🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁵⁰. . .
((حامی بعد از رساندن آهو به خانه میرود آن روز بی دلیل بد جوری دلش برای نازنین تنگ شده بود ، هر وقت هم اینطوری میشد میرفت سراغ آلبوم عکسی که از عکسهای خودش و نازنین درست کرده بود مینشست و ساعتها به عکسها خیره میشد و رفع دلتنگی میکرد ،عکسی داخل آلبوم عکسها بود که حامی آن عکس را بیشتر از همه عکسها دوست داشت و هر بار به آن نگاه میکرد لبخند به لبش میآمد ، آن عکس مال پارسال بود وقتی نازنین حامی را برای تولدش سوپرایز کرده بود و برایش کیک خریده بود ، در عکس نازنین کمی خامه روی دماغ حامی مالیده بود و خودش هم زبانش را بیرون آورده بود ،آن شب قشنگترین شب عمر حامی بود چون تا به حال کسی برایش تولد نگرفته بود و این اولین تولد عمرش بود ، همین که حامی داشت با عکسها مرور خاطرات میکرد پیامکی روی گوشیاش آمد وقتی نگاه کرد دید پیام از طرف آهو است پیام را باز کرد ...))
+ سلام خوبی ؟ آرتین ، من واسه عصر کاری ندارم ، نمیدونم ، گفتم بهت بگم اگه میخوای بریم بیرون ❤️
((حامی با دیدن این پیام لبخند زد و جواب داد ...))
- سلام خوشگل خانم ! اوکی
ساعت ۶ منتظرم باش ، با موتور میام
میخوام فعلا یکم موتور سواری یادت بدم ، خودتو آماده کن !
من معلم سختگیریم 😉
(( چند دقیقه بعد آهو جواب داد ...))
+ باشه آقا معلم ، عوض من شاگرد خوبیم 😀
(( حامی که خنده اش گرفته بود ، جواب داد ...))
- خیله خب باشه ، عصر میام امتحان میکنم ، خدافظ 😉
((حامد گوشیش را خاموش میکند و به سمت کمدش میرود تا برای عصر از لباس خوبی پیدا کند ... ))
ادآمه دآرد.
بچه ها اون چنل چنل زاپاسمونه
جوین باششن اتفاقی افتاد اونجا الی پارت میده
https://eitaa.com/hokmmarg