🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴⁶. . .
«خونه حامی »
((حامی وارد خانه میشود و وقتی وارد سالن خانه میشود آرمین را میبیند که روی یکی از مبل ها نشسته و در حال انگلیسی حرف زدن با یک نفر در پشت تلفن است، آرمین وقتی حامی را میبیند با اشاره به او سلام میکند و حامی جوابش را میدهد ، سپس با اشاره از او میپرسید که به کی حرف میزند و با ارمین با اشاره میگوید "آدریانو " حامی اوکی میدهد و منتظر میماند تا تماس تمام شود ، آرمین بعد از چند دقیقه حرف زدن خداحافظی میکند و تماس را قطع میکند ))
حامی: چی میگفت ؟
آرمین : هیچی بابا ! میگفت از این به بعد مو*اد که سفارش میده باید از راه زمینی براش ببریم
+واسه چی ؟
-میگه مثل اینکه پلیس بهشون شک کرده و بندر و اینا رو امنیتی کرده میگه نمیتونم ریسک کنم و جنسارو اونجا تحویل بگیرم
+ عجباااا ،اینکه خیلی ادعا داشت که من فلانم و اون منطقه دسته و فلان پلیس زیر دستمه ، پس معلوم هست چه غل*طی میکنه ؟
- من چمیدونم ، فعلا که اینطوری میگه!
+خب میگفتی خبر مرگش وایسا رو بخره ، چمیدونم از همون ترفند هایی که خودش بلده رو باهاش پلیسا رو خر کنه ، رشوه بده یا هر کاری ...
-گفتم بابا ! میگه اون پلیسی که بهش رشوه میداده رو به جرم همکاری با قاچاقچی ها و گرفتن رشوه دستگیرش کردن و الان پلیسی که جاش اومده دیگه رشوه و اینا قبول نمیکنه !
+ اَههه ، مرت*یکه خ*ر آخرش سر هممون رو به باد میده
- چی بگم والااا
((حامی کمی سکوت میکند و زیر لب به آدریانو فحش میدهد ، آرمین تصمیم میگیرد خبری را که میداند به حامی بگوید ، تا شاید کمی حالش خوب شود ))
- راستی حامی !
+ چیه ؟
-اون سرگرد نیک زاد بود ...
+ خب !
((آرمین چند تا عکس از دانیال روبهروی حامی میچیند ))
-بچها ها آکارسو درآوردن ، ببین ! ساعت ۲بعد از ظهر که از کلانتری میاد بیرون بره خونه ، بهترین موقعس واسه خلاص کردنش ، چون اون موقع هم خلوته اون دور و برا ، هم چون تنهاس راحت خلاصش میکنیم !
((حامی با اشتیاق به عکس ها نگاه میکند ، و با دیدن چهره دانیال یاد صحنه کشته شدن نازنین میافتد ))
. . .
«شش ماه قبل »
((آن روز شوم قرار بود حامی آخرین قاچاق عمرش را انجام دهد ، او به نازنین قول داده بود که بعد از آن از این کار کنار بکشد و دیگر سراغ مواد و قاچاق و... نرود
آن روز به همراه نازنین ، به جایی که محل قرار بود رفتند ، او به نازنین اصرار کرده بود نیاید اما نازنین خواسته بود آن لحظه کنارش باشد و حامی هم قبول کرده بود. وقتی به محل قرار رسیدن همه از جمله آرمین آنجا بودند ، هر دو از ماشین پیاده شدند و به طرفشان رفتند . نازنین و حامی به آرمین سلام کردند و حامیم مشغول حرف زدن با او شد نازنین هم به اطراف نگاهی انداخت ،ناگهان کسی دستش را گرفت وقتی برگشته بود دیده بود حامی است که دستش را گرفته و به او لبخند میزند اما ان حس خوب خیلی طول نکشید…
یکی از زیردستان حامی با عجله به طرفش آمد و در گوشش چیزی گفت ، رنگ حامی پرید ، به سمت همه فریاد زد : بچهها پلیس! محاصره شدیم سریع خودتونو آماده کنین سریع !
