جنگلهای حرا قشم
ساحل اسکلتی آفریقا،
کوه فوجی ژاپن ..
من همهی جهان را پابرهنه دویدهام
و
روزی ناگاه
در دشتی داغ، زیر سایهٔ توتی
با سری در شاخهها و چهرهای نامعلوم،
کسی منتظر کسی ایستاده بود.
اِتیان،
تا بهحال خدا را اینگونه دیدهای؟
با گونههای توتی،
چشمهای شاکی، گشنگی راھ
شانهٔ آفتاب سوخته
پیراهن خیس از عرق
بیاختیار و نفس نفس
ایستادم.
من بلد نبودم چیزی بگویم؛
مثلاً چطور میشد به خدا گفت چهقدر
غم در این ۲۳۰ گرم قلب، حمل میکنم؟
کاش جرئت پرسیدن داشتم؛
چرا پایین آمدی ؟
ڪه بگویی ندو ؟
نترس ؟
خدا راھ ِ رفتنم را حفظ بود،
غمهایم را هم
میدانست ؟
اتیان
از کابوسهاٰی بدی فرار میکنم
خدا خوابهایم را
میشناخت ؟
؛ از هماٰن توتی خوردم ڪه آفریدی.
؛ حرف زدن را به من بیاموز.