|هَمّ|
_رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد_
با ما که نمک گیر غزل بود چنین کرد
با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد
گفت: یك مصرع بگو از چشم ناز و دلبرش؛
بعد از آن شاعر شدم، دیوان نوشتم جلد جلد