امروز خیلی کار دارم. لباس مشکیمو باید اتو کنم.
اخه کسی رفته که هنوزم باورمون نشده که دیگه نیست.
ببین غم رفتنت باهام چیکار کرده که بخاطرت تو بغل کسی که ازش متنفرم گریه کردم و به کمک کسی که عاشقشم تونستم از جام پاشم.
تازگیا داشتم جویدن ناخونو ترک میکردم. تازگیا ریزش موهام قطع شده بود. تازگی ها جوشای استرسیم کم شده بودن. تازگیا ضربان قلبم بی خودو بی جهت بالا نمیرفت.
تازگیا داشتم حالمو خوب میکردم. درعرض یک شب، توانایی مهار همشونو از دست دادم.
بابا جونم. امسال میخواستم برا تولدت کولاک به پا کنم.. چقد با مامان برا تولدت(5اسفند)برنامه ریخته بودیم.
5 اسفنده سی ساله پیش و دقیقا روز تولدت باباتو از دست دادی.
حالا 23 ی بهمن 1404عه وامونده، و یه هفته مونده به تولدت مادرتو از دست دادی.
میخوای بگم امروز چی کشیدی بابا؟ امروز زیپ کاورو تو سرد خونه با دستای لرزون کشیدی تا صورت مامانتو شناسایی کنی ـ
امروز جنازه ی مامانتو تحویل گرفتی و بردی غسالخونه.
بعدش با آمبولانس تا دم خونه اوردیش برای تشییع.
بعدش رفتی قبرستون. خودت کفنشو باز کردی تا یه بار دیگه صورتشو ببینی ـ خودت سنگای لحدو دادی تا بزارن روش.. خودت بیل رو دادی دست داداش و پسرعمه تا خاک بریزن رو مامانت.
بعدش منو بغل کردی و داد زدی گفتی دخترم بابات پیرشد. کمر بابات شکست دخترم. عزادار شدیم بابا. دیگه مامانبزرگت رفت. دیگه مامانبزرگ نداری.
بعدش استخونای پدرتو دیدی. پدری که همیشه آوازه ی قد بلندش همه جا پیچیده بود.
و حالا بعد سی سال تو روز تشییع مامانت چند تا استخون پوسیده دیدی که متعلق به پدرت بود.
روزای اخر مامانبزرگ تا تکون میخورد تو بالش زیر سرشو درست میکردی تا گردنش اذیت نشه. الان چه میکنی که بالش زیر سرش یه مشت سنگ و خاکه؟
تو امشب روحت مرد بابا.... من بمیرم برات بابا😭😭💔
#یادگاری
اما ممنون که واقعن روحمو بغل کردی..
بازم بوی آغوش گرمت داره به مشامه روحم میرسه ـ
از تو فقط یه سری خاطرات برام موند.
ولی ممنون که بغلم کردی🖤✨