eitaa logo
همسادِه :| 🇮🇷
13.5هزار دنبال‌کننده
308 عکس
470 ویدیو
0 فایل
بهم میگن همسادِه :) از سَرِ پیاز تا تَهِ پیاز اینجا پیدا میشه 🧅 متن طنز داری برام بفرست ! @Admin_hamsadeh زیر مجموعه‌های همسادِه 👇 @Aslihamsade . انتشار فقط با ذکر منبع .
مشاهده در ایتا
دانلود
متاسفانه خیابان‌های تهران به دست گارد جاویدان رضا پهلوی افتاد! ☹️🤣 @Hamsadde
فراخوان چاهزاده برای به آشوب کشوندن چهارشنبه سوری! @Hamsadde
همسادِه :| 🇮🇷
فراخوان چاهزاده برای به آشوب کشوندن چهارشنبه سوری! @Hamsadde
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چهارشنبه سوری امسال رو سپاه به نیابت از مردم ایران در اسرائیل برگزار می‌کنه :) 😁 @Hamsadde
⭕ اطلاعیه چهارشنبه سوری امسال! در تل‌آویو برگزار میشه 🦦 @Hamsadde
کانال رهبر ۲ میلیونی شد! 😍❤️ @rahbar_enghelab_ir
855.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تهران وارد مرحله‌ بعدیِ امتحانات الهی شده! 🥸 @Hamsadde
۴۷ سال ما را تحریم کردین و به ما ضربه اقتصادی زدین :| ۱۷ روزه تنگه هرمز را بطور محدود بستیم! زندگی‌تون ، قیمت بنزین و گاز و انرژی‌تون زیاد شده و صداتون دراومده! 😏 @Hamsadde
. اوّلین سفر با هواپیما : صبح زود به مقرّ ساواک منتقل شدم و تا عصر آنجا ماندم. در طی این مدت از من بازجویی شد. تعجب کردم وقتی دیدم که بازپرس از دوستان دوران کودکی من است و من در بازی‌های کودکانه‌ی او و برادرانش شرکت می‌کردم! پدر و برخی برادرانش از علما و سادات بودند. عصر بود که مرا به همراه دو مأمور در هواپیما نشاندند. از زاهدان عازم تهران شدیم. این نخستین سفر من با هواپیما بود و اتفاقا اوّلین سفر من پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز برای مأموریتی به زاهدان بود. @Hamsadde
. سفینه‌ی غزل : در هواپیما مجله‌ای برداشتم و به ورق زدن آن پرداختم. چشمم به غزلی افتاد که از آن خوشم آمد. من عادت داشتم که هر شعری را می‌پسندیدم در دفتر خاصی که « سفینه‌ی غزل » نامیده بودم می‌نوشتم دیدم دو مأمور همراه من از دو طرف گردن میکشند تا ببینند من چه می‌نویسم. وقتی شعر را نوشتم ذیل آن این عبارت را هم افزودم :« این ابیات را در هواپیمایی که مرا به همراهی دو مامور خوش اخلاق از زاهدان به جای نامعلومی میبرد ، نوشتم. »! این عبارت اثر مثبتی بر هر دوی آنها گذاشت. هواپیما شبانه به آسمان تهران رسید. منظره‌ی درخشش چراغ‌های شهر دل‌انگیز بود. دیدم ماموران همراه من خیلی به دیدن چشم‌انداز تهران علاقه‌مندند بویژه یکی از آن دو خیلی ابراز خوشحالی میکرد. به او گفتم : قدر مرا بدان! چون بخاطر من با هواپیما به تهران آمدی ... خنده‌ای از ته دل کرد که برخاسته از احساس کامل خوشبختی و رضایت بود. @Hamsadde
. پادگان سلطنت آباد : از پلکان هواپیما پایین آمدیم. ماشین ساواک ما را سوار کرد و در خیابان‌های تهران به راه افتاد. به یک منطقه‌ی خالی از ساختمان رسیدیم. نگرانی خفیفی به سراغم آمد چون احتمال دادم که میخواهند مرا در اینجایِ پرت و خالی به قتل برسانند. پس از مدتی ماشین ایستاد و من صدای « ایست » را شنیدم. فهمیدم که ما به یک پادگان نظامی رسیده‌ایم. بعدا متوجه شدم که آنجا « پادگان سلطنت اباد » است. افسر نگهبان مرا از ماموران همراه تحویل گرفت و آنها رفتند. مرا به اتاقی تمیز و بزرگ بردند که در آن دو تخت‌خواب و یک بخاری بود. افسر از من پرسید : شام خورده‌ای؟ گفتم: نه. برایم شام آورد. صبح بیدار شدم و فرایض را به جا آوردم. بعد یک نفر آمد و گفت : صبحانه میخواهی ؟ من به علت مسافرت روزه نبودم. گفتم : بله. یک فنجان بزرگ چای با نان مخصوص ارتش که معمولا بار مقداری روغن و شکر و کمی کافور مخلوط بود و بسیار خوشمزه بود برای من آورد. کنار نان کمی کره هم بود ، من گرسنه بودم و همه‌اش را خوردم و لذت بردم! @Hamsadde
شعار جدید : ما پلیسو بوس میکنیم! دشمنو مأیوس میکنیم 😅😂 @Hamsadde