eitaa logo
همسادِه :| 🇮🇷
13.5هزار دنبال‌کننده
316 عکس
469 ویدیو
0 فایل
بهم میگن همسادِه :) از سَرِ پیاز تا تَهِ پیاز اینجا پیدا میشه 🧅 متن طنز داری برام بفرست ! @Admin_hamsadeh زیر مجموعه‌های همسادِه 👇 @Aslihamsade . انتشار فقط با ذکر منبع .
مشاهده در ایتا
دانلود
855.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تهران وارد مرحله‌ بعدیِ امتحانات الهی شده! 🥸 @Hamsadde
۴۷ سال ما را تحریم کردین و به ما ضربه اقتصادی زدین :| ۱۷ روزه تنگه هرمز را بطور محدود بستیم! زندگی‌تون ، قیمت بنزین و گاز و انرژی‌تون زیاد شده و صداتون دراومده! 😏 @Hamsadde
. اوّلین سفر با هواپیما : صبح زود به مقرّ ساواک منتقل شدم و تا عصر آنجا ماندم. در طی این مدت از من بازجویی شد. تعجب کردم وقتی دیدم که بازپرس از دوستان دوران کودکی من است و من در بازی‌های کودکانه‌ی او و برادرانش شرکت می‌کردم! پدر و برخی برادرانش از علما و سادات بودند. عصر بود که مرا به همراه دو مأمور در هواپیما نشاندند. از زاهدان عازم تهران شدیم. این نخستین سفر من با هواپیما بود و اتفاقا اوّلین سفر من پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز برای مأموریتی به زاهدان بود. @Hamsadde
. سفینه‌ی غزل : در هواپیما مجله‌ای برداشتم و به ورق زدن آن پرداختم. چشمم به غزلی افتاد که از آن خوشم آمد. من عادت داشتم که هر شعری را می‌پسندیدم در دفتر خاصی که « سفینه‌ی غزل » نامیده بودم می‌نوشتم دیدم دو مأمور همراه من از دو طرف گردن میکشند تا ببینند من چه می‌نویسم. وقتی شعر را نوشتم ذیل آن این عبارت را هم افزودم :« این ابیات را در هواپیمایی که مرا به همراهی دو مامور خوش اخلاق از زاهدان به جای نامعلومی میبرد ، نوشتم. »! این عبارت اثر مثبتی بر هر دوی آنها گذاشت. هواپیما شبانه به آسمان تهران رسید. منظره‌ی درخشش چراغ‌های شهر دل‌انگیز بود. دیدم ماموران همراه من خیلی به دیدن چشم‌انداز تهران علاقه‌مندند بویژه یکی از آن دو خیلی ابراز خوشحالی میکرد. به او گفتم : قدر مرا بدان! چون بخاطر من با هواپیما به تهران آمدی ... خنده‌ای از ته دل کرد که برخاسته از احساس کامل خوشبختی و رضایت بود. @Hamsadde
. پادگان سلطنت آباد : از پلکان هواپیما پایین آمدیم. ماشین ساواک ما را سوار کرد و در خیابان‌های تهران به راه افتاد. به یک منطقه‌ی خالی از ساختمان رسیدیم. نگرانی خفیفی به سراغم آمد چون احتمال دادم که میخواهند مرا در اینجایِ پرت و خالی به قتل برسانند. پس از مدتی ماشین ایستاد و من صدای « ایست » را شنیدم. فهمیدم که ما به یک پادگان نظامی رسیده‌ایم. بعدا متوجه شدم که آنجا « پادگان سلطنت اباد » است. افسر نگهبان مرا از ماموران همراه تحویل گرفت و آنها رفتند. مرا به اتاقی تمیز و بزرگ بردند که در آن دو تخت‌خواب و یک بخاری بود. افسر از من پرسید : شام خورده‌ای؟ گفتم: نه. برایم شام آورد. صبح بیدار شدم و فرایض را به جا آوردم. بعد یک نفر آمد و گفت : صبحانه میخواهی ؟ من به علت مسافرت روزه نبودم. گفتم : بله. یک فنجان بزرگ چای با نان مخصوص ارتش که معمولا بار مقداری روغن و شکر و کمی کافور مخلوط بود و بسیار خوشمزه بود برای من آورد. کنار نان کمی کره هم بود ، من گرسنه بودم و همه‌اش را خوردم و لذت بردم! @Hamsadde
