eitaa logo
فور؟ کم‌بده لف‌ندعععع. 𓍼֪࣪ 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 𝑩𝒊 𝑯𝒂𝒅 𝒐 𝑴𝒂𝒓𝒛.
201 دنبال‌کننده
946 عکس
123 ویدیو
32 فایل
به‌نام‌کسی‌که‌عشق‌را‌آفرید. عشق‌‌بی‌حد‌و‌مرز¹. درحال‌پارت‌‌گذاری… عشق‌بی‌حد‌ومرز‌². به‌زودی… 🖤🌙. عشق‌بی‌حد‌و‌مرز،امادردلِ‌سختی‌ها چون‌شعله‌ای‌که‌می‌سوزد‌میانِ‌تندیِ‌طوفان‌ها . عضو جمعیت نویسندگان📖 | 𝟬𝟵𝟳 ꧁Idi : @FATI023z
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم عمل به قولمون رو بزاریم💆🏻‍♀🛐.
فور؟ کم‌بده لف‌ندعععع. 𓍼֪࣪ 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 𝑩𝒊 𝑯𝒂𝒅 𝒐 𝑴𝒂𝒓𝒛.
ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬🤎🕯️. ‌𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁶⁷ از کن شدن هم دردناک تره.. سکوت بین من و فرشته کش اومد.
ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬🤎🕯️. ‌𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁶⁸ این حرف بابا از کت.ک‌های امیر برام بیشتر درد داشت. چون بعضی زخم‌ها روی تن نمی‌مونن... روی قلب می‌مونن. سکوت سنگینی روی میز افتاده بود. هیچکس چیزی نمی‌گفت. حتی صدای نفس کشیدن‌هام هم توی گوشم بلند شده بود. بابا بی‌تفاوت مشغول غذا خوردن بود. انگار نه انگار که چند ثانیه پیش دنیا رو روی سر یکی خراب کرده. سرم پایین بود. نگاهم روی بشقابم ثابت مونده بود. اما این بار... نه. نمی‌خواستم فرار کنم. نمی‌خواستم برم توی اتاق و پشت در بسته گریه کنم. آروم سرم رو بالا آوردم. برای اولین بار مستقیم به چشم‌های بابام نگاه کردم. فاطمه: راست میگی. قاشق توی دست فرشته متوقف شد. فرید نگاهی به فاطمه انداخت. جاوید بالاخره سرش را بلند کرد. فاطمه: شاید همونجا می‌موندم بهتر بود. چون تمام راه فکر می‌کردم وقتی برگردم... حداقل یه نفر خوشحال میشه. فکر می‌کردم بابام بعد این همه سال... دلش برام تنگ شده.؛ لبخند تلخی روی لبم نشست. اما ادامه دادم. ؛ ولی ظاهراً اشتباه می‌کردم. فرشته: فاطی آروم باش.. اما دیگه نمی‌خواستم ساکت بشم. سال‌ها ساکت مونده بودم. بسم بود. فاطمه: می‌دونی بدترین قسمتش چیه بابا؟ اینکه حتی نمی‌دونم چه کاری کردم که اینقدر ازم متنفری. اگه اشتباهی کردم بگو. اگه گناهی کردم بگو.اگه ازم ناراحتی بگو. ولی اینجوری رفتار نکن... انگار اصلاً دخترت نیستم. فرشته اشکانش سرازیر شد. فرید مشت‌هایش را گره کرده بود. اما نگاه او فقط روی جاوید بود. برای چند ثانیه... چند ثانیه‌ی خیلی طولانی... چیزی درون چشم‌های مرد روبه‌رویش لرزید. انگار درد بود. یا شاید عذاب وجدان. اما فقط برای یک لحظه. بعد دوباره صورتش سرد شد. جاوید: حرفت تموم شد؟ فاطمه: آره. جاوید: از جام بلند شدم. صندلی عقب رفت و صدای خشکی توی سالن پیچید.؛ پس حالا به حرف منم گوش کن. بعضی چیزا هست که هیچ‌وقت نمی‌فهمی. فاطمه: پس توضیح بده. ؛ بابا نگاه تندی بهم انداخت. جاوید: لازم نیست. فاطمه: برای تو شاید.؛ اشک از چشمم افتاد...؛ ولی برای من لازمه. چون دارم هر روز به خاطرش خرد میشم. فرید یهو از جاش بلند شد. فرید: بسه دیگه بابا! جاوید اخم کرد. فرید: تا کی می‌خوای ادامه بدی؟ جاوید: بشین سر جات. فرید: نه. صدای فرید برای اولین بار بلند شد. فرید: اون بعد این همه سال برگشته. از وقتی رسیده فقط داری اذیتش می‌کنی. جاوید: به تو ربطی نداره. فرید: اتفاقاً داره. با انگشت به سمت او اشاره کرد... فرید: چون اون خواهر منه. و این خونه...خونه‌ی اونم هست. سکوت سنگینی سالن رو پر کرد. جاوید فقط به فرید خیره شده بود. انگار باورش نمی‌شد پسرش جلوش واستاده. و من برای اولین بار بعد از سال‌ها... احساس کردم حداقل یک نفر هنوز کنارمه. اما نمی‌دونستم... طوفان واقعی تازه قراره شروع بشه... {رمان. . .🌚} {به قلم | FATI✍} {اصکی❌🐘}