eitaa logo
همسادِه :| 🇮🇷
13.5هزار دنبال‌کننده
316 عکس
469 ویدیو
0 فایل
بهم میگن همسادِه :) از سَرِ پیاز تا تَهِ پیاز اینجا پیدا میشه 🧅 متن طنز داری برام بفرست ! @Admin_hamsadeh زیر مجموعه‌های همسادِه 👇 @Aslihamsade . انتشار فقط با ذکر منبع .
مشاهده در ایتا
دانلود
. قلعه‌ی عَلَم : من بیرجند را از این جهت انتخاب کردم که این شهر دژ « امیر اسدالله عَلَم » بود. او ظاهراً مقام وزارت دربار را داشت امّا در واقع جایگاهش خیلی از این مقام بالاتر بود. خانواده‌ی عَلَم به خاطر خدمات صمیمانه‌شان به انگلیسی‌ها این جایگاه را به دست آورده بودند. آنها در شیوع و رواج تریاک در منطقه‌ی خراسان نقش مهمّی داشتند. در مراسم و مناسبات دینی خطبه به نام عَلَم خوانده میشد. در محرّمِ یکی از سال‌ها در ستایش عَلَم به عربی میخواند! « صاحب السّیف و القلم ... امیر اسدالله عَلَم » !! بیشتر اعیان و بزرگان بیرجند جزو خدم و حشم و نوکران عَلَم بودند. شاه وقتی میخواست برای مدّتی استراحت کامل کند به بیرجند میرفت و در یکی از باغ‌های عَلَم اقامت میکرد. @Hamsadde
. گریه‌ی سیاسی : روز هفتم محرّم فرا رسید و این همان روز موعودی بود که امام خمینی (ره) توصیه کرده بود سخنران‌ها افشاگری علیه رژیم شاه را آغاز کنند. کار را به گونه‌ای ترتیب دادم که به مجلس بزرگی در « مسجد مصلّی » دعوت شوم. در این اجتماع انبوه تمام آنچه را که در سینه داشتم بیرون ریختم و همه چیز را گفتم. سخن را با بیان نقشه‌ی بیگانگان برای جدایی دین از زندگی آغاز کردم و با شرح توطئه‌ی رژیم شاه علیه اسلام ادامه دادم بعد هم با توصیف ماجرای مدرسه‌ی فیضیّه آن را به پایان رساندم. حوادث روز دوّم فروردین را که شرح دادم مردم به گریه افتادند و شور عظیمی بر مجلس حاکم شد. @Hamsadde
. اوّلین تجربه‌ی بازداشت : تا روز تاسوعا که دستگیر شدم این قبیل سخنرانی‌ها را ادامه دادم. مرا به پاسگاه پلیس بردند و این نخستین تجربه‌ی من از دستگاه تحقیقات پلیسی بود. مرا نزد افسر جوانی با درجه‌ی ستوانی بردند. او با لحنی تند و با رگ‌های گردن برآمده به سرزنش و توبیخ من پرداخت. با آرامش به او پاسخ دادم : تو کاری بیش از اعدام من نمیتوانی انجام دهی. صلاحیّت اعدام مرا هم نداری. آنچه در قدرت و اختیارات تو است کمتر از اعدام کردن است پس هر کاری میخواهی بکن من آماده‌ام زیرا وقتی از خانه بیرون آمدم خود را برای مرگ آماده کردم لذا خودت را خسته نکن! آن افسر انتظار چنین پاسخی را نداشت لذا متعجّب و بهت زده شد. خشم و خروشش فرو نشست لحن خود را تغییر داد و چند بار تکرار کرد : من به شما چه بگویم ؟ تا ظهر عاشورا در پاسگاه پلیس ماندم. نمیدانستم که بیرون بازداشتگاه چه میگذرد. بعداً آقای تهامی به من گفت : مردم آماده شده بودند برای آزاد کردن شما از بازداشتگاه پاسگاه پلیس را محاصره کنند و با پلیس درگیر شوند. ظاهراً مقامات هم متوجّه این مطلب شده بودند و ترسیده بودند لذا حکمی مبنی بر تبعید من به مشهد ( شهر خودم! ) صادر شد. @Hamsadde
اگر در موشکباران صهیونیست‌ها شک کنیم‌ بین موج ۴۳ هستیم یا ۴۴ ؟ بنا را می‌گذاریم روی موج ۴۳ و یه موج احتیاطی شلیک می‌کنیم! 😌🤣 @Hamsadde
