. مسئولیّتهای تشکیلاتی :
من و برخی از دوستان در امور تشکیلاتی که در قم کاری جالب و ابتکاری بود سرآمد بودیم. نخستین تشکیلات بین علما را در قم پیریزی و آییننامهی داخلی آن را تدوین کردیم.
در خلال نهضت از زمان آغاز آن تا خروج من از قم حدود یک سال و نیم چند تشکیلات ایجاد کردیم که برخی هم زمان با هم بود و برخی در تولی یکدیگر :
+ گروه علمای قم که شمار بسیاری از علما را در برداشت. همین تشکیلات بود که بعدها نام ( جامعه مدرسین ) به خود گرفت.
+ تشکیلات دیگر گروه یازده نفره بود.
این یازده نفر عبارت بودند از : من ، آقای هاشمی رفسنجانی ، برادرم آسیدمحمد ، آقای مصباح یزدی ، آقای امینی ، آقای مشکینی ، آقای منتظری ، آقای قدوسی ، آقای آذری قمی ، آقای حائری تهرانی و آقای ربّانی شیرازی ...
@Hamsadde
. زندانهای طاغوت :
وقتی در جوانی ندای امام خمینی را از همان آغاز نهضت ایشان لبیک گفتم میدانستم این راه ، راهی پر از اشک و خون است لذا از نظر روحی برای همه گونه زجر و شکنجه آمادگی داشتم.
از آغاز نهضت اسلامی در سال ۱۳۴۱ تا پیروزی انقلاب اسلامی ، شش بار بازداشت و زندانی شدم. یک بار هم بازداشت و تبعید شدم . دفعات بیشماری هم برای بازجویی و تحقیق به مقرّ ساواک فراخوانده شدم.
زندان در جهت اصلاح زندانیان و بازپروری و گاه آموزش کار به آنها است تا پس از خروج بتوانند زندگی آبرومندی را در پیش بگیرند.
ولی در زندانهای شاه وضع چنین نبود زیرا آن زندانها یا برای انتقامجویی بود یا به این هدف بود که شخص در توقیف بماند تا نتواند کاری انجام دهد.
همچنین مجموع زمانی که در سالهای یاد شده در زندان گذراندم کمی بیش از دوسال میشود. اما این زمان را چندین برابر باید حساب کرد زیرا در اغلب این موارد من در سلول بودم و هیچگاه در بندهای عمومی نبودم.
سلول در مقایسه با بند عمومی مثل زندان در مقایسه با بیرون زندان است.
با توجه به مطالبی که از دوستانم راجع به بندعمومی میشنیدم که در آنجا فرصتی برای آموزش دادن و آموزش گرفتن بین خودشان و معاشرت باهم و انجام برخی ورزشها دارند خیلی اشتیاق دیدن آنجا را داشتم.
@Hamsadde
📚 فصل ششم ( سایهی خورشید )
. روزهای نخست نهضت
. مسئولیتهای تشکیلاتی
. زندانهای طاغوت
📚 زندگینامه رهبر رو از اینجا بخونین 👇
https://eitaa.com/joinchat/1664221846C67554e0e34
📚 فصل هفتم ( حماسهی اشک )
. افشاگری علیه رژیم :
در خرداد ۱۳۴۲ که کشتار بزرگ تهران و برخی شهرهای دیگر اتّفاق افتاده بود من در بیرجند بودم. رفتن من به آن شهر با هدف افشاگری و رسواسازی رژیم حاکم و ... صورت گرفت.
@Hamsadde
. قلعهی عَلَم :
من بیرجند را از این جهت انتخاب کردم که این شهر دژ « امیر اسدالله عَلَم » بود. او ظاهراً مقام وزارت دربار را داشت امّا در واقع جایگاهش خیلی از این مقام بالاتر بود.
خانوادهی عَلَم به خاطر خدمات صمیمانهشان به انگلیسیها این جایگاه را به دست آورده بودند. آنها در شیوع و رواج تریاک در منطقهی خراسان نقش مهمّی داشتند. در مراسم و مناسبات دینی خطبه به نام عَلَم خوانده میشد. در محرّمِ یکی از سالها در ستایش عَلَم به عربی میخواند! « صاحب السّیف و القلم ... امیر اسدالله عَلَم » !!
بیشتر اعیان و بزرگان بیرجند جزو خدم و حشم و نوکران عَلَم بودند. شاه وقتی میخواست برای مدّتی استراحت کامل کند به بیرجند میرفت و در یکی از باغهای عَلَم اقامت میکرد.
@Hamsadde
. گریهی سیاسی :
روز هفتم محرّم فرا رسید و این همان روز موعودی بود که امام خمینی (ره) توصیه کرده بود سخنرانها افشاگری علیه رژیم شاه را آغاز کنند. کار را به گونهای ترتیب دادم که به مجلس بزرگی در « مسجد مصلّی » دعوت شوم.
در این اجتماع انبوه تمام آنچه را که در سینه داشتم بیرون ریختم و همه چیز را گفتم. سخن را با بیان نقشهی بیگانگان برای جدایی دین از زندگی آغاز کردم و با شرح توطئهی رژیم شاه علیه اسلام ادامه دادم بعد هم با توصیف ماجرای مدرسهی فیضیّه آن را به پایان رساندم.
