🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴⁶. . .
«خونه حامی »
((حامی وارد خانه میشود و وقتی وارد سالن خانه میشود آرمین را میبیند که روی یکی از مبل ها نشسته و در حال انگلیسی حرف زدن با یک نفر در پشت تلفن است، آرمین وقتی حامی را میبیند با اشاره به او سلام میکند و حامی جوابش را میدهد ، سپس با اشاره از او میپرسید که به کی حرف میزند و با ارمین با اشاره میگوید "آدریانو " حامی اوکی میدهد و منتظر میماند تا تماس تمام شود ، آرمین بعد از چند دقیقه حرف زدن خداحافظی میکند و تماس را قطع میکند ))
حامی: چی میگفت ؟
آرمین : هیچی بابا ! میگفت از این به بعد مو*اد که سفارش میده باید از راه زمینی براش ببریم
+واسه چی ؟
-میگه مثل اینکه پلیس بهشون شک کرده و بندر و اینا رو امنیتی کرده میگه نمیتونم ریسک کنم و جنسارو اونجا تحویل بگیرم
+ عجباااا ،اینکه خیلی ادعا داشت که من فلانم و اون منطقه دسته و فلان پلیس زیر دستمه ، پس معلوم هست چه غل*طی میکنه ؟
- من چمیدونم ، فعلا که اینطوری میگه!
+خب میگفتی خبر مرگش وایسا رو بخره ، چمیدونم از همون ترفند هایی که خودش بلده رو باهاش پلیسا رو خر کنه ، رشوه بده یا هر کاری ...
-گفتم بابا ! میگه اون پلیسی که بهش رشوه میداده رو به جرم همکاری با قاچاقچی ها و گرفتن رشوه دستگیرش کردن و الان پلیسی که جاش اومده دیگه رشوه و اینا قبول نمیکنه !
+ اَههه ، مرت*یکه خ*ر آخرش سر هممون رو به باد میده
- چی بگم والااا
((حامی کمی سکوت میکند و زیر لب به آدریانو فحش میدهد ، آرمین تصمیم میگیرد خبری را که میداند به حامی بگوید ، تا شاید کمی حالش خوب شود ))
- راستی حامی !
+ چیه ؟
-اون سرگرد نیک زاد بود ...
+ خب !
((آرمین چند تا عکس از دانیال روبهروی حامی میچیند ))
-بچها ها آکارسو درآوردن ، ببین ! ساعت ۲بعد از ظهر که از کلانتری میاد بیرون بره خونه ، بهترین موقعس واسه خلاص کردنش ، چون اون موقع هم خلوته اون دور و برا ، هم چون تنهاس راحت خلاصش میکنیم !
((حامی با اشتیاق به عکس ها نگاه میکند ، و با دیدن چهره دانیال یاد صحنه کشته شدن نازنین میافتد ))
. . .
«شش ماه قبل »
((آن روز شوم قرار بود حامی آخرین قاچاق عمرش را انجام دهد ، او به نازنین قول داده بود که بعد از آن از این کار کنار بکشد و دیگر سراغ مواد و قاچاق و... نرود
آن روز به همراه نازنین ، به جایی که محل قرار بود رفتند ، او به نازنین اصرار کرده بود نیاید اما نازنین خواسته بود آن لحظه کنارش باشد و حامی هم قبول کرده بود. وقتی به محل قرار رسیدن همه از جمله آرمین آنجا بودند ، هر دو از ماشین پیاده شدند و به طرفشان رفتند . نازنین و حامی به آرمین سلام کردند و حامیم مشغول حرف زدن با او شد نازنین هم به اطراف نگاهی انداخت ،ناگهان کسی دستش را گرفت وقتی برگشته بود دیده بود حامی است که دستش را گرفته و به او لبخند میزند اما ان حس خوب خیلی طول نکشید…
یکی از زیردستان حامی با عجله به طرفش آمد و در گوشش چیزی گفت ، رنگ حامی پرید ، به سمت همه فریاد زد : بچهها پلیس! محاصره شدیم سریع خودتونو آماده کنین سریع !
