بسم پروردگارت:)
32 سال از روزی که به خاک سپردنت میگذره..
من هیچ وقت طعم داشتنت رو حس نکردم..
همیشه آرزوم بوده اون انسان با خدا و مهربونی که همه ازش تعریف میکردن رو ببینم..
همیشه میگفتن خیلی حضرت علی رو دوست داشتی و شب شهادتش فوت شدی و مثل خودش سر سجاده.
با اینکه هیچ وقت ندیدمت اما مطمئنم اون کسی که انقدر ازش تعریف میکنن قطعا تو آغوشه امیرالمومنینه..
عشقه حضرت علی بود که ثابت کرد که میتونی کسی رو نبینی و دیوانه ش باشی..
منم هیچ وقت ندیدمت اما با تک تک سلول های بدنم تو رو دوست دارم بابابزرگ.
سی و سومین سال از زندگی کردنت تو آسمونا مبارکت باشه، ای غریبه ترین آشنای من:))) 🥲🖤
#یادگاری
و اما تو بابا..
هر چقدر از دردات بگم بازم کمه..
تو اون موقع خیلی کوچیک بودی، خیلی زود بود برای از دست دادن پدرت.
خیلی زود بود برای داغدار شدنت. اونم دقیقا تو روز تولدت.
و اما امروز؛ یعنی 5 اسفنده سال 1404.
امروز هم تولدته و هم سالگرد پدرت و هم 12 روزه که از رفتن مامانت میگذره.
من این چند وقت با چشمای خودم دیدم که ذره ذره آب شدی و به قول خودت کمرت شکست.. تو هیچی نمیگفتی میخواستی ناراحت نشیم، ولی قلب درد خسته ت کرده.
12 روزه که دیگه اخرین پناهت هم تورو ترک کرد.. هیچ وقت اون صحنه هارو یادم نمیره بابا..
از خدا میخوام اگه قرار باشه یکبار دیگه این روزات تکرار شه ، مشکیه من تنت باشه نه کس دیگه ای. نمیخوام دیگه اینطوری ببینمت بابا.
همین چند وقت پیش بود که باهم رفتیم سر خاک بابابزرگ، با گریه بهش گفتی نوه ات اومده ببینتت؛ بیا مهمون داری:)
هرکی میبینتت با تعجب میگه تو این 12 روز 20 سال پیر شدی بابایی.. همه میگن یه عالمه شکسته شدی.
صدای گریه های تا صبحت رو هیچ وقت فراموش نمیکنم باباـ
تو مظلوم ترین فردی هستی که تو زندگیم دیدم. غمگین ترین تولدت مبارک قهرمان زندگیم>>>>🫀
#یادگاری
حتی اگه از یه نفر متنفر هم باشم، اما هیچ وقت به خودم این اجازه رو نمیدم که راز هاشو که تو دلم حفظ کردم بخوام به کسی بگم.. چون همچین ادمی نیستم.
از بچگی مامانم بهم یاد داده راز های کسیو که بهم پناه اورده و بهم گفته رو هیچ وقت جار نزنم..
حتی اگه رابطه م با اون آدم تموم شه..
اما اگر دیدید نتونستم نگهش دارم بدونید چقدر تحت فشار گذاشته شدم که مجبورشدم بر خلاف میل شخصیه خودم بالاخره وا بدم..
شاید اعتماده همه رو نسبت به خودم از دست بدم اما اینو میدونم اون لحظه به قدری این جماعت بهم فشار اوردن که برملا کردن اون رازی که خودمم دقیق نمیدونم چی بوده اصن دسته خودم نبوده..
اینو نمیگم که از خودم دفاع کنم. نه!
اینو میگم تا بدونین هنوز نوع شخصیته من دقیق دستتون نیومده..
تو هیچ وقت نمیفهمی وقتی برای دیدن یه نفر ذوق بیشتری نشون میدی تابرای من؛
چی به سر من و روحم میاری...
شاید من آدمی باشم که رو مختون باشه..
اما همین که عموهام بغلم میکنن قربون صدقه م میرن برام پیتزا میخرن میبرنم بیرون و سر اینکه کی برام بستنی بخره باهم دعوا میکنن برام کافیه>>>