eitaa logo
𝔼𝕤𝕙𝕘𝕙 𝔹𝕚 ℍ𝕒𝕕 𝕠 𝕞𝕒𝕣𝕫.
194 دنبال‌کننده
957 عکس
124 ویدیو
32 فایل
به‌نام‌کسی‌که‌عشق‌را‌آفرید. عشق‌‌بی‌حد‌و‌مرز¹. درحال‌پارت‌‌گذاری… عشق‌بی‌حد‌ومرز‌². به‌زودی… 🖤🌙. عشق‌بی‌حد‌و‌مرز،امادردلِ‌سختی‌ها چون‌شعله‌ای‌که‌می‌سوزد‌میانِ‌تندیِ‌طوفان‌ها . عضو جمعیت نویسندگان📖 | 𝟬𝟵𝟳 ꧁Idi : @FATI023z
مشاهده در ایتا
دانلود
𝔼𝕤𝕙𝕘𝕙 𝔹𝕚 ℍ𝕒𝕕 𝕠 𝕞𝕒𝕣𝕫.
ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬🤎🕯️. 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁷⁴ فرید: کلیدامو برداشتم؛ من برم خونه بابا... اگه دیر کردم
ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬🤎🕯️. ‌𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁷⁵ عرشیاس: من‌پرروعم؟ فاطمه: دقیقاً مخصوص خودت. عرشیاس: یعنی هنوزم از دستم ناراحتی؟ فاطمه: چیزی نگفتم. عرشیاس: خب پس یه سوال... فاطمه: هوم؟ عرشیاس: اگه یه روز نباشم... دست به سینه نگاش کردم و با یه لبخند شیطنت‌آمیز ادامه دادم؛ دلت برام تنگ میشه؟ فاطمه: یه لحظه خشکم زد.؛ معلومه که نه. عرشیاس: مطمئنی؟ فاطمه: خیلی هم مطمئنم. عرشیاس: یعنی حتی یک درصد هم نه؟ فاطمه: نه. عرشیاس: حیف... فاطمه: چرا؟ عرشیاس: چون من احتمالاً دلم برات تنگ میشه. فاطمه:حرفو زد و خندید. اما نمی‌دونست اون یه جمله... یه لحظه قلبمو از تپش انداخت. سریع اخمامو جمع کردم. فاطمه: خیلی حرف میزنی. عرشیاس: حقیقت همیشه تلخه. فاطمه: یه بالش برداشتم و سمتش پرت کردم. عرشیاس: آخیش... دوباره شروع شد. خندون از جام بلند شدم و شروع کردم به دویدن. فاطمه: وایسا ببینم! عرشیاس: نه... جونم رو دوست دارم. فاطمه: دنبالش دویدم. عرشیاس دور مبل پیچید. منم پشت سرش. عرشیاس: همسایه... آروم‌تر... فاطمه: وایسا فقط! هنوز جمله‌م تموم نشده بود... که پام به گوشه‌ی فرش گیر کرد. تعادلم به هم خورد. آخ... همه‌چی توی چند ثانیه اتفاق افتاد. عرشیاس برگشت سمتم تا نذارتم زمین بخورم. اما خودش هم تعادلش رو از دست داد. فقط قبل از اینکه روی من بیفته، سریع دستش رو دو طرف سرم روی زمین گذاشت. صورتش فقط چند سانتی‌متر با صورتم فاصله داشت. هر دومون بی‌حرکت مونده بودیم. نفسم بند اومده بود. چشمام ناخودآگاه توی چشماش گره خورد. برای چند دقیقه.. نه اون چیزی گفت... نه من. فقط صدای نفس‌هامون توی خونه می‌پیچید. همون لحظه... صدای باز شدن در اومد. فرید: عه... گوشیم جا مونده بو... حرفم نصفه موند. چشمم بهشون افتاد. فاطمه: عرشیاس همون لحظه سریع از روم کنار رفت. هول شده از جام بلند شدم. فرید نگاهمون کرد. بعد خیلی آروم لبخند زد. فرید: معلومه خیلی حوصله‌تون سر رفته. عرشیاس: با خجالت پشت گردنم رو خاروندم.؛ داستانش اون چیزی که فکر می‌کنی نیست... فرید: می‌دونم.؛ گوشیم رو از روی میز برداشتم. اگه قرار بود بهت اعتماد نداشته باشم... هیچ‌وقت بهترین دوستم نمی‌شدی. بعد رو به فاطمه نگاه کردم.؛ اگه قرار بود به تو اعتماد نکنم... هیچ‌وقت تنها نمی‌ذاشتمت. چند ثانیه مکث کردم. حالا شما دو تا کمتر خونه رو به میدون جنگ تبدیل کنین. فاطمه: و رفت. من و عرشیاس فقط به در بسته خیره مونده بودیم... بی‌خبر از اینکه همین چند دقیقه... قرار بود تا مدت‌ها از ذهن هیچ‌کدوممون پاک نشه. ~~~ یک ماه بعد... {رمان. . .🌚} {به قلم | FATI✍} {اصکی❌🐘}