eitaa logo
همسادِه :| 🇮🇷
13.5هزار دنبال‌کننده
307 عکس
469 ویدیو
0 فایل
بهم میگن همسادِه :) از سَرِ پیاز تا تَهِ پیاز اینجا پیدا میشه 🧅 متن طنز داری برام بفرست ! @Admin_hamsadeh زیر مجموعه‌های همسادِه 👇 @Aslihamsade . انتشار فقط با ذکر منبع .
مشاهده در ایتا
دانلود
تنها آتشی که تو شهر روشن شده! برای چای آتیشیه 🦦 @Hamsadde
آیا میدانید سردار تنگسیری از نوادگان رئیسعلی دلواری می‌باشد ؟! 😁😎 @Hamsadde
. آن روز برفی : از پنجره به بیرون نگاه کردم دیدم برف همه جا را پوشانیده. ساعتی بعد مرا صدا کردند. همان دو مامور همراه آمده بودند. با آنها در ماشینی نشستیم و به ساختمانی از ساختمان‌های سرّی ساواک رفتیم. آن دو مامور با من خداحافظی کردند و از من پرسیدند: سفارشی دارید؟ گفتم : سلام مرا به آقای کفعمی برسانید. من از این طریق میخواستم ایشان بفهمد که من در تهران هستم. مرا به اتاق بزرگی بردند مدتی آنجا بودم. در این اثنا فردی آمد در را باز کرد و چپ چپ به من نگاه کرد و رفت. این کار چند بار تکرار شد تا اینکه یکی از آنها آمد و گفت : بیا. من تعجب کردم وقتی مرا دوباره به همراه دو مامور ساواک در اتومبیلی نشاندند. اتومبیل پس از طی مسافتی به راست پیچید و ما از کنار یک مانع بلند که نگهبانی بغل آن ایستاده بود عبور کردیم. پیاده شدیم. در گوشه‌ای از میدان قلعه‌ی بزرگی دیدم که با دیواری تقریبا ده متری احاطه شده بود. از گفت‌وگوهای بین راه آنجا متوجه شدم که ترک زبانند. من هم ترکی بلدم. خواستم بدانم آنجا کجا است لذا به مأموری که پیش من مانده بود به ترکی گفتم :« بورا هارادی ؟ ». یعنی اینجا کجا است ؟ این سوال به ترکی اثر خود را در طرف گذاشت. با نگرانی و احتیاط نگاهی به چپ و راست انداخت و با لهجه‌ی ترکی گفت :« چیزیل گلعه » یعنی : « قزل قلعه ». بنابراین ما اکنون در زندان معروف قزل قلعه بودیم. معروف بود که در آنجا زندگی دشوار است و با زندانیان با بی‌رحمی و قساوت رفتار میکنند. در دیوار خارجی قلعه باز شد یک سرباز از آن بیرون آمد و شتابان از روی برف‌ها به سمت ما دوید. با اشاره به من پرسید : همین است ؟ مامورها پاسخ دادند : بله خودش است. بعد سرباز رو به من کرد و گفت : با من بیا. به سمت قلعه‌ی زندان رفتیم. در قلعه که در آهنی بزرگ و مهیبی بود و با زنجیرهای آهنی بسته شده بود باز شد. بعد از این در راهروی تنگی بود که در دو طرف آن سلول‌ها در کنار هم قرار داشت. مرا وارد یکی از این سلول‌ها کردند. @Hamsadde
تعداد خالی بندی‌های ترامپ داره از تعداد موج‌های وعده صادق بیشتر میشه :| 😐😂 @Hamsadde
. استوار زمانی : همراه من یک قرآن ، تسبیح ، دفترچه تلفن و دفتر « سفینه ی غزل » بود به اضافه‌ی کتاب تذکرة المتقین. همچنین چهار تومان و دو قِران در جیب داشتم. همه‌ی پول من پنج تومان بود که با هشت قِران آن وقتی در ساواک زاهدان بودم نان و تخم مرغ خریده بودم. مرا به سلولی بردند که دو متر در دو متر بود. من برای نخستین بار در چنین اتاقک کوچکی بازداشت میشدم. در سقف روزنه‌ای بود برای مراقبت نگهبان از زندانی. همچنین در بالای در روزنه‌ی کوچکی دیدم که پوششی روی آن کشیده بودند. در گوشه‌ای دیگر چراغ کم نوری بود. دقایقی پس از آن که مرا در سلول انداختند در سلول باز شد و یک نظامی وارد شد. بعدا فهمیدم که نامش « استوار زمانی » است. استوار زمانی وارد شد و گفت : با خودت چه داری ؟ گفتم : میتوانی بگردی. او شروع کرد به بازرسی و گشتن. قرآن را بیرون آورد و گفت : قرآن اشکالی ندارد میتوانی آن را نگه داری. ظاهرا وقتی مبلغ پول ناچیز را در جیب من دید متأثر شد و دلش سوخت. بعد راجع به کتاب تذکرة المتقین پرسید و گفت : این کتاب دعا است ؟ میخواست از من پاسخ مثبت بشنود تا کتاب را هم پیش من بگذارد. اما به او گفتم : این کتابی در زمینه‌ی عرفان است و ... . سخنم را قطع کرد و گفت : بله کتاب دعا است . کتاب دعا اشکالی ندارد میتواند پیش شما بماند! این برخورد به روشنی نشان میداد که این مرد قصد کمک به من دارد. او به جز دفترچه‌ی تلفن که در جیبم بود چیز دیگری از من نگرفت. رفت و من تنها ماندم. @Hamsadde