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کودکان شجاع ایرانی به صورت خودجوش! 😅🤣 @Hamsadde
همسادِه :| 🇮🇷
اگر در موشکباران صهیونیست‌ها شک کنیم‌ بین موج ۴۳ هستیم یا ۴۴ ؟ بنا را می‌گذاریم روی موج ۴۳ و یه موج
یه فتوایِ دیگه هم میگه : ما کثیر الموشک شدیم لذا اعتنا نمی‌کنیم و فقط شلّیک می‌کنیم 😂 @Hamsadde
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وااااااای عاشق این نی‌نی شدم 🤣 خدایا چندتا از این نی‌نی‌ها لطفا :) @Hamsadde
. زندان پادگان : روز پانزدهم محرّم مرا تحت الحفظ به همراه سه مأمور پلیس به مشهد فرستادند. مأموران پلیس محافظ،حالت ترس و هراس داشتند. وقتی به مشهد رسیدیم مرا به یکی از مراکز پلیس تحویل دادند که شب سختی را در آنجا گذراندم. صبح هم مرا به ساختمان ساواک تحویل دادند و از آنجا به زندان اردوگاه مشهد فرستادند. در آن زندان تعدادی زندانی حضور داشتند که بیشترشان یا جوانی بودند که در تظاهرات شرکت داشته یا بیانیّه پخش کرده بودند و یا از سخنران‌ها و طلّاب حوزه و دانشجویان دانشگاه بودند. در نخستین ساعات احساس غربت و تنهایی کردم. اندکی بعد صداهایی از اتاق مجاور شنیدم که بیت شعری میخواند. هم صدا نوعی آهنگ داشت و هم شعر معنای خاصّی داشت که به دل آرامش میداد و برای مقابله با این وضع به انسان عزم و اراده می‌بخشید. بیت از مثنوی مولوی بود: / عار ناید شیر را از سلسله نیست ما را از قضای حق گله / این ساختمان زندان نبود در واقع انباری بود که به دنبال اوضاع انفجار آمیز کشور آن را به زندان تبدیل کرده بودند. از همین رو اتاق‌ها به هیچ وجه قابل سکونت نبود. اتاقی که مرا ابتدا در آن نگه داشتند خیلی نمناک بود به حدّی که روی زمین اتاق آب جمع شده بود. لذا چند ساعت بعد مرا به اتاقی دیگر منتقل کردند. هر روز صبح برای بیگاری بیرون می‌آمدیم. از جمله‌ی این بیگاری‌ها کندن علف‌های هرز حیاط اردوگاه بود. ما را وادار میکردند مسیرها و گذرگاه‌های داخل اردوگاه را صاف و هموار کنیم. من پس از پیروزی انقلاب از همین اردوگاه دیدن کردم و در سخنرانی‌ای که آنجا داشتم به نظامیان گفتم : من در صاف کردن و هموار کردن بیشتر مسیرهای این اردوگاه شرکت داشته‌ام! @Hamsadde
. پسرم! به تو افتخار میکنم : ایّام این زندان گرچه به درازا نکشید امّا فوق‌العاده وحشتناک بود زیرا این نخستین تجربه‌ی من بود. ایّام زندان هشت نُه روزی به درازا کشید و پس از آن من و سایر بازداشتی‌های آنجا آزاد شدیم. بعد از آزادی در حالیکه عازم خانه بودم احساس خاصّی بر من مستولی شده بود که آمیزه‌ای بود از شوق و بیم و شرم. شرمگین بودم از اینکه محاسنم را تراشیده بودند و بیم هم از این داشتم که والدینم شاید بگویند : چرا در مسائلی دخالت کردی که به زندان بیفتی ؟ وقتی به خانه رسیدم خانواده به گرم‌ترین وجهی از من استقبال کردند. از دیدن من خوشحالی کردند. وقتی برای صرف چای نشستم نخستین حرفی که مادرم به من زد این بود :« من به پسری مانند تو افتخار میکنم که چنین کاری را در راه خدا انجام میدهد. » نفسی به راحتی کشیدم و خدا را شکر کردم. این سخن مادرم در فعّالیت‌هایی که من در این راه داشتم تأثیری بسزا داشت. @Hamsadde
