eitaa logo
همسادِه :| 🇮🇷
13.5هزار دنبال‌کننده
307 عکس
469 ویدیو
0 فایل
بهم میگن همسادِه :) از سَرِ پیاز تا تَهِ پیاز اینجا پیدا میشه 🧅 متن طنز داری برام بفرست ! @Admin_hamsadeh زیر مجموعه‌های همسادِه 👇 @Aslihamsade . انتشار فقط با ذکر منبع .
مشاهده در ایتا
دانلود
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وااااااای عاشق این نی‌نی شدم 🤣 خدایا چندتا از این نی‌نی‌ها لطفا :) @Hamsadde
. زندان پادگان : روز پانزدهم محرّم مرا تحت الحفظ به همراه سه مأمور پلیس به مشهد فرستادند. مأموران پلیس محافظ،حالت ترس و هراس داشتند. وقتی به مشهد رسیدیم مرا به یکی از مراکز پلیس تحویل دادند که شب سختی را در آنجا گذراندم. صبح هم مرا به ساختمان ساواک تحویل دادند و از آنجا به زندان اردوگاه مشهد فرستادند. در آن زندان تعدادی زندانی حضور داشتند که بیشترشان یا جوانی بودند که در تظاهرات شرکت داشته یا بیانیّه پخش کرده بودند و یا از سخنران‌ها و طلّاب حوزه و دانشجویان دانشگاه بودند. در نخستین ساعات احساس غربت و تنهایی کردم. اندکی بعد صداهایی از اتاق مجاور شنیدم که بیت شعری میخواند. هم صدا نوعی آهنگ داشت و هم شعر معنای خاصّی داشت که به دل آرامش میداد و برای مقابله با این وضع به انسان عزم و اراده می‌بخشید. بیت از مثنوی مولوی بود: / عار ناید شیر را از سلسله نیست ما را از قضای حق گله / این ساختمان زندان نبود در واقع انباری بود که به دنبال اوضاع انفجار آمیز کشور آن را به زندان تبدیل کرده بودند. از همین رو اتاق‌ها به هیچ وجه قابل سکونت نبود. اتاقی که مرا ابتدا در آن نگه داشتند خیلی نمناک بود به حدّی که روی زمین اتاق آب جمع شده بود. لذا چند ساعت بعد مرا به اتاقی دیگر منتقل کردند. هر روز صبح برای بیگاری بیرون می‌آمدیم. از جمله‌ی این بیگاری‌ها کندن علف‌های هرز حیاط اردوگاه بود. ما را وادار میکردند مسیرها و گذرگاه‌های داخل اردوگاه را صاف و هموار کنیم. من پس از پیروزی انقلاب از همین اردوگاه دیدن کردم و در سخنرانی‌ای که آنجا داشتم به نظامیان گفتم : من در صاف کردن و هموار کردن بیشتر مسیرهای این اردوگاه شرکت داشته‌ام! @Hamsadde
. پسرم! به تو افتخار میکنم : ایّام این زندان گرچه به درازا نکشید امّا فوق‌العاده وحشتناک بود زیرا این نخستین تجربه‌ی من بود. ایّام زندان هشت نُه روزی به درازا کشید و پس از آن من و سایر بازداشتی‌های آنجا آزاد شدیم. بعد از آزادی در حالیکه عازم خانه بودم احساس خاصّی بر من مستولی شده بود که آمیزه‌ای بود از شوق و بیم و شرم. شرمگین بودم از اینکه محاسنم را تراشیده بودند و بیم هم از این داشتم که والدینم شاید بگویند : چرا در مسائلی دخالت کردی که به زندان بیفتی ؟ وقتی به خانه رسیدم خانواده به گرم‌ترین وجهی از من استقبال کردند. از دیدن من خوشحالی کردند. وقتی برای صرف چای نشستم نخستین حرفی که مادرم به من زد این بود :« من به پسری مانند تو افتخار میکنم که چنین کاری را در راه خدا انجام میدهد. » نفسی به راحتی کشیدم و خدا را شکر کردم. این سخن مادرم در فعّالیت‌هایی که من در این راه داشتم تأثیری بسزا داشت. @Hamsadde