و بعد به سمت نازنین برگشته بود دستانش را گرفته بود ، روی موهایش را بوسیده و بعد یکی از زیردستانش اشاره کرده بود که نازنین را از آنجا دور کند ،نازنین مخالفت کرده و خواسته بود بماند ، اما حامی نگذاشته بود و به او گفته بود که باید برود نازنین قبول کرده بود و هر دو به هم قول داده بودند مواظب خود باشند ،همین که زیر دست حامی خاص نازنین را ببرد ناگهان افراد پلیس دورشان کردند یکی از آنها داد زده بود ((هیچکس از جاش تکون نخوره))
او سرگرد دانیال نیکزاد بود !
اما برای این حرف دیر بود ، حامی فرمان شلیک داد و درگیری شروع شد حامی سرش را برگرداند و دید نازنین نمیرود و لجبازی میکند ، حامی به سمتش فریاد کشید: برووو
و زیر دست حامی بازوی نازنین را کشید تا از آنجا دورش کند ، همین که حامی رویش را برگرداند و اسلحهاش را از جلدش درآورد ناگهان جیغ نازنین را شنیده بود وقتی برگشته بود نقطه قرمز رنگی روی قلب نازنین بود که از آن خون میچکید ، حامی فریادی کشیده و به سمتش دویده و او را در آغوش گرفته بود و روی زمین خوابانده بود ، دستش را روی محل تیر گذاشته و فشار داده تا شاید خونریزی بند بیاید ، تن نازنین یخ کرده بود و رنگش پریدهد، دست حامی آغشته به خون نازنین شده بود ، حامی با ترس به اطراف نگاه کرد تا شاید راه فراری پیدا کند ، ناگهان دست سرد نازنین بازویش را گرفت ،حامی به صورتش نگاه کرد نازنین سعی داشت چیزی را بگوید حامی گوشش را به سمت دهن نازنین برده بود نازنین زمزمه کرد : حا،می ! مواظ.ب خو.دت ب.اش .
حامی با ترس به او نگاه کرد و گفت : دووم بیار نجاتت میدم . اما این بار به جای جواب خون بود که از دهن نازنین بیرون میزد حامی دست لرزانش را روی دهان روی دهان نازنین برده بود تا جلوی خون را بگیرد اما موفق نشد …
نمیخواست نازنین را از دست بدهد ، اما برای این افکار دیر شده بود نفس نازنین بند آمده بود حامی دست سرد نازنین را بالا آورد و نبضش را گرفت
نازنین نبض نداشت!
او حامی را برای همیشه تنها گذاشته بود گلوی حامی پر بغض شد و چشمانش پر از اشک ، ناگهان اسم نازنین را بلند صدا زد و بغضش ترکید سر نازنین را در بغل گرفت و زار زد.ر آن لحظه تنها چیزی که شنید صدای بلند آرمین بود که به زیر دستش میگفت باید حامی و نازنین را از آنجا دور کند در آن لحظه دو نفر زیر کتف حامی را گرفتند اما حامی از جایش بلند نشد دستانشان را پس زد و نازنین را در بغل گرفت و بلند شد در آن لحظه آخر فقط به صورت قاتل نازنین خیره ماند یعنی دانیال نیکزاد !
و همان جا ، همان لحظه و همان ساعت با خود قسم خورده بود که انتقام نازنین را از او بگیرد
ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴⁶. . .
(( با یادآوری آن خاطره از داخل چشمان حامی حلقه زد و وقتی آن خاطره را در ذهنش مرور میکرد برای کشتن دانیال مصممتر میشد غمی که به خاطر از دست دادن نازنین داشت در وجودش تبدیل به نفرت شد نفرتی که به قلبش قدرت میداد تا هرچه سریعتر کار را تمام کند ها میخواست حرف بزند خواست بگوید که سریعتر برای اتمام کار آماده شوند اما چیزی جلوی زبانش را گرفت …
فکر آهو بود که او را در دوراهی گذاشت دوراهی که یک سرش آهو بود و سر دیگرش دانیال ر حامدانیان را انتخاب میکرد به این معنی بود که باید بیخیال آهو و حسی که نسبت به او دارد شود اما هر کاری کرد دید نمیتواند ، او آهورا دوست داشت حتی ، حتی از نازنین هم بیشتر …
تاثیر آهو چشمانش لبخندهای زیبایش صدایش و هر چیزی که به او مربوط میشد از ذهنش کنار نمیرفت و همه این افکار باعث میشد علاقهاش به آهو شدیدتر و میلش به کشتن دانیال کمتر به خاطر همین … ))
حامی : باشه ولی خب فعلاً کاری باهاش ندارم !
