🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁹ . . .
(( آهو هاج و واج به مامانش نگا میکنه ))
آهو : خواستگاری واسه کی؟
طاهره خانوم : واسه من ! من میخوام زن دانیال بشم
+ مامان جدی حرف میزنم
- واااا خو واسه تو دیگههه
+ بیخود ، زنگ بزن بگو نیان
- واااا یعنی چیی
+ من زن دانیال نمیشم همین و بس
- عههه اون وقت زن کی میخوای بشی؟حیدر کیسه کش لابد ؟
(( نویسنده: طاهره خانم والا من حیدر کیسه کش رو نمیشناسم ولی قراره دادامت آقا حامی بشه هااا))
+ مامان ، ببین من و دانیال از بچگی با هم بزرگ شدیم ، درست
دانیال پسر خالمه ، درست
تو دوست داری اون دامادت بشه ، درست
ولی همه اینا دلیل نمیشه که من زن دانیال بشم ، نظر من هست، مگه نه؟زنگ بزن به خاله بگو فکر یه زن دیگه کنه واسه دانیال چون نظر آهو منفیه
- یعنی چی آهو ، من به خالت قول دادم ،دانیال با هزار تا آرزو داره میاد خواستگاری تو
+ بیخود با هزار تا آرزو میاد ، این آتیشم از اول تو و خاله روشن کردین ، اگه همش در گوشش نمیخوندین آهو، آهو دختر خالته ، آهو جز تو پناهی نداره و از این حرفا ، الان ایشون تو فکر من نبود
- آهو ، یکم فکر کن ، کی بهتر از پسر خالت ، که هم آشناس هم قابل اطمینان ، تو که پدر بالا سرته نه چیزی این بهتره واست که زن دانیال بشی تا یه غریبه
+ وااااییی مامان دوباره حرف خودتو میزنی که آقا دانیال پسر خاله من ، درست
من نمیخوام زنش بشممم
همین ،تموم. دیگه ام حرفی در این باره نمیخوام بشنوم
- حالا جواب خالتو چی بدم؟
+ هیچی بگو اصن آهو اجاقش کوره ، چمیدونم بگو اصن میخوام آهو قصد ازدواج نداره
- عجببب ، چشم آهو خانم ، ولی یه روزی پشیمون میشیاااا
+ اصن من دلم میخواد پشیمون بشم خوبه ؟
(( آهو بلند میشه میره داخل اتاقش و درو محکم میکوبه))
. . .
«خونه حامی »
(( حامی داخل اتاقش ، روی تختش نشسته و به عکسی که امروز یواشکی از آهو گرفته خیره شده ، عکس از نیم رخ آهوعه وقتی داشت سفارش یه مشتری دیگه رو مینوشت ))
حامی « خطاب به عکس»: چرا آنقدر برام عزیز شدی ؟ چرا نمیتونم یه لحظه از فکرت بیام بیرون ؟ کاش می تونستم بیام جلوت وایسم و همه چیو لو بدم ، حسمو ، زندگیمو ، رازامو و...
کاش میشد خودت همه چیو از داخل چشمام بخونی کاش عاشق شدن انقد سخت نبود ...
(( یه نفر در میزنه ، حامی سریع گوشیشو خاموش میکنه ))
+ بیا تو
آرمین : حامی ، میگما بچه ها راه افتادن ، از بابت جنسام خیالت راحت تحویل دادن و طرفم تست کرده راضی بوده
+ خب خوبه
- یچیزیم هست که باید نشونت بدم
+ چی؟
(( آرمین گوشیشو روشن میکنه و عکس یه نفرو میاره و میده دست حامی))
- اینم اونی که میخواستی ...
+ این کیه
- قاتل نازنین
+ اینه پسسس...
(( با دقت به عکس دانیال خیره میشه ))
+ خوبه بفرستش برای من ، به بچه هام بگو خوببب مواظبش باشن ، به زودی میرم سراغش ...
ادآمه دآرد.
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁹ . . . (( آهو هاج و واج به مامانش نگا
اینم پارت امششببب ✨🫂
عجب پارتیی شددد
440.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه ناشناسمون نشه تا خاله الی پارت تایپ میکنه ؟
بیاین خاله الی رو از دلتنگی در بیارین🫀🤍✨🫂💞
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_r5aoc7q&btn=Hokm.marg
بدویین
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ²⁰ . . .
