eitaa logo
همسادِه :| 🇮🇷
13.5هزار دنبال‌کننده
316 عکس
469 ویدیو
0 فایل
بهم میگن همسادِه :) از سَرِ پیاز تا تَهِ پیاز اینجا پیدا میشه 🧅 متن طنز داری برام بفرست ! @Admin_hamsadeh زیر مجموعه‌های همسادِه 👇 @Aslihamsade . انتشار فقط با ذکر منبع .
مشاهده در ایتا
دانلود
همسادِه :| 🇮🇷
فکر کنم از این بزرگوار همه چیزش تولید شده !! فقط مونده عروسکش 😅😂 @Hamsadde
. اسم رمز : در یک شب گرم تابستانی دچار احساس دلتنگی شدم و علتی هم برای آن نمی یافتم. به خدا پناه جستم و به مطالعه روی آوردم. اما ناگهان برق قطع شد. در همان حال ناگهان در خانه را زدند. رفتم تا در را باز کنم. دیدم یکی از دوستان تهرانی من است. به خاطر این دیدار به موقع از ته دل شاد شدم. از او با خوشحالی استقبال کردم اما دیدم او در مقابل خوشحال نیست. متوجه شدم که دوستم در یک حرکت ناگهانی دستش را در جیبش برد و چیزی از آن بیرون آورد! این حرکت کلمه‌ی رمز میان من و یک سازمان مبارزاتی مسلحانه‌ی مخفی بود. @Hamsadde
. تشکیلات لو رفت! به او گفتم : _ پیش از آمدن شما دلتنگ و گرفته بودم. شما به موقع آمدی و این شب تاریک مرا روشن کردی. بدون آنکه انتظار داشتم باشم گفت : _ گرفته‌تر و غمناک‌تر خواهی شد! بعد با تعجب گفتم : _ شما از اعضای سازمان هستید ؟ فورا پاسخ داد : _ ساکت باش! شاید در خانه گیرنده گذاشته باشند! سپس مقداری خمیر خواست تا آن را در سوراخ‌های پریز برق اتاق بگذارد! پس از آنکه سوراخ‌ها را بست مدتی سر به زیر و خاموش ماند بعد گفت : _ همه چیز تمام شد! تشکیلات لو رفت و برخی را دستگیر کردند. من را نزد شما فرستاده‌اند تا از شما بخواهم خانه را از هر آنچه با تشکیلات مرتبط است تخیله کنید. سپس به تفصیل راجع به نشریه‌هایی که جهت بررسی برای من ارسال شده بود صحبت کرد. غم سراسر قلبم را فرا گرفت و او مرا در این حال رها کرد و رفت! @Hamsadde
. یادداشت‌ها و نوشته‌هایم را غارت کردند : این واقعه در میانه‌های تابستان بود. پائیز فرا رسید. تشنّج امنیّتی بالا گرفت و فشار بر اسلام‌گرایان سخت‌تر شد. یکی از علمای قم با خانواده به مشهد آمده بود و نزد ما مهمان بودند. من و مهمانم نشسته بودیم که ناگهان زنگ در به صدا درآمد. همسرم گفت : ساواکی‌ها پشت درند! رفتم در را باز کردم. وقتی مرا دیدند صدای خنده‌شان برخاست. شاید پیش‌بینی کرده بودند که من متواری هستم و اکنون در دام افتاده‌ام. توی خانه ریختند. نخستین چیزی که توجّهشان را جلب کرد کتابخانه بود. در این یورش بسیاری از نوشته‌ها و یادداشت‌هایم از دست رفت و دیگر به من برنگرداندند. یکی از آنها در اتاق مهمان باز کرد و به سراغ مهمان رفت و او را به باد سؤال‌های متوالی گرفت! بعد همه جای خانه را گشتند و مرا با مجموعه‌ای از اوراق به مقرّ ساواک بردند. حدودا یک ساعت بعد بدون آنکه کسی از من چیزی بپرسد ، چشم‌هایم را بستند و مرا در یک اتومبیلِ بدون شیشه نشاندند و به سوی مقصد نامعلومی بردند. @Hamsadde
