eitaa logo
ᴇsʜɢʜ ʙɪ ʜᴀᴅ ᴏ ᴍᴀʀᴢ🕯️🤎.
195 دنبال‌کننده
640 عکس
80 ویدیو
32 فایل
عشق‌مرزی‌نمی‌شناسد؛نه‌فاصله‌رامی‌فهمد،نه‌ترس‌را نه آن‌همه‌دیواری‌را‌که‌دنیا،میانِ‌دو‌دل می‌کشد عاشقی‌یعنی‌دست‌ازدوست‌داشتن‌نکشی حتی‌وقتی‌شب‌هاطولانی‌ترازهمیشه‌اند حتی‌وقتی‌تمامِ‌دنیا,دلیل می‌آورد که برگردی🤎. 🧸‌کُدمون« 📝𝟬𝟵𝟳 | ꧁Idi : @FATI023z
مشاهده در ایتا
دانلود
😍💜 کپی؟!؟نه فور بهتره😌✅️ 𝐼𝑛 𝐻𝑎𝑚𝑒 𝐴𝑑𝑎𝑚✨️🎤 𝙘𝙝𝙖𝙣𝙣𝙚𝙡; @Haamim_salehi_1376_fan
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنر دخترتون چی بود😅 کپی؟!؟نه فور بهتره😌✅️ 𝐼𝑛 𝐻𝑎𝑚𝑒 𝐴𝑑𝑎𝑚✨️🎤 𝙘𝙝𝙖𝙣𝙣𝙚𝙡; @Haamim_salehi_1376_fan
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خالص خالص☺️ کپی؟!؟نه فور بهتره😌✅️ 𝐼𝑛 𝐻𝑎𝑚𝑒 𝐴𝑑𝑎𝑚✨️🎤 𝙘𝙝𝙖𝙣𝙣𝙚𝙡; @Haamim_salehi_1376_fan
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+++++ کپی؟!؟نه فور بهتره😌✅️ 𝐼𝑛 𝐻𝑎𝑚𝑒 𝐴𝑑𝑎𝑚✨️🎤 𝙘𝙝𝙖𝙣𝙣𝙚𝙡; @Haamim_salehi_1376_fan
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کپی؟!؟نه فور بهتره😌✅️ 𝐼𝑛 𝐻𝑎𝑚𝑒 𝐴𝑑𝑎𝑚✨️🎤 𝙘𝙝𝙖𝙣𝙣𝙚𝙡; @Haamim_salehi_1376_fan
فاطی نیست و نمیتونه پارت بده من به جاش میدم🥲🖤
این همه ادم🥲🖤
چرا قلبمو باید به تو میدادم🥲💔
چرا باید بشم عاشق اونی که منو اصلا نمیخوادم🥲🖤
این همه ادم🥲💔
چرا بین همه من اینهمه سادم...🥲🖤
🖤ࡃ̈̇ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬‌🖤 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁶ مدیر:بله بفرمایید -رفتم سمت طراحی هام که بله باز این دختر مدیر منو کلفت خودش دونست رها:برام قهوه بیار -من کلفت توهم؟ رها:وظیفته گلم -یه پوزخندی زدم رها: یجوری بهش نگاه کردم که نگم -واقعا فکر کردی کی هستی؟ رها:تو فکر میکنی کی هستی؟تویی که یه دختر آواره بدبخت رو خانواده ات میدونی واسه من زبون باز نکن -یه اخمی کردم و موهاشو گرفتم رها:آییییی نکننن کمککککک بابااااا -مدیر اومد منو جدا کرد و سرم داد زد و منو رها رو برد اتاقش مدیر:چرا اینکارو کردی هانیه؟ -تا میخواستم دهن وا کنم رها شروع کرد به دروغ گفتن رها:بابا این دختر روان..یه داشتم باهاش حرف میزدم یهو موهامو گرفت -خندیدم مدیر این دخترتون استاد دروغ هاست😂 مدیر:خ...فه شی..د هردوتون -خودم رو جمع کردم مدیر:هانیه میتونی بری -چشم بلند شدم و رفتم سمت در اتاق و تا پام رو گذاشتم بیرون حرف مدیر به گوشم رسید حرف مدیر: دخترم این هانیه رو اذیت نکن بچه خانواده نداره دلم براش میسوزه -سریع از اتاق زدم بیرون و بغضی شدم اما بغضم رو قورت دادم رفتم سمت اتاق کارم و شروع کردم به طراحی کردن با حرص با کینه همه فقط دل‌شون برام میسوزه هیچکی خود من واقعی رو دوست نداره غیر فاطی همینجوری میکشیدم که خبر به گوشم رسید که فردا میریم مؤسسه منم بلند شدم و رفتم کتم رو برداشتم طراحی هام رو چپوندم توی کیفم و وسایلام رو برداشتم و از محل کارم زدم بیرون و ماشین رو برداشتم و رفتم پاتوقم جایی که خانواده ام تصادف کرد {رمان. . .🌚} {به قلم | 𝗙𝗔𝗧𝗜✍️} {اصکی❌️🍂}