. زندانیان عرب ساواک : به قرآن پناه بردم. در تلاوت من نشانه‌ای از لهجه‌ی فارسی نیست. همانطور که مشغول تلاوت بودم دیدم فردی پوشش سوراخ کوچک در را کنار زد و به من مینگرد. رفت و همینطور چند نفر پشت سر هم آمدند. من گمان کردم از نگهبانان هستند اما یکی از آنها با لهجه‌های عربی مخصوص خوزستانی‌ها حرف زد. یکی به عربی پرسید : تو اهوازی هستی ؟ گفتم : نه ، من مشهدی هستم. آنها رفتند و دیگر برنگشتند. بعدا فهمیدم آنها از تشکیلاتی بودند که « جبهه‌ی آزادی‌بخش عرب » نامیده میشد. در افتادن اینها با انقلاب اسلامی که رژیم ضدّ عربی و ضدّ اسلامی شاه را برانداخته بود شگفت‌آور بود. البته عرب‌های خوزستان متدیّن و دوستدار خاندان پیامبرند بویژه پس از شروع جنگ تحمیلی زن و مرد برای دفاع از میهن اسلامی در برابر تجاوز رژیم بعث قهرمانانه ایستادگی کردند. چند روز پس از بازداشتم برای خروج از سلول و آمدن در راهرو به من سخت‌گیری نکردند لذا با این افراد آشنا شدم و بخاطر علاقه به زبان عربی با آنها عربی صحبت میکردم. در میان آنها مردی بود که به ادبیات علاقه داشت که من اشعار بسیاری را که از او شنیدم بخاطر سپردم. سید باقر نزاری همچنین مرد متعبدی بود بخاطر دارم هر روز زیارت عاشورا را با صدای بلند میخواند ، بر اهل بیت صلوات می‌فرستند و دشمنانش را لعن میکرد‌‌. همسایه‌ی یک سمت من جوانی از این گروه بود بین بیست تا سی سال نامش شیخ عیسی و خوش‌قیافه و موقر بود. فهمیدم که او تا تنها پسر مادرش است و در قبیله‌اش برای خود جایگاهی دارد. یکی دیگر از آنها شیخ دهراب الکعبی بود ، او هم شیخ قبیله‌اش بود و مورد احترام دیگر افراد. در میانشان خوانی روشنفکر و باسواد بود. با لقب « آل ناصر الکعبی » . ما با هم جلسات خصوصی داشتیم. این مرد از بقیه متمایز بود و همه او را احترام می‌کردند. به احترام او برمیخاستند. در شوخی‌ها و بازی‌ و سرگرمی دوستانش شرکت نمی‌کرد. بلکه با آرامش و وقار ــ نه با تمبر و تحقیرآمیز ـــ از آنها کنار میکشید. پس از آزادب از زندان در روزنامه‌ها خبر اعدام او و دهراب الکعبی و شبه عیسی را خواندم و که تأثیر بسیار غم‌انگیزی بر من گذاشت. همسایه‌ام شیخ حنش نیز میان قبیله‌اش محترم بود. یک روز از او معنای حنش را پرسیدم ولی پاسخی نداد. سید باقر نزاری از من خواست دیگر این سوال را از او نپرسم چون حنش معنای خوبی ندارد! خیلی تعجب کردم! گفت : مردم منطقه اعتقاد دارند که اگر دیر را با بدترین نام‌ها نامگذاری کنند ، زنده می‌ماند و از حوادث روزگار جان سالم به در می‌برد! این اعتقاد عجیبی بود امّا عجیب‌تر اینکه برادران حنش همگی مرده‌اند و تنها او زنده مانده است! @Hamsadde
433K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شبکه MS NOW آمریکا گفته : ترامپ در حالی برای جنگ درخواست کمکِ خارجی کرده که بارها در همین جنگ اعلام پیروزی! کرده بود :| 🗿 @Hamsadde
به در نگاه می‌کنم دریچه آه می‌کشد ... ☹️ آخه خدا این دست و پا چلفتی هم پسر بود که به من دادی ؟!! 😫 @Hamsadde
پس این گاو ... اِ نه چیزه 🦦 گارد جاویدان کجاست ؟!