آرمین : چیییی ؟ کاری باهاش نداری !؟
+آره ، فعلاً نمیتونم …
- یعنی چی ؟ تو توی همین چند ماه دهن ما رو سرویس کردی که این پلیسه رو پیداش کنیم تو فقط بکشیش ! حالا که بهترین موقع است نمیخوای انجام بدی !
+ باشه حالا نمیخواد هی اینا رو تکرار کنی 😒 به وقتش خودم میرم سراغش !
بسه ! دیگه هم نمیخوام راجع بهش حرفی بشنوم !
- خیلی خب ، باشه !
((حامی و اتاقش میرود و در را پشت سرش میبندد ، روی تخت مینشیند و به آهو فکر میکند به صدایش که وقتی حرف میزد حامی آرام میشد همان لحظه گوشیاش را از جیبش درآورد و با او تماس گرفت و بدجوری به شنیدن صدایش را نیاز داشت تلفن بوق خورد و بعد صدای آهو آمد … ))
آهو : الو ؟
حامی : سلامممم ، چطوری خوشگل خانم ؟
+ عهه! سلام ، خوبم مرسی ، تو خوبی ؟
- آره خوبم !
+ خوبه ! جونم ؟
- هیچی ، زنگ زدم صداتو بشنوم !
+ آها ، آرتین ؟
- یچیزی بپرسم ؟
+ بپرس قشنگم
- اوممم ، اون موقع که داشتی با آقای شعبانی حرف میزدی چی بهش میگفتی ؟
+ تو از کجا میدونی من باهاش حرف زدم ؟
- وقتی از آشپزخونه اومدم بیرون دیدمت …
+ آها ، هیچی بهش گفتم دیگه از این به بعد سفارشهای کافه رو به تو نگه اونم قبول کرد !
چیز خاصی بهش نگفتم
- آها ، آرتین اون آدم بدی نیستا !
+ اینو خودم وقتی باهاش حرف زدم فهمیدم ، آره آدم بدی نیست ولی به شرطی که نزدیک تو نشه ! خودت که خوب میدونی در اون صورت چه بلایی سرش میارم !
- آره آره میدونم …
((چند دقیقه سکوت بینشان رد و بدل میشود و بعد … ))
-خب با من کاری نداری دیگه ؟
+ نه فداتشم ! آها راستی آهو ؟
-جانم؟
+ یه چیزی میخواستم ازت بپرسم همش یادم میرفت ، تو صبحا ساعت چند بلند میشی که بری سر کار ؟
-واسه چی میپرسی ؟
+ حالا تو بگو ! دلیلشو بعداً میفهمی !
-اومممم ، معمولا ساعت ۶:۳۰ دیگه بیدار میشم چون باید ۷:۳۰ تو کافه باشم !
+آها اوکی !
- دیگه کاری نداری ؟
+ نه عزیزم ! برو !
- خدافظ آقای خوشتیپ !
((آهوی این را میگوید و تماس را قطع میکند حامی چند دقیقهای به صفحه گوشی خیره میشود سپس به طبقه پایین میرود و از خانه بیرون میرود به پارکینگ خانه میرود در آنجا موتوری که چند ماه است روشنش نکرده انتظارش را میکشد ، این موتور را به خاطر نازنین خریده بود !
نازنین میانه خوبی با ماشین نداشت و علاقه خاصی به موتور داشت حامی موتورها خریده بود تا روز تولدش او را سوپرایز کند اما عمر نازنین به تولدش نکشیده بود …
بعد از نازنین حامی موتور را فراموش کرده بود و دیگر سراغش نرفته بود ، فقط آرمین برای اینکه گرد و غبار روی موتور ننشیند با یک پارچه رویش را پوشانده بود …
حامی پارچه را کنار میزند برای موتور دست میکشد داخل چشمانش حلقه میزند یادش میافتد که به نازنین قول داده بود که به او موتور سواری یاد دهد اما فرصت این کار را از دست داده بود …
حامی با خود فکر میکند که آیا آهو هم مثل نازنین موتور را دوست دارد یا نه …
ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴⁷. . .
