🖤…「𝒅𝒂𝒓 𝒂𝒈𝒉𝒐𝒔𝒉 𝒆𝒔𝒉𝒈𝒉」…🤍
🤍…𝒑𝒂𝒓𝒕:57…🖤
گندم:بالشو پرت کردم تو صورتش
عههههه حامییییی بلند شو دیگهههه
حامی:چ..شم ببخشید😴
گندم:بلند شو برو یه آبی به دست و صورتت بزن بیا صبونه
[سر میز غذا]
گندم:بیا بشین
حامی:به به کدبانوی ما چه کرده
گندم:🥺✨
حامی:دستت درد نکنه عشقم
گندم:نوش جونت
(گوشی گندم زنگ خورد)
الو؟.......
بله؟.......
امم کجا گفتی؟.....
آها باشه الان میام.....
باشه عزیزم فعلا.....
«قط کرد»
حامی:چیشده؟کی بود؟
گندم:باران بود براش یه کاری پیش اومده به کمکم نیاز داره من باید برم
حامی:من میرسونمت
گندم:نه بابا خودم میرم
حامی:نه عزیزم من میرسونمت تموم شد رفت.
گندم:😑😑
[جلوی در خونه باران]
گندم:از ماشین پیاده شدم
مرسی که اینقد لجبازی😂
حامی:خواهش میکنم😂
گندم:فعلا خدافظ دیرم میشه دیگه
[ماشین حامی]
حامی:هوفف...اگه شب براش اتفاقی بیوفته چی؟نمیدونم نقشش چیه...
[خونه باران]
باران:سلام قربونت برم خوش اومدی😃
گندم:مرسیی
علیرضا:سلام گندم خانوم😁
گندم:عه آقا علیرضا شمام اینجایین؟!
علیرضا:بله راستش من و باران باهاتون یه کاری داریم میخایم بگیم شمام بدونین
گندم:حتما میشنوم!
باران:اول پالتو تو در بیار بده من،بیرون هوا سرده نه؟
گندم:واییی خیلی🥶
باران:😂
خب بزا من یه نوشیدنی گرم برات بیارم بشین تو
گندم:باشه مرسیی
باران:بفرمایید☕
علیرضا:خب گندم خانوم......
[نیم ساعت بعد]
علیرضا:کامل متوجه شدین؟!
گندم:بله بله اوکیه
باران:خب پس همه چی اوکیه
گندم:من دیگه تا برم حامی نگران نشده
باران:نه ما داریم میایم شرکت با هم میریم
گندم:باشه
[شرکت]
علیرضا و باران رفتن اتاق خودشون گندمم رفت دفتر کار خودش،کیفشو گذاشت رو مبل و لپ تابشو روشن کرد و خیلی جدی به کاراش رسید
[یک ساعت بعد]
در زدن
حامی:اجازه هست؟!
گندم:«بدون اینکه سرشو بیاره بالا»بیا داخل
حامی اومد داخل و نشست رو مبل کنار میز گندم...
[پنج دقیقه بعد]
حامی سکوت رو شکوند
حامی:چرا اینقد خودتو گرفتی؟!
گندم:«سکوت»
حامی:قهری؟
گندم:نه
حامی:پس چرا اینجوری رفتار میکنی؟
گندم:«لپ تابو بست»
من باید برم
حامی:کجا؟؟نقشت چیه؟!
گندم:نگران نباش من فکر اونجاشو کردم
حامی: مطمئن باشم؟
گندم: مطمئن باش فقط...تو باید یه کاری کنی،یکم دور تر از اونجایی که من قرار دارم وایمیسی
هر وقت بهت تک زنگ زدم میای تو برای اجرای نقشه
حامی:میترسم خیلی خطرناک باشه...
گندم:گفتم من فکر اونجاهاشو کردم تو فهمیدی باید چیکار کنی؟!
حامی:آره باشه...
[تو ماشین حامی]
حامی:مراقب خودت خیلی باش فهمیدی؟
گندم:خدافظ....
«گندم رفت»
حامی:هوفف....
نمیدونم این دختر چی تو سرش میگذره دیگه....
[چند دقیقه بعد]
«گوشی حامی زنگ خورد»
حامی:گندمهه!!
الو؟!
گندم:حا...حامیی کمکک...حامیییـ....
«صدا قط شد»
حامی:گندمممم صدامو میشنوییییی؟!!!!
از ماشین پیاده شدم و دویدم سمت اون خونه بزرگ واردش شدم و رفتم داخلل......
گندممممممم....
«چراغا روشن شد💡»
همه:تولدتتتتتتتت مبارککککککک🥳🥳🥳🥳🥳
حامی:😳😳😳
گندم:نقشم چطور بود آقا حامی؟😂
ادامه⃢ دارد...🤍🖤
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
🖤…「𝒅𝒂𝒓 𝒂𝒈𝒉𝒐𝒔𝒉 𝒆𝒔𝒉𝒈𝒉」…🤍 🤍…𝒑𝒂𝒓𝒕:57…🖤 گندم:بالشو پرت کردم تو صورتش عههههه حامییییی بلند شو دیگهههه حا
وایییییییییییییییییییییییییییی🤣