eitaa logo
فور؟ کم‌بده لف‌ندعععع. 𓍼֪࣪ 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 𝑩𝒊 𝑯𝒂𝒅 𝒐 𝑴𝒂𝒓𝒛.
203 دنبال‌کننده
955 عکس
124 ویدیو
32 فایل
به‌نام‌کسی‌که‌عشق‌را‌آفرید. عشق‌‌بی‌حد‌و‌مرز¹. درحال‌پارت‌‌گذاری… عشق‌بی‌حد‌ومرز‌². به‌زودی… 🖤🌙. عشق‌بی‌حد‌و‌مرز،امادردلِ‌سختی‌ها چون‌شعله‌ای‌که‌می‌سوزد‌میانِ‌تندیِ‌طوفان‌ها . عضو جمعیت نویسندگان📖 | 𝟬𝟵𝟳 ꧁Idi : @FATI023z
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از فور؟ فیلتر میکنم بی شوخی ✪ســــطرهای رنــــگی✪
پایان تقدیمی تگ ها ده دقیقه ی دیگه پاک بشن💯 لف بعد تقدیمی؟ خودت ریپ و چنلت 🐘 آیدی و لینک چنلاتون ذخیره شده✅
صبر‌کنید‌پارت‌رو‌درست‌کنم‌. الانننن. یدیقهه.
فور؟ کم‌بده لف‌ندعععع. 𓍼֪࣪ 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 𝑩𝒊 𝑯𝒂𝒅 𝒐 𝑴𝒂𝒓𝒛.
ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬🤎🕯️. ‌𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁷¹ - نتونستی حتی پنج ثانیه هم باهام قهر کنی. + کی گفته؟
ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬🤎🕯️. ‌𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁷² - چشم خانم رئیس... ببخشید. ~~~ فاطمه: فضای خونه هنوز برام سنگین بود. داشتم ظرفارو میشستم. فرید: فاطمه... بیا اتاقم. فاطمه: الان؟ فرید: آره... یه دقیقه. فاطمه: دستامو خشک کردم و دنبالش رفتم.؛ چیزی شده؟ فرید: آره... فاطمه: چیه؟ فرید: دیگه نمی‌ذارم اینجا بمونی. فاطمه: یعنی چی.. نمی‌ذاری اینجا بمونم؟ فرید: یعنی هر روز داری جلوی چشمم خورد میشی. نمیتونم‌ تحمل کنم. فاطمه: فرید... فرید: نه، بذار من حرف بزنم. فاطمه:فرید یه پوشه از داخل کشوی میزش درآورد و گذاشت جلوم.؛ اینا چیه؟ فرید: سند یه خونه. فاطمه: خونه؟ فرید: آره... چند سال پیش با پولی که خودم جمع کرده بودم و یه مقدار سرمایه‌گذاری یه خونه خریدم. برای همچین روزی. فاطمه: با تعجب بهش نگاه کردم؛ تو... هیچ‌وقت نگفته بودی. فرید: لازم نبود که بگم. فاطمه: ولی بابا.. فرید: بابا هرچقدر پولدار باشه دلیل نمیشه حق داشته باشه هر روز تحقیرت کنه. فاطمه: بغضی‌شدم؛ من نمی‌خوام باعث دعواتون بشم. فرید: دعوا از وقتی شروع شد که اون یادش رفت تو دخترشی نه دشمنش. نمی‌دونم چرا اینجوری شده... ولی هر دلیلی داشته باشه حق نداره با تو این رفتار رو بکنه. فاطمه: سرم را پایین انداختم. تا میخواستم حرف بزنم صدای فرشته از پشت در اومد. فرشته: میشه بیام تو؟ فرید: بیا. فرشته: وارد اتاق شدم. تا چشمم به پوشه افتاد حدس زدم؛ یعنی... تصمیمتو گرفتی؟ فرید: آره. فاطمه: چه تصمیمی؟ فرید: امشب فاطمه با من میاد. فرشته: فکرشو کرده بودم... فاطمه: بابا هیچ‌وقت اجازه نمیده. فرید:لبخند‌کمرنگی‌زدم؛ این خونه مال خودمه برای رفتن به خونه‌ی خودم از کسی اجازه نمی‌گیرم. فاطمه: ولی اگه دنبالم بیاد… فرید: اونموقع من جوابشو میدم. فاطمه: برای اولین بار حس کردم شاید هنوزم یه نفر هست که نذاره تنهایی از پس همه چی بر بیام. فرید: از بچگی وظیفم بود مواظبت باشم... ولی نتونستم. دیگه نمی‌خوام بیشتر از این دیر بشه. برو وسایلتو جمع کن...‌ از امشب... دیگه قرار نیست هر شب با گریه بخوابی. میری یه خونه. که آرامش داشته باشی. {رمان. . .🌚} {به قلم | FATI✍} {اصکی❌🐘}