« فردا صبح ، خونه آهو »
((آهو با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار میشود خواب آلود گوشیاش را برمیدارد و میبیند حامی است که دارد به او زنگ میزند ، با تعجب گوشی را جواب میدهد و صدای پر انرژی حامی در گوشش میپیچد …))
حامی : سلام خانم خوابالووو ، صبح بخیر
آهو : آرتین خواب بودمااا ، چیکار داری این وقت صبح ؟
+ پاشو مگه نباید بری سر کار ؟
- چرا 😒
+خب پاشو دیگه پس !
- خودم ساعت کوک کرده بودم لازم نبود تو زنگ بزنی اینجوری منو از خواب بیدار کنی 😒
+ آهو ؟
- بله ؟
+ پاشو بیا دم پنجره اتاقت !
- واسه چی ؟
+تو بیا تا بهت بگم !
((آهو غرغرکنان از روی تخت بلند میشود و به سمت پنجره میرود وقتی پرده را کنار میدهد حامی را میبیند که با موتوری سر کوچه ایستاده است ! ))
آهو : واییییییییییی 🥺 با موتور اومدیییی ؟
حامی : آره ، دوست داری ؟
+ آره خیلیییی عاشقششممم ، صبر کن الان میامممم
(( آهو تلفن را قطع میکند و به حامی فرصت حرف زدن نمیدهد ، سریع لباسش را میپوشد و از خانه بیرون می آید و به سمت حامی میدود ، وقتی به حامی میرسد با ذوق به او و موتور نگاه میکند …))
آهو : واییییی چقدر قشنگهههه ، از کجا میدونستی من موتور دوست دارم ؟
حامی : والا نمیدونستم ، گفتم امتحان کنم ببینم خوشت میاد یا نه
+ واییی من از بچگی عاشق موتور بودم
- خوبه پس !
+ ارههع ، عالیههه ، راستی خیلی خوشتیپ شدی امروز 😊
- مرسی، توام همینطور ☺️
+ خببب ، بریمممم ؟
- خیلی عجله داریاااا 😂
+ ارعععع ذوققق دارمممممم !
ـ بریم پسسس !
ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴⁸. . .
((حامی کلاه کاسکتی که همراه خودش برای آهو آورده بود را روی سر آهو میگذارد و آهو پشت حامی سوار میشود .))
((نویسنده: کیف آهو بینشونه ، فکر بد نکنین 😂 ))
آهو : فقط یه لحظه صبر کن من یه پیام به دوستم بدم که نیاد دنبالم
حامی : باشه .
((آهو به بهار پیام میدهد که حامی او را میآورد و گوشی را خاموش میکند ))
آهو : خببب ، حالا میتونیم بریم !
حامی : باشه فقط از سرعت که نمیترسی ؟
+ اتفاقا عاشقششممم ، اصن با موتور باید سریع رفت !
- آفرین ، خوشم اومد ، پس سفت بچسب !
(( همه موتور را روشن میکند و راه میافتد ر بار که حامی سرعت موتور را زیاد میکرد آهو عسل ذوق جیغ میکشید و قند در دل حامی آب میشد
وقتی پشت چراغ قرمز ایستادند …))
حامی : آهوووو ؟
آهو : بلهههه ؟
+ خوش میگذره ؟
- خیلیییییی 🥺 !
+ خوبه پس ! سریع تر بریممم ؟
- اررههههه !
+ باشه ، سفت بچسب!
((چراغ سبز میشود ، ناگهان حامی طوری گاز میدهد که آهو مجبور میشود یکی از دستانش را دور حامی حلقه کند و جیغ کوچکی میکشد ، حامی سرعت را کم میکند و با تعجب به دست آهو که دورش حلقه شده نگاه میکند آهو خجالت زده دستش را باز میکند …))
حامی : چیشد پس ؟
آهو : هیچی ! خیلی سریع رفتی ، مجبور شدم …
+ اشکال نداره !
((همین که متوجه خجالت آهو شده دیگر سرعت موتور را بالا نمیبرد .
ساعت ۶:۵۵ به کافه میرسند ، آهو پیاده میشود کلاه کاسکت را برمیدارد و به همین میدهد ، وقتی حامی به صورت آهو نگاه میکند خندهاش میگیرد . ))
آهو : چیه ؟
حامی : هیچی 😂
+ پس چرا میخندی ؟
- موهات سیخ سیخی شده 😂
(( از کیفش در میآورد در آینه به خودش نگاه میکند وقتی قیافه خودش را میبیند خندهاش میگیرد ! ))
+ واییی 😅 چرا من این شکلی شدم !
