؟ +نتونستم جواب بدم فاطمه:هانیه... چی شده؟ اشک‌های هانیه روی دست فاطمه چکید. + هیچی... فاطمه: با نگرانی بهش نگاه کردم.؛ چرا داری اینجوری نگاهم می‌کنی؟ + سرم رو انداختم پایین.؛ یکم احساساتی شدم همین🙂. {رمان. . .🌚} {به قلم | FATI✍} {اصکی❌🐘}