eitaa logo
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
302 دنبال‌کننده
185 عکس
58 ویدیو
1 فایل
رمآن حکمـ مرگ🩸 به قلمـ الی🔗 آغآز رمآن : ۱۴۰۵.۲.۳۰ رمآنی از جنس عشق و مآفیآ♟️ همرآه مآ باشید.🖤 ه‍ــوات‍ــــو داری‍ـــــم ، ه‍ــــم‍ــــه ج‍ـــــا ک‍ــــن‍ــــارت‍ــــی‍ــــم✨🤍 مالک : @Faty_021_12 کدمون:📝𝟭𝟬𝟯 "عضو جمعیت نویسندگان📖 "
مشاهده در ایتا
دانلود
عاشقتم سی سی جونم 🖤🩸 الی : فدات سیسی ژونننن ❤️
من باهات قهرم 🖤🩸 الی :چرااا 🥺
ببین اگه پارت ندی توسط من پاره و جر داده میشی حالا خود دانی 🖤🩸 الی : یا علییی 😂
اخیش جیگرم حال اومد چند وقت بود ناشناس نداشتم 😂❤️
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ³⁸ . . . از زبان نویسنده: ((‌ بالاخره زمان می‌گذرد و فردا شب از راه می‌رسد ، آهو برای رفتن به سر قرار آماده می‌شود شادی عجیبی وجودش را فرا گرفته ، البته در کنار شادی اضطراب نیز دارد. آهو دیشب موضوع قرار را با بهار در میان گذاشته بود و بهار قول داده بود شیفت آن شب را جای آهو بایستد چاهو بتواند به سر قرارش با حامی برود. شب گذشته وقتی آهو به خانه آمده بود دور از چشم مادرش تمام کمد لباسش را زیر و رو کرده بود تا لباس وبی برای فردا شب پیدا کند دلش می‌خواست بهترین را جلوی حامی بپوشد، آخر سر هم یک هودی صورتی پاستلی با یک شلوار کتان کرم انتخاب کرده بود. آن شب از سر ذوق خوابش نبرده بود و فقط به حامی فکر کرده بود و یک لحظه هم از فکرش در نیامده بود حس دختر بچه کوچکی را داشت که برایش یک بسته پاستیل یا یک عروسک خریده بودند و حالا ذوقش را داشت … دلش می‌خواست چشمانش را می‌بست و وقتی باز می‌کرد فردا شب شده بود و سریع‌تر حامی را می‌دید. هر از گاهی هم لابلای افکارش به خودش نهیب می‌زد " دختر انقدر بهش فکر نکن که با بستشی تو هنوز اون پسر رو نمی‌شناسی ، نمی‌دونی کیه . " اما باز هم فکر حامی به سرش می‌زد و او دلباخته‌تر می‌شد،اما گاهی هم می‌ترسید،می‌ترسید نکند این پسر از عشق او سوء استفاده کند یا قصدش بازی با او باشد ، اما هر وقت به حرف‌های حامی و برق چشمانش موقع نگاه کردن به او می‌افتاد ترسش می‌ریخت … سرانجام فردا شب از راه رسید و هر دو لحظه به لحظه به دیدار نزدیک‌تر می‌شدند…)) . . . ((آهو با عجله آماده رفتن شد در کافه لباسش را عوض کرد، کمی آرایش کرد ،سپس تاکسی ای به مقصد رستورانی گرفت که حامی آدرسش را داده بود . وقتی رسید ساعت ۸:۵۵ شب بود، به سمت رستوران رفت و داخل شد…)) آهو: اوففف ! عجب رستورانیه ! فکر کنم خیلی گرون باشه . ((گارسونی به سمت آهو آمد و به او خوش آمد گفت)) گارسون: سلام به رستوران ما خوش آمدید! آهو : سلام خیلی ممنون. +رزرو داشتین؟ - اوممم ،راستش نمی‌دونم من با یه نفر قرار داشتم حالا نمی‌دونم رزرو انجام داده یا نه … + آها ،ببخشید شما آهو خانم هستین ؟ - بله شما از کجا می‌دونین ؟ + آقایی که باهاشون قرار داشتید بهمون گفتن که اگه یه خانومی اومد ساعت ۹ باهاشون قرار داره ... - آها بله ! ((گارسون آهو را به سمت میزی راهنمایی کرد که بسیار شیک تزیین شده بود. روی میز چند شمع روشن بود و کل میز با گل رز سفید پرپر شده تزیین شده بود… )) چند دقیقه بعد ((آهو چند دقیقه‌ای نشست کم کم حوصله اش سر رفت حامی دیر کرده بود ، آهو فکر کرد نکند حامی سرش کلاه گذاشته باشد ، غرق این افکار بود که ناگهان دستی جلوی چشمانش را گرفت، آهو کمی صبر کرد و بعد دست را از روی چشمانش پس زد ،روبرویش دسته گلی بزرگ از گل رز سفید بود ، با ترس به پشت سرش نگاه کرد و با چهره مهربان حامی روبرو شد که با لبخندی زیبا نگاهش می‌کرد ... )) ادآمه دآرد.