(( با دست موهایش را صاف میکند ))
حامی : طوری نی ! بخاطر کلاه کاسکته ، موهای منم همینطوری میشه !
آهو : اهااا ،خب ، مرسی ! خیلی خوب بودددد !
+ خواهش میکنم از این به بعد با همین میام دنبالت !
راستیها خوب از این شبا وقت داری با هم بریم بیرون ؟
- نمیدونم…
بستگی به کارای کافه داره ولی خب هر وقت تونستم بهت میگم !
+ باشه !
- فقط یچیزی …
+ جانم ؟
- باید قول بدی به منم موتور سواری یاد بدی !
+ و.واقعا !؟
- ارهههه ، اگه یاد ندی قهر میکنم !
+ باشه ، باشه ! قبوله !
- یعنی قول میدی ؟ 🥺
+ آ.آره قول میدم 😊
- خوبه ! کاری نداری ؟ برم دیگه …
+ باشه ، برو مواظب خودت باش !
- توام همینطور ☺️ ، خدافظ
((همین موتور را روشن میکند و میرود در راه به این فکر میکند که این دفعه واقعاً میتواند به قولی که داده عمل کند یا نه …))
ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴⁹. . .
از زبان نویسنده :
((حامی گذشته تاریکی دارد که تا به حال آن اشاره نکردهایم . او از گذشته خاطرات تلخ و تاریکی دارد ، از دست دادن مادرش وقتی تنها ۴ سالش بود ، معتاد شدن پدرش بعد از مرگ همسرش و در آخر اوردوزش بخاطر همان مو*اد لعنتی …
از آن موقع ساقی پدرش که بعد از مرگش معلوم شد به او بدهکاری سنگینی دارد حامی را به جای طلبش برداشت و او را در کنار خودش بزرگ کرد تا برایش کار کند ،خدا آن ساقی به شبکه مافیایی بزرگی وصل بود . آنجا بود که برای اولین بار حامی با مواد آشنا شد و بعد از آن کل زندگیش شد مواد …
رئیس آن باند مافیایی کم کم از هوش و زیرکی حامی خوشش آمد و او را زیر دست خودش کرد و مانند پسرش با او رفتار میکرد ، این مقدمه ورود حامی به دنیای مافیایی بود ،او تمام راه و روشهای این کار را پیش همان رئیس مافیا یاد گرفت و کم کم بزرگ شد و توانست به قدرتش اضافه کند .
وقتی ۱۷ ساله بود رئیس مافیا از او هیولایی ساخته بود ، هیولایی که با دنیای اطرافش دشمنی داشت ،هیولایی که دیوارهای ضخیمی دور قلبش کشیده بود و قلبش منجمد بود ،هیولایی که با اعتماد کردن ناآشنا بود و به همه بدگمان …
او اصلاً شبیه هم سن و سالهایش نبود …
پدرخواندهاش همواره از او حمایت میکرد و همه زیردستان پدرش هم از او اطاعت میکردند .
او رسماً رئیس جوان باهوش و زیرک باند مافیایی بود …
در همان سن بود که با آرمین پسر یکی از زیردستان پدرخواندهاش آشنا شد آرمین هم در بچگی مادرش را از دست داده بود ، به همین خاطر حامی به او نزدیک شد چون فکر میکرد آرمین تنها کسی است که درد او را میفهمد ، کم کم آرمین و حامی جوان با هم صمیمی شدند تا جایی که با هم پیمان برادری بستند و قسم خوردند در هر لحظه پشت هم باشند .
کم کم حامی جوان بزرگ شد درست در ۲۰ سالگی حامی بود که رئیس مافیا یعنی همون پدرخواندهاش از دنیا رفت آنجا بود که همه حامی را به عنوان جایگزین او برگزیدند و همه قدرت او به حامی میرسید حالا حامی بود که باید آن باند بزرگ را رهبری میکرد و او این کار را خوب بلد بود ، این شد که حامی کارش را شروع کرد هرچه زمان میگذشت قلب حامی سردتر میشد و اعتمادش به آدمها کمتر …
تا اینکه سر و کله نازنین پیدا شد حامی در زندگیش با هیچ دختری رابطه نداشت اما وقتی نازنین وارد زندگیش شد دیوارهای دور قلبش را فرو ریخت به او اعتماد کردن را یاد داد و یاد داد چگونه آدمها را دوست داشته باشد حامی در زندگیش عشق را یاد نگرفته بود اما با آمدن نازنین او این احساس دلنشین را تجربه کرده بود .
