eitaa logo
پایان
197 دنبال‌کننده
955 عکس
124 ویدیو
32 فایل
به‌نام‌کسی‌که‌عشق‌را‌آفرید. عشق‌‌بی‌حد‌و‌مرز¹. درحال‌پارت‌‌گذاری… عشق‌بی‌حد‌ومرز‌². به‌زودی… 🖤🌙. عشق‌بی‌حد‌و‌مرز،امادردلِ‌سختی‌ها چون‌شعله‌ای‌که‌می‌سوزد‌میانِ‌تندیِ‌طوفان‌ها . عضو جمعیت نویسندگان📖 | 𝟬𝟵𝟳 ꧁Idi : @...
مشاهده در ایتا
دانلود
پایان
چرا‌حس‌میکنم‌کسی‌پارتامو‌دوست‌نداره😔✨.
هیس بشو🎀💆🏻‍♀️ (ینفر اینجا عس ک با تک تک جملات رماناتون میپره بالا میاد پایین🧘🏻‍♀️* )
پایان
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_xt0kzh&btn=عشق.بی.حد.و.مرز ناشناس‌چنلمون🙆🏿‍♀️🤏🏿💜.
اومدم خواستگاری پارت😔💐 . ولی‌پارت‌شمارو‌نمیخواد😔💆🏻‍♀.
پایان
ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬🤎🕯️. ‌𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁷² - چشم خانم رئیس... ببخشید. ~~~ فاطمه: فضای خونه هنوز
ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬🤎🕯️ 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁷³ فرید: میری یه خونه که آرامش داشته باشی. فاطمه: بغضی شدم؛ باشه... «صبح روز بعد». فرید: چمدونش رو داخل صندوق عقب گذاشتم؛ خب‌اماده‌ای؟ فاطمه: آره... اماده‌م‌‌بریم؛ بعد از حدود نیم ساعت جلوی یه آپارتمان توقف کردیم. فرید:رسیدیم.؛ و از ماشین پیاده شدیم. فاطمه: همراهش وارد ساختمون شدم. با آسانسور رفتیم طبقه سوم. فرید در واحد رو باز کرد. فرید: کلید رو روی میز گذاشتم؛ از امروز اینجا خونه توئه. توش راحت باش. فاطمه: آروم دور تا دور خونه رو نگاه کردم.؛ خیلی قشنگه... فرید: صبر کن هنوز جای خوبش مونده‌. فاطمه: لبخند کمرنگی زدم؛ همین که کسی نیس اذیتم کنه برام کافیه. فرید: دستم رو روی سرش کشیدم؛ قول میدم از این به بعد بیشتر بخندی. فاطمه: خب نمیخوایی خونه رو به خواهرت نشون بدی؟ (باخنده). فرید: باشه بیا بریم خونه رو بهت نشون بدم. فاطمه: فرید کل خونه رو بهم نشون داد. خیلی قشنگ بود. ویوش، اتاقم، و. . . داشتیم خونه رو می‌گشتیم که زنگ در خورد. فرید: اخمی کردم؛ این وقت صبح کیه؟ فاطمه: فرید در رو باز کرد پشت در یه پسر قدبلند با استایل ساده وجذاب واستاده‌بود. عرشیاس: سلام داداش... دیشب دیدم چراغات روشنه گفتم اومدی یه سر بزنم. مزاحم که نشدم؟ فرید: (خندیدم) نه بابا.‌ . بیا تو. فاطمه: پسره تازه چشمش به من افتاد. برای یه لحظه مکث کرد. بعدش فرید رو به من کرد و آروم لب زد. فرید: فاطمه، این عرشیاسه. همسایه واحد بغلی... و رفیق چند ساله‌ی منه. فاطمه: آروم سرم رو تکون دادم؛ سلام. خوشبختم. عرشیاس: لبخند خیلی کمرنگی زد؛ سلام... خوش اومدی.‌ • راوی • بعضی آدم‌ها، درست وقتی وارد زندگی‌ات می‌شوند که دیگر دلت حتی حوصله‌ی آشنا شدن با کسی را هم ندارد. فاطمه هنوز زیر آوار خاطراتی نفس می‌کشید که هر کدام، تکه‌ای از آرامشش را با خود برده بودند. برای او، آدم‌های تازه هیچ فرقی با غریبه‌ها نداشتند... چون یاد گرفته بود به هیچ لبخندی دل نبندد و به هیچ حضوری عادت نکند. آن سوی ماجرا، عرشیاس فقط برای دیدن رفیق چند ساله‌اش آمده بود. بی‌خبر از تمام دردهایی که پشت نگاه آرام آن دختر پنهان شده بود. آن روز، میان آن خانه‌ی ساکت، فقط چند کلمه رد و بدل شد... یک سلام، یک نگاه و یک آشنایی ساده. گاهی زندگی، بی‌آنکه سروصدا کند، آدم‌ها را روبه‌روی هم قرار می‌دهد... نه برای اینکه همان لحظه اتفاقی بیفتد، بلکه فقط برای اینکه هر کدام، بی‌خبر، فصل تازه‌ای از زندگی دیگری را ورق بزنند. {رمان. . .🌚} {به قلم | FATI✍} {اصکی❌🐘}
پایان
ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬🤎🕯️ 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁷³ فرید: میری یه خونه که آرامش داشته باشی. فاطمه: بغضی شدم
وااااییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی غشششششششششش
عرشیاس‌ یاسینی. . .🤏🏿💜 27 ساله. . .🤏🏿💜 خواننده. . .🤏🏿💜 رفیق چند ساله فرید. . .🤏🏿💜 عشق‌ بی‌ حد‌ و‌ مرز🤏🏿💜