عمار!
آنگاه که فاطمه را بر محل
غسل نهادم؛ به پهلوی شکستهاش
نظر کردم و دیدم که مسمار در
سینهاش فرو رفته بود؛ کمرش از
کتک کبود شده بود، دلم گرفت ..
عمار!
هیچچیز چنان قلبم را به درد
نیاورد که دانستم فاطمه از ترس
اینکه مبادا زندگی بر من زهر
شود، زخمهایش را از
دیدگانم پنهان میکرد!