. مجالس رمضانی در زندان : شب‌های ماه رمضان برادران خوزستانی پس از افطار در راهروی زندان جمع می‌شدند ، پتو می‌انداختند ، چای درست می‌کردند و قلیان می‌کشیدند. بعدا که به من اجازه بیرون آمدن در راهرو را دادند در برنامه آنها شرکت می‌کردم. قرار شد هر شب من صحبت کنم و سیّد کاظم که صدای خوبی داشت مداحی کند. صحبت‌های من به صورت غیرصریح متضمّن محکوم‌سازی رژیم حاکم بود. آنها از این سخنان خشنود می‌شدند. هر شب یکی از افراد جلسه هزینه‌ها را پرداخت می‌کرد به جر من که کاملا بی‌پول بودم. یک ارمنی به نام آوانسیان هم در زندان با ما بود. او از رهبران حذب توده بود. این زندانی ارمنی یک بار به جلسات رمضانی ما نزدیک شد و به صحبت من گوش داد و بسیار خوشحال شد. چند شب بعد نزد ما آمد و گفت : اجازه میدهید که مسئولیت خرج جلسه‌ی بعدی را برعهده داشته باشم ؟ گفتیم : با کمال میل. من خیلی به نظافت سلول اهمیت میدادم اما دیگران مراعات نمی‌کردند. من از پاکت‌های سیگار ، جاسیگاری درست کرده بودم و آن را زیر دستشان می‌گذاشتم ولی آنها با تعجب من را نگاه می‌کردند و دستشان را به طرف دیگر می‌بردند تا خاکستر سیگار در جاسیگاری نریزد! @Hamsadde
. زندانی ساده لوح : در یکی از نخستین شب‌های زندان صداهای افراد جدیدی شنیدم که به لهجه‌ی تهرانی حرف میزدند. چند ساعت بعد هم صداهایی شنیدم که حاکی از آزادی آنها بود. هنگام مغرب نماز خواندم و برای تعقیبات نشستم. در این بین دیدم که یکی از همان‌ها پنجره‌ی سلّولم را باز کرد و گفت : آقا سیّد من برگشتم! در طیّ معاشرتم با او دریافتم که خیلی صاف و ساده است. این شخص از روی سادگی از مأمور نگهبانی درخواست میکرد تا او را آزاد کنند! با اینکه کاملاً روشن است که این مأموران اختیار این کار را ندارند. امّا او آن قدر با اصرار از آنها درخواست میکرد که مأمور بیچاره راهی نمیدید جز اینکه به او قول دهد فلان روز آزاد میشود! آن وقت رفیق ما از این بابت خوشحال میشد گویا از شادی پر در آورده. سرانجام من آزاد شدم و او در زندان ماند! جرم او واقعاً عجیب و خنده‌آور بود. در دفتر یادداشت او یک بیت شعر عامیانه پیدا کرده بودند که تعریضی به رضاخان بود : جمله گوییــــد از برنا پیر لعنة الله رضا شاه تکبیـــر با این گناه بسیار موهوم بیچاره‌ی ساده لوح به زندان محکوم شده بود! این مسئله نشان میدهد که قاضی و دادگاه تا چند حد سخیف بودند. @Hamsadde
لاکهید مارتین در اقدامی معنادار اسم جنگنده اف۳۵ را در سایت خود به « اف۳۰وخرده‌ای » تغییر داد! 😂 @Hamsadde