حامی عشق را یاد گرفت ، یاد گرفت که عشق یعنی طرف مقابلت را آنقدر دوست داشته باشی که حاضر باشی هر کاری برایش انجام بدهی ...
و اینگونه شد که زندگی حامی عوض شد …
هر چقدر که زمان میگذشت حامی و نازنین بیشتر عاشق یکدیگر شدند تا اینکه حامی بالاخره جرات خواستگاری از نازنین را پیدا کرد و نازنین هم قبول کرد در زندگی همدم او باشد به شرطی که حامی کارش را کنار بگذارد و حامی هم شرط او را قبول کرد...
همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا اینکه آن اتفاق هولناک افتاد ، نازنین کشته شد و قلب حامی هم با او مرد !
حامی رسماً تبدیل شده بود به مردهای متحرک !
در سرما از خانه بیرون میزد در شهر دنبال نازنین میگشت کوچههای شهر را یکی یکی بالا و پایین میکرد و ام آرام و دانه دانه اشک میریخت و اسم نازنین را زمزمه میکرد ، دستانش و تنش از سرما یخ میبست اما باز هم به این امید که نازنین را گوشهای از شهر پیدا میکند ادامه میداد …
گاهی اوقات نازنین را جلویش میدید وقتی به سمت او میرفت تا مثل همیشه دستانش را بگیرد و او را در آغوش بکشد نازنین محو میشد و همین چیزها بود که حامی را دیوانهتر میکرد ...
او بارها و بارها به خیابانی میرفت که اولین بار نازنین را در آنجا ملاقات کرده بود و به خود امید میداد که دوباره نازنین را ملاقات میکند اما همه این ها خیالی بیش نبود ...
تا یک ماه وضع حامی همین بود ، روز ها خود را در خانه حبس میکرد و شب ها آواره کوچه و خیابان میشد و مثل دیوانه ها دنبال نازنین میگشت ...
تا اینکه به فکر انتقام افتاد انتقام از کسی که او را به این روز انداخته ، همین شد که سایه به سایه به دنبال دانیال افتاد ....
ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁵⁰. . .
((حامی بعد از رساندن آهو به خانه میرود آن روز بی دلیل بد جوری دلش برای نازنین تنگ شده بود ، هر وقت هم اینطوری میشد میرفت سراغ آلبوم عکسی که از عکسهای خودش و نازنین درست کرده بود مینشست و ساعتها به عکسها خیره میشد و رفع دلتنگی میکرد ،عکسی داخل آلبوم عکسها بود که حامی آن عکس را بیشتر از همه عکسها دوست داشت و هر بار به آن نگاه میکرد لبخند به لبش میآمد ، آن عکس مال پارسال بود وقتی نازنین حامی را برای تولدش سوپرایز کرده بود و برایش کیک خریده بود ، در عکس نازنین کمی خامه روی دماغ حامی مالیده بود و خودش هم زبانش را بیرون آورده بود ،آن شب قشنگترین شب عمر حامی بود چون تا به حال کسی برایش تولد نگرفته بود و این اولین تولد عمرش بود ، همین که حامی داشت با عکسها مرور خاطرات میکرد پیامکی روی گوشیاش آمد وقتی نگاه کرد دید پیام از طرف آهو است پیام را باز کرد ...))
+ سلام خوبی ؟ آرتین ، من واسه عصر کاری ندارم ، نمیدونم ، گفتم بهت بگم اگه میخوای بریم بیرون ❤️
((حامی با دیدن این پیام لبخند زد و جواب داد ...))
- سلام خوشگل خانم ! اوکی
ساعت ۶ منتظرم باش ، با موتور میام
میخوام فعلا یکم موتور سواری یادت بدم ، خودتو آماده کن !
من معلم سختگیریم 😉
(( چند دقیقه بعد آهو جواب داد ...))
+ باشه آقا معلم ، عوض من شاگرد خوبیم 😀
(( حامی که خنده اش گرفته بود ، جواب داد ...))
- خیله خب باشه ، عصر میام امتحان میکنم ، خدافظ 😉
((حامد گوشیش را خاموش میکند و به سمت کمدش میرود تا برای عصر از لباس خوبی پیدا کند ... ))
ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁵¹. . .