حوادث روز دوّم فروردین را که شرح دادم مردم به گریه افتادند و شور عظیمی بر مجلس حاکم شد.
@Hamsadde
. اوّلین تجربهی بازداشت :
تا روز تاسوعا که دستگیر شدم این قبیل سخنرانیها را ادامه دادم. مرا به پاسگاه پلیس بردند و این نخستین تجربهی من از دستگاه تحقیقات پلیسی بود. مرا نزد افسر جوانی با درجهی ستوانی بردند. او با لحنی تند و با رگهای گردن برآمده به سرزنش و توبیخ من پرداخت. با آرامش به او پاسخ دادم : تو کاری بیش از اعدام من نمیتوانی انجام دهی. صلاحیّت اعدام مرا هم نداری. آنچه در قدرت و اختیارات تو است کمتر از اعدام کردن است پس هر کاری میخواهی بکن من آمادهام زیرا وقتی از خانه بیرون آمدم خود را برای مرگ آماده کردم لذا خودت را خسته نکن!
آن افسر انتظار چنین پاسخی را نداشت لذا متعجّب و بهت زده شد.
خشم و خروشش فرو نشست لحن خود را تغییر داد و چند بار تکرار کرد : من به شما چه بگویم ؟
تا ظهر عاشورا در پاسگاه پلیس ماندم. نمیدانستم که بیرون بازداشتگاه چه میگذرد. بعداً آقای تهامی به من گفت : مردم آماده شده بودند برای آزاد کردن شما از بازداشتگاه پاسگاه پلیس را محاصره کنند و با پلیس درگیر شوند.
ظاهراً مقامات هم متوجّه این مطلب شده بودند و ترسیده بودند لذا حکمی مبنی بر تبعید من به مشهد ( شهر خودم! ) صادر شد.
@Hamsadde
اگر در موشکباران صهیونیستها شک کنیم
بین موج ۴۳ هستیم یا ۴۴ ؟
بنا را میگذاریم روی موج ۴۳
و یه موج احتیاطی شلیک میکنیم! 😌🤣
#رسالهتوضیحالمواشک
@Hamsadde
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کودکان شجاع ایرانی
به صورت خودجوش! 😅🤣
@Hamsadde
همسادِه :| 🇮🇷
اگر در موشکباران صهیونیستها شک کنیم بین موج ۴۳ هستیم یا ۴۴ ؟ بنا را میگذاریم روی موج ۴۳ و یه موج
یه فتوایِ دیگه هم میگه :
ما کثیر الموشک شدیم
لذا اعتنا نمیکنیم و فقط شلّیک میکنیم 😂
@Hamsadde
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وااااااای عاشق این نینی شدم 🤣
خدایا چندتا از این نینیها لطفا :)
@Hamsadde
. زندان پادگان :
روز پانزدهم محرّم مرا تحت الحفظ به همراه
سه مأمور پلیس به مشهد فرستادند.
مأموران پلیس محافظ،حالت ترس و هراس داشتند. وقتی به مشهد رسیدیم مرا به یکی از مراکز پلیس تحویل دادند که شب سختی را در آنجا گذراندم. صبح هم مرا به ساختمان ساواک تحویل دادند و از آنجا به زندان اردوگاه مشهد فرستادند. در آن زندان تعدادی زندانی حضور داشتند که بیشترشان یا جوانی بودند که در تظاهرات شرکت داشته یا بیانیّه پخش کرده بودند و یا از سخنرانها و طلّاب حوزه و دانشجویان دانشگاه بودند.
در نخستین ساعات احساس غربت و تنهایی کردم. اندکی بعد صداهایی از اتاق مجاور شنیدم که بیت شعری میخواند. هم صدا نوعی آهنگ داشت و هم شعر معنای خاصّی داشت که به دل آرامش میداد و برای مقابله با این وضع به انسان عزم و اراده میبخشید. بیت از مثنوی مولوی بود:
/ عار ناید شیر را از سلسله
نیست ما را از قضای حق گله /
این ساختمان زندان نبود در واقع انباری بود که به دنبال اوضاع انفجار آمیز کشور آن را به زندان تبدیل کرده بودند. از همین رو اتاقها به هیچ وجه قابل سکونت نبود. اتاقی که مرا ابتدا در آن نگه داشتند خیلی نمناک بود به حدّی که روی زمین اتاق آب جمع شده بود. لذا چند ساعت بعد مرا به اتاقی دیگر منتقل کردند.
هر روز صبح برای بیگاری بیرون میآمدیم. از جملهی این بیگاریها کندن علفهای هرز حیاط اردوگاه بود. ما را وادار میکردند مسیرها و گذرگاههای داخل اردوگاه را صاف و هموار کنیم. من پس از پیروزی انقلاب از همین اردوگاه دیدن کردم و در سخنرانیای که آنجا داشتم به نظامیان گفتم : من در صاف کردن و هموار کردن بیشتر مسیرهای این اردوگاه شرکت داشتهام!
@Hamsadde