eitaa logo
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
375 دنبال‌کننده
205 عکس
71 ویدیو
1 فایل
رمآن حکمـ مرگ🩸 به قلمـ الی🔗 آغآز رمآن : ۱۴۰۵.۲.۳۰ رمآنی از جنس عشق و مآفیآ♟️ مالک: @Faty_021_12
مشاهده در ایتا
دانلود
رها خانوم از زیر پارت دادن در رفت😑
🖤…「𝒅𝒂𝒓 𝒂𝒈𝒉𝒐𝒔𝒉 𝒆𝒔𝒉𝒈𝒉」…🤍 🤍…𝒑𝒂𝒓𝒕:56…🖤 حامی:بیاین عکس بندازین گندم:وا مگه بچه ای همه دور سوگند جمع شده بود،گندم رفت نشست یه گوشه و دستشو گذاشت رو سرش حامی:قربونت برم چیزی شده؟ گندم:نه نه یکم...شرکت فکرمو درگیر کرده... حامی:به فکرت بگو درگیر چیزی نباشه حلش میکنیم گندم:مسخره😂 حامی:فقط نفسم گندم:جونم حامی:فعلا به سوگند اینا چیزی نگو چیزی ندونن بهتره میبینی که درگیر بچه و اینان گندم:میدونم چیزی نمیگم [یک ساعت بعد] مهمونا یواش یواش همه رفتن گندم:خب دیگه ماهم بریم سوگند:کجااا شام نخوردین که هنو بیاین داخل سر میز زود باشین گندم:🥲 [داخل] گندم:باید زود بریم سیسمونی بخریما🎀😂 سوگند:آره😂 راستی گندم امروز یکم رنگت پریده خوبی؟! گندم:چی من؟!نه..آره خوبم بابا چیزی نی سوگند: مطمئنی؟ گندم:آره بابا سوگند:باشه [بعد شام] گندم:ببینم اصلا برا نینی اتاق انتخاب کردین؟ سوگند:بله اتاقش طبقه بالا کنار اتاق ماست😌 گندم:بریم یه چرخی تو اتاقش بزنیم منم ببینم دیگه اتاقشو سوگند:بیا بریم [اتاق نینی] گندم:وایی اینجا چه بزرگه😍 خیلی خوبه قشنگ باید صورتیش کنی😂 سوگند:درسته😂 حامی:منم میتونم بیام؟ سوگند:آره بیا داخل حامی:بهبه چه خوبه بزرگه سوگند:ممنون😂 گندم:خب فدات شم ما دیگه میریم فردا یکم تو شرکت کار داریم.‌..... سوگند:وایی من خیلی وقته شرکت نیومدم!! گندم:نه نههه تو باید دیگه استراحت کنیی سوگند:نمیشه که از الان برا چی فردا میام گندم:نهه دورت بگردم من بمون خونه استراحت کن نگران چیزی نباش باشه عزیزم حامی:ما دیگه میریم گندم:آره دیگه سوگندم کاری نداری؟ سوگند:شبم میموندین گندم:نه قربونت دیگه بریم خونه سوگند:باشه خیلی خوش اومدین😘 [ماشین] گندم:حامی امشب بیا خونه من حامی:چرا گندم:میخام بیای دیگه حامی:چشم [خونه گندم] گندم:چیزی میخوری؟ حامی:نه مرسی گندم:پس بشین من لباسمو عوض کنم بیام حامی:باشه😂 [ده دقیقه بعد] گندم:خب آقا حامی شبت بخیر حامی:عه چراغارو چرا خاموش کردی😑 گندم:بیا تو اتاق دیگه😂 [فردا صبح] گندم:حامی بلند شووو حامی:باشه😴 گندم:واا😐 حامی:اوم بلند شدم... ادامه⃢ دارد...🤍🖤
۲ تا لف؟؟؟؟
۳تا لففففففف؟؟؟؟؟