📚 فصل هشتم ( قلعه‌ی سرخ ) . ایستگاه‌های مسیر زاهدان : در زاهدان هیچ کسی را نمی‌شناختم. می‌دانستم آقای کفعمی روحانی برجسته آنجاست. در نامه‌ای از آقای میلانی در مشهد خواستم که به آقای کفعمی نامه‌ای بنویسد و مرا به او معرفی کند. آیت‌الله میلانی از مراجع تقلید ایران بود. ساکن مشهد بود و به من محبت بسیار داشت. قم را در یک روز سخت و بحرانی ترک کردم. اتوبوس از قم به مقصد کرمان حرکت کرد. بیش از سی مبلّغ دینی در این اتوبوس بودند که تدریجا در شهرها و روستاهای بین راه پیاده می‌شدند. تا آنجا که به یاد دارم در میان مسافران آیت‌الله سبحانی هم بود. وقتی اتوبوس شب به اصفهان رسید ، برای استراحت راننده و مسافران یک خانه‌ی کوچک را دربست اجاره کردیم و شب خوبی را در آنجا گذراندیم و درباره‌ی مختلف گفت و گو کردیم. وقتی به یزد رسیدیم به طور اتفاقی آقای صدوقی را دیدم. امام خمینی ایشان را بسیار دوست میداشت. ایشان در سال ۱۳۶۱ در محراب نماز به دست گروه جنایتکار منافقین به شهادت رسید. بعد از آن به کرمان رسیدیم و همه از اتوبوس پیاده شدند. من می‌بایستی با یک اتوبوس دیگر به زاهدان بروم. من در کرمان دوستان عزیزی داشتم ، آنها بااصرار از من خواستند چند روزی نزدشان بمانم. من سه روز در کرمان ماندم. آن روزها از بهترین ایام زندگی من بود که در مصاحبت با یاران علمی و مبارزاتی می‌گذشت. هنگام خداحافظی با برادرانم دام را اندوهی سخت می‌فشرد. اتوبوس سپیده‌دم به زاهدان رسید. عازم مسجد شدم. در حیاط مسجد اتاق‌هایی بود که آقای کفعمی آنها را برای اقامت مبلّغانی که به این شهر می‌آمدند ساخته بود. برای نخستین بار با روحانی‌ای پرهیبت و متین پنجاه ساله‌ای روبرو شدم با خوشرویی و لبخند و با زیباترین عیاران زبان به خوش آمدگویی گشود. بعدا فهمیدم که ایشان در زاهدان نفوذ و جایگاه مهمی دارد. آقای کفعمی هم از جهت اخلاق اجتماعی ، شخصیتی شریف و بزرگ‌منش و در مدیریت امور اسلامی زاهدان قدرتمند بود. @Hamsadde
. شیخ مزدور : آقای کفعمی گفت : مسجد شب و روز در اختیار شما است ولی از مشهد کس دیگری هم می‌آید تا او هم به منبر برود. من آن شیخ را می‌شناختم. او مزدور رژیم بود. با آقای کفعمی مشغول گفت و گو بودم که آن شیخ وارد شد. چهره‌ی آقای کفعمی تغییر کرد و نشانه‌ی اضطراب و تشویش در او ظاهر شد ولی من اعتنا نکردم. بعدها آقای کفعمی بی‌اعتنایی مرا نسبت به آن شیخ یادآوری میکرد و می‌ستود. آن شیخ همین که وارد شد با مهربانی و با حرکاتی که از یک چاپلوسی تصنعی حکایت می‌کرد با من سلام و علیک کرد. به او با سردی پاسخ دادم و از جایم برنخاستم و به او نگاه هم نکردم. من در آن هنگام در آغاز جوانی بودم و آن شیخ هم معلم سرود ما در دوران ابتدایی بود. بعدا آقای کفعمی به من گفت مجبور بوده این مرد را دعوت کند زیرا در زاهدان طرفدارانی در وابستگان دستگاه حاکمه دارد. مسجد آقای کفعمی ، تنها مسجد شیعیان در شهر زاهدان بود. @Hamsadde
حسرت‌السلطنه یونگ پو پهلوی! 😂 @Hamsadde
پیام دریادار تنگسیری : کشورهای دنیا اگر نفت می‌خواهند و می‌خواهند از تنگه هرمز عبور کنند باید در سامانه‌ی! "نفت من" ثبت نام کنند :) 🦦 @Hamsadde