(( عصر حامی به دنبال آهو رفت، وقتی به دم کافه رسید آهو منتظرش بود ...))
حامی : سلااامممم چطوری قشنگم ؟
آهو : خوبم ! تو چطوری آقا معلم ؟
(( قند در دل حامی آب شد ...))
+ خوبم ، اماده ای واسه اولین کلاس ؟
- بعلههه
+ آفرین ! پس بپر بالا 😉
(( آهو سوار موتور میشود و حامی گاز میدهد ، به خیابانی خلوت که میرسند حامی توقف میکند و ...))
حامی : خب آهو ، پیاده شو ببینم !
((حامی از موتور پیاده میشود
آهو هم پیاده میشود و با تعجب به اطراف نگاه میکند ))
آهو : واسه چی اومدیم اینجا ؟
+ مگه نمیخوای موتور سواری یاد بگیری ؟
- خب چرا !
+ خب نمیشه که وسط یجای شلوغ یادت بدم که ! باید بجای خلوت باشه واسه اول کار 😉
- آها اوکی 😅
+ خب آهو خوب گوش بده من چی میگم ، اول سوار موتور شو
(( آهو سوار موتور میشود و حامی خودش موتور را نگه میدارد ))
+ ببین آهو ، اولین شرط موتور سواری ، نترسیدنه ، تو نباید بترسی ، اگه همش بخوای بترسی و هول کنی هیچوقت نمیتونی موتور سوار خوبی بشی ، اوکی ؟
- اوکی 😊
+ خب ، شرط دوم چیه ؟ اینه که تو بتونی خوب تعادل موتورو حفظ کنی ، حالا البته این موتور یکم سنگینه واسه اولین بار ، اما خب اشکال ندارد ، داشتم میگفتم تو اگه بتونی خوب تعادل حفظ کنی ، دیگه مشکلی نیس ، واسه حفظ تعادل هم فقط باید جلوتو نگا کنی به پاهات و آسمون و درخت و ... نگا نکن
فقط به جلو ...
(( ناگهان بغضی خفه کننده گلو حامی را گرفت و او نتوانست حرف را ادامه دهد ، او این لحظه ها را فقط کنار نازنین تصور میکرد ، اما حالا ...
آهو که متوجه لرزشی در صدای حامی بود با نگرانی پرسید ...))
- چیشد ؟ خوبی ؟
(( حامی به سختی شروع به حرف زدن کرد ...))
+ آره خوبم ، چیزی نیس ...
خب ، اوکیه ؟
- آره ، اوکیه ...
+ خب ...
(( حامی همه چیز هایی که از موتور بلد بود را برای آهو توضیح داد ، از چگونه روشن کردن موتور تا چگونه دنده دادن و خیلی چیز های دیگر ، اما با هر کلمه ای که میگفت بغض بیشتر گلویش را فشار میداد ، او به قولش به آهو عمل کرده بود اما حسرت این را میخورد که هیچوقت نتوانسته بود این این کار را برای نازنین بکند ...))
ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁵². . .
((حامیا و کمی با هم تمرین میکنند بعد از دو ساعت بالاخره آهو خسته میشود...))
آهو : وایییی بسه دیگه ! بقیشو بزاریم واسه یه روز دیگه ...
حامی : به همین زودی خسته شدی ؟
+ به همین زودی چیه ؟ دو ساعته داریم تمرین میکنیم !
(( حامی به تعجب به ساعتش نگاه میکند ، آهو راست میگفت !
عجیب بود ، او هروقت کنار آهو بود اصلا ؟
متوجه گذر زمان نمیشد ...))
- راست میگیا ! من اصلا متوجه گذر زمان نشدم 😅
+ اوممم ، اشکال نداره ، خب حالا کجا بریم؟
- دوست داری کجا بریم ؟
+ نمیدونم ، هرجا تو بگی !
- اومممم
((حامی کمی فکر میکند ، فکری به سرش زد و لبخند زد ... ))
- آهو ؟
+ جانم ؟
- دوست داری بریم جاده چالوس ؟
+ جاده چالوس؟
-آره اونجا یه رستوران خوبم هست که بعد میتونیم بریم ، اتفاقاً با موتور خیلیم کیف میده !
+باشه بریم 🥺 میدونی چند ساله جاده چالوس نرفتم ؟
-اشکال نداره ، حالا با هم میریم !