🖤…「𝒅𝒂𝒓 𝒂𝒈𝒉𝒐𝒔𝒉 𝒆𝒔𝒉𝒈𝒉」…🤍 🤍…𝒑𝒂𝒓𝒕:57…🖤 گندم:بالشو پرت کردم تو صورتش عههههه حامییییی بلند شو دیگهههه حامی:چ..شم ببخشید😴 گندم:بلند شو برو یه آبی به دست و صورتت بزن بیا صبونه [سر میز غذا] گندم:بیا بشین حامی:به به کدبانوی ما چه کرده گندم:🥺✨ حامی:دستت درد نکنه عشقم گندم:نوش جونت (گوشی گندم زنگ خورد) الو؟....... بله؟....... امم کجا گفتی؟..... آها باشه الان میام..... باشه عزیزم فعلا..... «قط کرد» حامی:چیشده؟کی بود؟ گندم:باران بود براش یه کاری پیش اومده به کمکم نیاز داره من باید برم حامی:من میرسونمت گندم:نه بابا خودم میرم حامی:نه عزیزم من میرسونمت تموم شد رفت. گندم:😑😑 [جلوی در خونه باران] گندم:از ماشین پیاده شدم مرسی که اینقد لجبازی😂 حامی:خواهش میکنم😂 گندم:فعلا خدافظ دیرم میشه دیگه [ماشین حامی] حامی:هوفف...اگه شب براش اتفاقی بیوفته چی؟نمیدونم نقشش چیه... [خونه باران] باران:سلام قربونت برم خوش اومدی😃 گندم:مرسیی علیرضا:سلام گندم خانوم😁 گندم:عه آقا علیرضا شمام اینجایین؟! علیرضا:بله راستش من و باران باهاتون یه کاری داریم میخایم بگیم شمام بدونین گندم:حتما میشنوم! باران:اول پالتو تو در بیار بده من،بیرون هوا سرده نه؟ گندم:واییی خیلی🥶 باران:😂 خب بزا من یه نوشیدنی گرم برات بیارم بشین تو گندم:باشه مرسیی باران:بفرمایید☕ علیرضا:خب گندم خانوم...... [نیم ساعت بعد] علیرضا:کامل متوجه شدین؟! گندم:بله بله اوکیه باران:خب پس همه چی اوکیه گندم:من دیگه تا برم حامی نگران نشده باران:نه ما داریم میایم شرکت با هم میریم گندم:باشه [شرکت] علیرضا و باران رفتن اتاق خودشون گندمم رفت دفتر کار خودش،کیفشو گذاشت رو مبل و لپ تابشو روشن کرد و خیلی جدی به کاراش رسید [یک ساعت بعد] در زدن حامی:اجازه هست؟! گندم:«بدون اینکه سرشو بیاره بالا»بیا داخل حامی اومد داخل و نشست رو مبل کنار میز گندم... [پنج دقیقه بعد] حامی سکوت رو شکوند حامی:چرا اینقد خودتو گرفتی؟! گندم:«سکوت» حامی:قهری؟ گندم:نه حامی:پس چرا اینجوری رفتار میکنی؟ گندم:«لپ تابو بست» من باید برم حامی:کجا؟؟نقشت چیه؟! گندم:نگران نباش من فکر اونجاشو کردم حامی: مطمئن باشم؟ گندم: مطمئن باش فقط.‌‌..تو باید یه کاری کنی،یکم دور تر از اونجایی که من قرار دارم وایمیسی هر وقت بهت تک زنگ زدم میای تو برای اجرای نقشه حامی:میترسم خیلی خطرناک باشه... گندم:گفتم من فکر اونجاهاشو کردم تو فهمیدی باید چیکار کنی؟! حامی:آره باشه... [تو ماشین حامی] حامی:مراقب خودت خیلی باش فهمیدی؟ گندم:خدافظ.... «گندم رفت» حامی:هوفف.... نمیدونم این دختر چی تو سرش میگذره دیگه.... [چند دقیقه بعد] «گوشی حامی زنگ خورد» حامی:گندمهه!! الو؟! گندم:حا...حامیی کمکک...حامیییـ.... «صدا قط شد» حامی:گندمممم صدامو میشنوییییی؟!!!! از ماشین پیاده شدم و دویدم سمت اون خونه بزرگ واردش شدم و رفتم داخلل...... گندممممممم.... «چراغا روشن شد💡» همه:تولدتتتتتتتت مبارککککککک🥳🥳🥳🥳🥳 حامی:😳😳😳 گندم:نقشم چطور بود آقا حامی؟😂 ادامه⃢ دارد...🤍🖤
ببخشید کلاس بودم الان میزارم🤕
بچه ها ساعت ۳:۳٠ ناشناس دارمی
100تاییت مبارک:)