و بعد به سمت نازنین برگشته بود دستانش را گرفته بود ، روی موهایش را بوسیده و بعد یکی از زیردستانش اشاره کرده بود که نازنین را از آنجا دور کند ،نازنین مخالفت کرده و خواسته بود بماند ، اما حامی نگذاشته بود و به او گفته بود که باید برود نازنین قبول کرده بود و هر دو به هم قول داده بودند مواظب خود باشند ،همین که زیر دست حامی خاص نازنین را ببرد ناگهان افراد پلیس دورشان کردند یکی از آنها داد زده بود ((هیچکس از جاش تکون نخوره))
او سرگرد دانیال نیکزاد بود !
اما برای این حرف دیر بود ، حامی فرمان شلیک داد و درگیری شروع شد حامی سرش را برگرداند و دید نازنین نمیرود و لجبازی میکند ، حامی به سمتش فریاد کشید: برووو
و زیر دست حامی بازوی نازنین را کشید تا از آنجا دورش کند ، همین که حامی رویش را برگرداند و اسلحهاش را از جلدش درآورد ناگهان جیغ نازنین را شنیده بود وقتی برگشته بود نقطه قرمز رنگی روی قلب نازنین بود که از آن خون میچکید ، حامی فریادی کشیده و به سمتش دویده و او را در آغوش گرفته بود و روی زمین خوابانده بود ، دستش را روی محل تیر گذاشته و فشار داده تا شاید خونریزی بند بیاید ، تن نازنین یخ کرده بود و رنگش پریدهد، دست حامی آغشته به خون نازنین شده بود ، حامی با ترس به اطراف نگاه کرد تا شاید راه فراری پیدا کند ، ناگهان دست سرد نازنین بازویش را گرفت ،حامی به صورتش نگاه کرد نازنین سعی داشت چیزی را بگوید حامی گوشش را به سمت دهن نازنین برده بود نازنین زمزمه کرد : حا،می ! مواظ.ب خو.دت ب.اش .
حامی با ترس به او نگاه کرد و گفت : دووم بیار نجاتت میدم . اما این بار به جای جواب خون بود که از دهن نازنین بیرون میزد حامی دست لرزانش را روی دهان روی دهان نازنین برده بود تا جلوی خون را بگیرد اما موفق نشد …
نمیخواست نازنین را از دست بدهد ، اما برای این افکار دیر شده بود نفس نازنین بند آمده بود حامی دست سرد نازنین را بالا آورد و نبضش را گرفت
نازنین نبض نداشت!
او حامی را برای همیشه تنها گذاشته بود گلوی حامی پر بغض شد و چشمانش پر از اشک ، ناگهان اسم نازنین را بلند صدا زد و بغضش ترکید سر نازنین را در بغل گرفت و زار زد.ر آن لحظه تنها چیزی که شنید صدای بلند آرمین بود که به زیر دستش میگفت باید حامی و نازنین را از آنجا دور کند در آن لحظه دو نفر زیر کتف حامی را گرفتند اما حامی از جایش بلند نشد دستانشان را پس زد و نازنین را در بغل گرفت و بلند شد در آن لحظه آخر فقط به صورت قاتل نازنین خیره ماند یعنی دانیال نیکزاد !
و همان جا ، همان لحظه و همان ساعت با خود قسم خورده بود که انتقام نازنین را از او بگیرد
ادآمه دآرد.
هدایت شده از 𝑵𝒂𝒃𝒛𝒆 𝒛𝒆𝒏𝒅𝒆𝒈𝒊🤎✨️
https://eitaa.com/joinchat/650708653C23f91fe582
دخترا
داخل این گپ داره به داداشمون تو..هین میکنه.
منو از گپ انداختن بیرون شما همتون بریزید سرشون.فنای حامیم نباید کم بیارن
•فور نیس•