وااااااای این عالی بود 😂🤣 @Hamsadde
. آخوندهای درباری : قرار شد منبر یک روز از آنِ من باشد و یک روز از آنِ شیخ اعزامی. بعدا شیخ گفت : اجازه دهید پس از منبر سید هم من به منبر بروم زیرا خود را خطیبی حرفه‌ای می‌دانست! ظهر روز نیمه‌ی ماه رمضان فرا رسید. آن روز جمعه بود و مسجد لبریز از نمازگزاران. بعد از نماز منبر رفتم و درباره‌ی علمای دین صحبت کردم. گفتم اینان بر دو قسمند : یکی عالمی که به وظیفه‌ی خود عمل میکند و دیگری عالمی که وظیفه‌ی خود را انجام نمی‌دهد. علمایی را که به مسئولیت‌های خود عمل می‌کنند مورد ستایش قرار دادم و به علمایی که با دستگاه حاکمه‌ی ستمگر سازش می‌کنند و به نفع آن فعالیت می‌کنند حمله کردم. شیخ یاد شده در مجلس نشسته بود. من با نهایت جرئت و شهامت سخن گفتم و این یکی از بهترین منبرهایم بود. مردم معمولا پس از منبر من بازهم می‌نشستند تا به سخنرانی شیخ کذایی گوش دهند اما این بار برخاستند و با تحسین و تبریک و تأیید به سوی من آمدند و با من خارج شدند. شیخ روی پله‌ی اول منبر ایستاده بود و از مردم خواهش میکرد تا به اندازه‌ی یک دقیقه! هم که شده بمانند. اما مردم خارج شدند و شاید فقط پنجاه نفر ماندند. پس از حدود یک ربع آقای کفعمی را دیدم که خروش برآورده بوده و سرزنش میکرد و دشنام میداد ، بعد هم شیخ کذایی سرخورده و شکست خورده از مسجد بیرون آمد. بعدها فهمیدم که این شیخ پس از من منبر رفته و به آن قسم علمایی که من مورد ستایش قرار دادم حمله کرده و دشنام گفته. لذا آقای کفعمی هم برخاسته و گفته : مردم! حرام است که پای سخنان این شخص بنشینید. بعد هم بیرون رفته و مردم نیز با او بیرون رفتند. @Hamsadde
. مرا از چه میترسانی ؟! شب آن روز جوانی شیک و خوش‌لباس رو دنبال من فرستادند. از مسجد که خارج شدم دیدم پلیس و ارتش آنجا را محاصره کرده‌اند. ناگزیر همراه آن جوان نزد رئیس پلیس رفتم. وقتی وارد شدم مشغول نوشتن چیزی بود. البته این معمولا یک ژست مصنوعی است که به واردکننده القا کند به او اهمیتی نمی‌دهند. بدون اینکه از او اجازه بگیرم روی شیک‌ترین مبل اتاق نشستم سپس خود را به چیزهایی مشغول کردم که حاکی از بی‌توجهی به او بود. افسر فهمید نتوانسته مرا دچار شکست روحی کند. از جمله مطالبی که در خلال سخنانش گفت این بود : ما هم مانند شما مسلمانیم و آقای خمینی را دوست داریم! شکی نیست که راست نمی‌گفت و قصد فریب و ظاهرسازی داشت. بعد با مهربانی شروع کرد به نصیحت کردن من ... چنین نصایحی معمولا مخاطب را نرم میکند و وقتی نرم شد با او تندی میکنند و هرچه بخواهند به او دیکته می‌کنند لذا باید قاطعانه سخن گفت تا نصیحت‌کننده ناامید شود. به او گفتم : قبلا مرا در بیرجند دستگیر کردند ، حرفی را که آنجا زدم تکرار میکنم. به او گفتم : ... شما کاری پیش از کُشتن من از دستتان برنمی‌آید و من خود را برای کشته شدن آماده کرده‌ام ؛ پس مرا از چه میترسانید ؟! حیرت زده شد و فرو ریخت و دوباره با مهربانی به من گفت : ان‌شاءالله مسئله‌ای برایتان پیش نمی‌آید فقط باید تعهد بدهی که دوباره دست به چنین کارهایی نزنی. حالا برای پاسخ دادن به چند سوال به اتاق کنار برو. @Hamsadde