« فردا صبح ، کافه »
بهار : آهو چته باز ؟ اخمات تو همه چرا؟
آهو : هیچی سر به سرم نزار امروز اصن رو مودش نیستم
+ وا واسه چیییی
- ولش کن گفتنش فایده ای نداره
+ وا خب بگو تا بتونم یه کاری کنم برات
- هیچکس نمیتونه هیچ کاری واسه من بکنه بهارر ، درد من که یکی دوتا نیست
+ یعنی چی؟ خو مثل آدم حرف بزن ببینم چی میگی
- هیچی خاله گرامی زنگ زده بوده میخواسته واسه شاه پسرش بیاد خواستگاری من !
+ راست میگییی😳
- به جون بهار
+ حاجی این چقدر کنه اس چرا ول نمیکنههه
- من چمیدونم ، فک کرده چون من بی کس و کارم و بابا بالا سرم نیس دلمو به اون خوش میکنم و اونم میتونه از خودش هر تصمیمی میخواد بگیره
+ عجبببااا، حالا چیکار کردی؟
- هیچی به مامانم گفتم کنسلش کنه ، گفتم من بمیرم زن اون یال*قوز نمیشم
+ یال*قوز 😂😂😂
- والااا😂
+ به نظرت با این حرفت ولت میکنه ؟
- فکککک نکنم ، ولی خب نمیتونه هم مجبورم کنه زنش بشه
(( آهو و بهار گرم حرف زدن بودن که یهو صدای داد یه نفر داخل کافه میپیچه ، یه نفر با صدای عصبانی و رگه دار اسم آهو رو صدا میکنه ))
+ آهووووو ، کجاییی ، آهووووو
آهو : یا ابلفضلللل این کدوم دیوونه ایه دیگه
بهار : هرکی که هست با تو کار داره
- بزار برم ببینم کیه کافه رو گذاشته رو سرش .
(( بهار و آهو با همدیگه از آشپزخونه میان بیرون ، آهو چشمش میوفته به دانیال که با چشمای خون گرفته جلوش وایساده و از شدت خشم نفس نفس میزنه)))
آهو : هووو دانیال چه خبرته اینجا رو گذاشتی رو سرت ، آبرو حالیت نیس؟
دانیال: با من از آبرو حرف نزن که خندم میگیره 😏
بهار : وااا آقا دانیال چتونه ، آبروی خودتون براتون مبهم نیست حداقل به فکر آبروی آهو باشین 😒
دانیال : شما حرف نزن ، من طرف حسابم آهوعه .😡
- هوووو درست صحبت کن ، درضمن من طرف حسابی با جنابعالی ندارم 🙅🏻♀
+ چرا داری ! تا جواب منو ندی ولت نمیکنم ، باید تکلیف منو روشن کنی!🙎🏻
- جوابتو دادم تکلیفتم روشن کردم ، نه ! نه ! نه!
+ واسه چی نه؟ هااا ؟ جواب بده ! واسه چی؟ مگه من چمه که انقد لج به لج من میزاری ؟
- بگو چت نیست ؟ ها اعصاب مصاب که تعطیل ، همیشه ام فک میکنی همه چیو صاحب بشی ، نه عزیزم منو نمیتونی صاحب بشی ، فکرم نکن چون بیکس و کارم به تو پناه میبرم ، من گوشه خیابون بمیرم بهتر از اینه که زن تو بشم
الآنم هرررییی بیرون دیگه ام نمیخوام چشمم تو چشت بیوفته
+آهو ، با من این کارو نکن! من ، من خیلی دوستت دارم !
- هه واییی چقد دلم سوخت ، برو بیرون الکی مظلوم بازی هم در نیارررر
(( دانیال یه نگاهی به آهو میکنه ، سرشو میندازه پایین و از کافه میزنه بیرون ))
بهار : فک کنم شرش کم شد دیگه
آهو : خدا از دهنت بشنوه ...
ادآمه دآرد.
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ²⁰ . . . « فردا صبح ، کافه » بهار : آهو
اووو آهو خانوم عصبی میشههه😂
آفرینننن آهو کار خوبی کردیییی
عالی بودد