📚 فصل هشتم ( قلعه‌ی سرخ ) . ایستگاه‌های مسیر زاهدان : در زاهدان هیچ کسی را نمی‌شناختم. می‌دانستم آقای کفعمی روحانی برجسته آنجاست. در نامه‌ای از آقای میلانی در مشهد خواستم که به آقای کفعمی نامه‌ای بنویسد و مرا به او معرفی کند. آیت‌الله میلانی از مراجع تقلید ایران بود. ساکن مشهد بود و به من محبت بسیار داشت. قم را در یک روز سخت و بحرانی ترک کردم. اتوبوس از قم به مقصد کرمان حرکت کرد. بیش از سی مبلّغ دینی در این اتوبوس بودند که تدریجا در شهرها و روستاهای بین راه پیاده می‌شدند. تا آنجا که به یاد دارم در میان مسافران آیت‌الله سبحانی هم بود. وقتی اتوبوس شب به اصفهان رسید ، برای استراحت راننده و مسافران یک خانه‌ی کوچک را دربست اجاره کردیم و شب خوبی را در آنجا گذراندیم و درباره‌ی مختلف گفت و گو کردیم. وقتی به یزد رسیدیم به طور اتفاقی آقای صدوقی را دیدم. امام خمینی ایشان را بسیار دوست میداشت. ایشان در سال ۱۳۶۱ در محراب نماز به دست گروه جنایتکار منافقین به شهادت رسید. بعد از آن به کرمان رسیدیم و همه از اتوبوس پیاده شدند. من می‌بایستی با یک اتوبوس دیگر به زاهدان بروم. من در کرمان دوستان عزیزی داشتم ، آنها بااصرار از من خواستند چند روزی نزدشان بمانم. من سه روز در کرمان ماندم. آن روزها از بهترین ایام زندگی من بود که در مصاحبت با یاران علمی و مبارزاتی می‌گذشت. هنگام خداحافظی با برادرانم دام را اندوهی سخت می‌فشرد. اتوبوس سپیده‌دم به زاهدان رسید. عازم مسجد شدم. در حیاط مسجد اتاق‌هایی بود که آقای کفعمی آنها را برای اقامت مبلّغانی که به این شهر می‌آمدند ساخته بود. برای نخستین بار با روحانی‌ای پرهیبت و متین پنجاه ساله‌ای روبرو شدم با خوشرویی و لبخند و با زیباترین عیاران زبان به خوش آمدگویی گشود. بعدا فهمیدم که ایشان در زاهدان نفوذ و جایگاه مهمی دارد. آقای کفعمی هم از جهت اخلاق اجتماعی ، شخصیتی شریف و بزرگ‌منش و در مدیریت امور اسلامی زاهدان قدرتمند بود. @Hamsadde
. شیخ مزدور : آقای کفعمی گفت : مسجد شب و روز در اختیار شما است ولی از مشهد کس دیگری هم می‌آید تا او هم به منبر برود. من آن شیخ را می‌شناختم. او مزدور رژیم بود. با آقای کفعمی مشغول گفت و گو بودم که آن شیخ وارد شد. چهره‌ی آقای کفعمی تغییر کرد و نشانه‌ی اضطراب و تشویش در او ظاهر شد ولی من اعتنا نکردم. بعدها آقای کفعمی بی‌اعتنایی مرا نسبت به آن شیخ یادآوری میکرد و می‌ستود. آن شیخ همین که وارد شد با مهربانی و با حرکاتی که از یک چاپلوسی تصنعی حکایت می‌کرد با من سلام و علیک کرد. به او با سردی پاسخ دادم و از جایم برنخاستم و به او نگاه هم نکردم. من در آن هنگام در آغاز جوانی بودم و آن شیخ هم معلم سرود ما در دوران ابتدایی بود. بعدا آقای کفعمی به من گفت مجبور بوده این مرد را دعوت کند زیرا در زاهدان طرفدارانی در وابستگان دستگاه حاکمه دارد. مسجد آقای کفعمی ، تنها مسجد شیعیان در شهر زاهدان بود. @Hamsadde