+باشه پس بریم🥺
-بپر بالا !
((آهو سوار موتور میشود و حامی موتور را روشن میکند ، بعد از چند دقیقه وارد جاده چالوس میشوند و آهو محو مناظر سرسبز و زیبای آنجا میشود ، خورشید در حال غروب بود و جلوه زیبا از آنجا ساخته بود آهو در گوش حامی داد میزند : ))
+ خیلیییی قشنگههههه
- ارههه ، من که بهت گفتم بیایم اینجا کیف میده !
حالا هرچی جلو بریم قشنگ تر هم میشه !
((حامی راست میگفت ،هرچه جلوتر میرفتند مناظر زیباتر و رویاییتر میشد ، حامی هم در آینه موتور به آن نگاه میکرد و عاشقتر میشد ...
بالاخره غروب به پایان رسید و شب شد حامی آهو را به رستوران در جاده چالوس بود آهو میزی را انتخاب کرد و هر دو نشستند غذا سفارش دادند و مشغول حرف زدن شدند ...))
-آهو ؟آخرین باری که اومدی اینجا کی بود؟
+خیلی ساله ،فکر کنم وقتی بچه بودم اون موقع که بابام زنده بود ...
یه بار بابا من و مامانمو آورد جاده چالوس ، فکر کنم روز تولد مامانم بود بابام چون میدونست مامانم اینجا رو خیلی دوست داره آوردمون اینجا !
-یه دقیقه وایسا ببینم من نفهمیدم !
گفتی اون موقع که بابام زنده بود ؟ مگه بابات الان ...
+حواسم نبود بهت بگم نه بابای من الان زنده نیست...
وقتی بچه بودم فوت کرد !
+ آخی ! چرا ؟
+مریض شد سرطان گرفت خیلی هم دیر متوجه شد ...
واسه همین دکتر نتونستن درمانش کنن و ...
((آهو حرفش را قطع کرد و سرش را پایین انداخت دوست نداشت حامی اشکانش را ببیند او هیچ وقت دوست نداشت درباره مرگ پدرش با کسی حرف بزند اما حالا ...
حامیها متوجه ناراحتی آهو شد دیگر هیچ نگفت ، با ناراحتی به آهو زل زد و بعد ...
ناگهان آهو حس کرد کسی دستش را گرفته با تعجب سرش را بالا آورد و دست حامی را روی دستش دید که انگشتانش دور دست آهو قفل شده بود وقتی به صورت حامی نگاه کرد حامی با نگاه دلسوزانه و لبخندی ملیح به او نگاه میکرد ، دستهها میگن بود و به آهو دلگرمی میداد، آهو شروع به حرف زدن کرد ...))
+ ببین آرتین من چه جوری بگم...
از وقتی ۵ سالم بود پدر نداشتم یعنی از همون موقع بزرگترین حامی زندگیمو از دست دادم از اون موقع فقط مامانمو داشتم و فقط به اون اعتماد کردم
چجوری بگم...
تو ، تو اولین پسری هستی که تو زندگیم بهش اعتماد کردم و یه جورایی دوسش دارم من تنها چیزی که ازت میخوام اینه که کاری نکنی که از اعتمادم پشیمون بشم ...
اذیتم نکن ، باشه ؟
-قربونت برم مگه من تا حالا اذیتت کردم ؟
+هیچ وقت نکن ! من نه تو رو خیلی دوست دارم و تحمل اینکه یه روزی بخوای بهم ضربه بزنی رو ندارم ...
-آهو آخه این چه حرفیه تو میزنی ؟ ها ؟
من تورو بیشتر از هر کس دیگهای توی این دنیا دوست دارم مگه میشه بخوام به عزیزترین کسم ضربه بزنم ؟
+ قول میدی ؟
- قول میدم !
((دست حامی دور دست آهو محکمتر شد هر دو با نگاهی عاشقانه به یکدیگر زل زدن و گرمای نگاهشان مثل آفتابی ملایم ، یخهای تنهاهییشان را آب کرد ، آن ها در عمق چشمان هم آیندهای روشن و قولی ماندگار دیدند ، پیمانی نانوشته که با هر تپش قلب محکمتر میشد ، در آن لحظه فهمیدند خانه جایی نیست ، بلکه کسی است که نگاهش پناهگاه توست ...))
ادآمه دآرد.