شعار جدید : ما پلیسو بوس میکنیم! دشمنو مأیوس میکنیم 😅😂 @Hamsadde
تنها آتشی که تو شهر روشن شده! برای چای آتیشیه 🦦 @Hamsadde
آیا میدانید سردار تنگسیری از نوادگان رئیسعلی دلواری می‌باشد ؟! 😁😎 @Hamsadde
. آن روز برفی : از پنجره به بیرون نگاه کردم دیدم برف همه جا را پوشانیده. ساعتی بعد مرا صدا کردند. همان دو مامور همراه آمده بودند. با آنها در ماشینی نشستیم و به ساختمانی از ساختمان‌های سرّی ساواک رفتیم. آن دو مامور با من خداحافظی کردند و از من پرسیدند: سفارشی دارید؟ گفتم : سلام مرا به آقای کفعمی برسانید. من از این طریق میخواستم ایشان بفهمد که من در تهران هستم. مرا به اتاق بزرگی بردند مدتی آنجا بودم. در این اثنا فردی آمد در را باز کرد و چپ چپ به من نگاه کرد و رفت. این کار چند بار تکرار شد تا اینکه یکی از آنها آمد و گفت : بیا. من تعجب کردم وقتی مرا دوباره به همراه دو مامور ساواک در اتومبیلی نشاندند. اتومبیل پس از طی مسافتی به راست پیچید و ما از کنار یک مانع بلند که نگهبانی بغل آن ایستاده بود عبور کردیم. پیاده شدیم. در گوشه‌ای از میدان قلعه‌ی بزرگی دیدم که با دیواری تقریبا ده متری احاطه شده بود. از گفت‌وگوهای بین راه آنجا متوجه شدم که ترک زبانند. من هم ترکی بلدم. خواستم بدانم آنجا کجا است لذا به مأموری که پیش من مانده بود به ترکی گفتم :« بورا هارادی ؟ ». یعنی اینجا کجا است ؟ این سوال به ترکی اثر خود را در طرف گذاشت. با نگرانی و احتیاط نگاهی به چپ و راست انداخت و با لهجه‌ی ترکی گفت :« چیزیل گلعه » یعنی : « قزل قلعه ». بنابراین ما اکنون در زندان معروف قزل قلعه بودیم. معروف بود که در آنجا زندگی دشوار است و با زندانیان با بی‌رحمی و قساوت رفتار میکنند. در دیوار خارجی قلعه باز شد یک سرباز از آن بیرون آمد و شتابان از روی برف‌ها به سمت ما دوید. با اشاره به من پرسید : همین است ؟ مامورها پاسخ دادند : بله خودش است. بعد سرباز رو به من کرد و گفت : با من بیا. به سمت قلعه‌ی زندان رفتیم. در قلعه که در آهنی بزرگ و مهیبی بود و با زنجیرهای آهنی بسته شده بود باز شد. بعد از این در راهروی تنگی بود که در دو طرف آن سلول‌ها در کنار هم قرار داشت. مرا وارد یکی از این سلول‌ها کردند. @Hamsadde
تعداد خالی بندی‌های ترامپ داره از تعداد موج‌های وعده صادق بیشتر میشه :| 😐😂 @Hamsadde
. استوار زمانی : همراه من یک قرآن ، تسبیح ، دفترچه تلفن و دفتر « سفینه ی غزل » بود به اضافه‌ی کتاب تذکرة المتقین. همچنین چهار تومان و دو قِران در جیب داشتم. همه‌ی پول من پنج تومان بود که با هشت قِران آن وقتی در ساواک زاهدان بودم نان و تخم مرغ خریده بودم. مرا به سلولی بردند که دو متر در دو متر بود. من برای نخستین بار در چنین اتاقک کوچکی بازداشت میشدم. در سقف روزنه‌ای بود برای مراقبت نگهبان از زندانی. همچنین در بالای در روزنه‌ی کوچکی دیدم که پوششی روی آن کشیده بودند. در گوشه‌ای دیگر چراغ کم نوری بود. دقایقی پس از آن که مرا در سلول انداختند در سلول باز شد و یک نظامی وارد شد. بعدا فهمیدم که نامش « استوار زمانی » است. استوار زمانی وارد شد و گفت : با خودت چه داری ؟ گفتم : میتوانی بگردی. او شروع کرد به بازرسی و گشتن. قرآن را بیرون آورد و گفت : قرآن اشکالی ندارد میتوانی آن را نگه داری. ظاهرا وقتی مبلغ پول ناچیز را در جیب من دید متأثر شد و دلش سوخت. بعد راجع به کتاب تذکرة المتقین پرسید و گفت : این کتاب دعا است ؟ میخواست از من پاسخ مثبت بشنود تا کتاب را هم پیش من بگذارد. اما به او گفتم : این کتابی در زمینه‌ی عرفان است و ... . سخنم را قطع کرد و گفت : بله کتاب دعا است . کتاب دعا اشکالی ندارد میتواند پیش شما بماند! این برخورد به روشنی نشان میداد که این مرد قصد کمک به من دارد. او به جز دفترچه‌ی تلفن که در جیبم بود چیز دیگری از من نگرفت. رفت و من تنها ماندم. @Hamsadde
. زندانیان عرب ساواک : به قرآن پناه بردم. در تلاوت من نشانه‌ای از لهجه‌ی فارسی نیست. همانطور که مشغول تلاوت بودم دیدم فردی پوشش سوراخ کوچک در را کنار زد و به من مینگرد. رفت و همینطور چند نفر پشت سر هم آمدند. من گمان کردم از نگهبانان هستند اما یکی از آنها با لهجه‌های عربی مخصوص خوزستانی‌ها حرف زد. یکی به عربی پرسید : تو اهوازی هستی ؟ گفتم : نه ، من مشهدی هستم. آنها رفتند و دیگر برنگشتند. بعدا فهمیدم آنها از تشکیلاتی بودند که « جبهه‌ی آزادی‌بخش عرب » نامیده میشد. در افتادن اینها با انقلاب اسلامی که رژیم ضدّ عربی و ضدّ اسلامی شاه را برانداخته بود شگفت‌آور بود. البته عرب‌های خوزستان متدیّن و دوستدار خاندان پیامبرند بویژه پس از شروع جنگ تحمیلی زن و مرد برای دفاع از میهن اسلامی در برابر تجاوز رژیم بعث قهرمانانه ایستادگی کردند. چند روز پس از بازداشتم برای خروج از سلول و آمدن در راهرو به من سخت‌گیری نکردند لذا با این افراد آشنا شدم و بخاطر علاقه به زبان عربی با آنها عربی صحبت میکردم. در میان آنها مردی بود که به ادبیات علاقه داشت که من اشعار بسیاری را که از او شنیدم بخاطر سپردم. سید باقر نزاری همچنین مرد متعبدی بود بخاطر دارم هر روز زیارت عاشورا را با صدای بلند میخواند ، بر اهل بیت صلوات می‌فرستند و دشمنانش را لعن میکرد‌‌. همسایه‌ی یک سمت من جوانی از این گروه بود بین بیست تا سی سال نامش شیخ عیسی و خوش‌قیافه و موقر بود. فهمیدم که او تا تنها پسر مادرش است و در قبیله‌اش برای خود جایگاهی دارد. یکی دیگر از آنها شیخ دهراب الکعبی بود ، او هم شیخ قبیله‌اش بود و مورد احترام دیگر افراد. در میانشان خوانی روشنفکر و باسواد بود. با لقب « آل ناصر الکعبی » . ما با هم جلسات خصوصی داشتیم. این مرد از بقیه متمایز بود و همه او را احترام می‌کردند. به احترام او برمیخاستند. در شوخی‌ها و بازی‌ و سرگرمی دوستانش شرکت نمی‌کرد. بلکه با آرامش و وقار ــ نه با تمبر و تحقیرآمیز ـــ از آنها کنار میکشید. پس از آزادب از زندان در روزنامه‌ها خبر اعدام او و دهراب الکعبی و شبه عیسی را خواندم و که تأثیر بسیار غم‌انگیزی بر من گذاشت. همسایه‌ام شیخ حنش نیز میان قبیله‌اش محترم بود. یک روز از او معنای حنش را پرسیدم ولی پاسخی نداد. سید باقر نزاری از من خواست دیگر این سوال را از او نپرسم چون حنش معنای خوبی ندارد! خیلی تعجب کردم! گفت : مردم منطقه اعتقاد دارند که اگر دیر را با بدترین نام‌ها نامگذاری کنند ، زنده می‌ماند و از حوادث روزگار جان سالم به در می‌برد! این اعتقاد عجیبی بود امّا عجیب‌تر اینکه برادران حنش همگی مرده‌اند و تنها او زنده مانده است! @Hamsadde