دکتر قالیباف :) دشمنان ایران ، آرزوهای خود را به عنوان خبر جار میزنند! 🦦 @Hamsadde
بحران امروز ما ناو نیست ، گاو است! گاوهایی که هنوز هم به آمریکا دل بستن :| 🗿 @Hamsadde
. زندان سیاسی‌ها در مشهد : پس از مدّتی اتومبیل ایستاد و مرا پیاده کردند. دستمال را از جلوی چشمهایم برداشتند. دیدم جایی وسیع با سقفی بلند است. پیش از این گفتم که در مشهد زندان ویژه‌ای برای سیاسیون وجود نداشت. در آن سال در انتهای پادگان یک زندان برای سیاسی‌ها ساختند. مجموعاً بیست سلّول وجود داشت. پیش از این اتاقی به این کوچکی ندیده بودم ؛ مربّعی که طول هر ضلع آن یک متر و نیم بود. در آن نه هیچ روزنه‌ای بود و نه چراغی ؛ تاریکی مطلق بر آن حکمفرما بود. زندانی تنها زمانی که درِ سلّول باز میشد یا درپوش کوچک روی در را می‌گشودند تا نگهبان با زندانی صحبت بکند ، روشنی میدید. @Hamsadde
. بالا بردن روحیّه‌ی زندانی‌ها : از آنها خواستم که وضو بگیرم. به من اجازه دادند به سر شیر آب بروم. وقتی از جلوی در سلّول‌ها می‌گذشتم احساس کردم زندانیان در آنها هستند و می‌کوشند از برخی درزها و روزنه‌های کوچک روی در مرا ببینند. احساس کردم روحیّه‌ی زندانیان بسیار ضعیف است. لذا با صدای بلند با نگهبانان شروع به صحبت کردم تا زندانیان صدای مرا بشنوند و مقداری روحیّه به آنها بدهم. مثلا یکبار محل وضو ، یکبار محل قبله و ... را می‌پرسیدم. چنین حرف‌هایی معمولا دلهای ترسان آنها را آرامش می‌بخشد. در اذان و اقامه و اذکار رکوع و سجود هم صدایم را بلند کردم. بعد از نماز به اندیشه‌ای عمیق فرو رفتم : انگیزه‌های بسیاری برای زندانی کردنم وجود داشت ؛ امّا کدام یک علّت دستگیری‌ام بود ؟ من جلسات مخفیانه بسیاری داشتم ؛ جلساتی برای طلّاب که بر محور مفاهیم انقلابی و جنبشی اسلامی می‌چرخید. جلسه‌ای محرمانه با جوانان مدرسه‌ای و دانشگاهی ، جلسه‌ای با کسبه و ... . با گروه مخفیانه‌ای هم که علیه رژیم دست به مبارزه‌ی مسلّحانه زده بود ارتباط داشتم. نگرانی‌ام بیشتر از جانب جلسات مخفیانه بود زیرا نزد دستگاه‌های امنیتی به هیچ‌وجه قابل دفاع نبود. استغفار کردم و به خدا توّکل نمودم و به او پناه بردم. @Hamsadde
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
متأسفانه محل اختفای ۴۰۰ کیلو اورانیوم غنی‌شده لو رفت! 😐🤣 @Hamsadde
تنگه هرمز حتما باز می‌شود ؛ امّا نه برای شما! برای کسانی که از قوانین جدید جمهوری‌اسلامی ایران پیروی کند :) دوران مهمان‌نوازی ۴۷ ساله تمام شده‌است 🥸 @Hamsadde
. عینک ممنوع! درِ سلّول روزی سه بار برای داد غذا باز میشد یک بار هم به زندانی جارویی می‌دادند تا سلّول را نظافت کند. نگهبان را صدا کردم و به او گفتم : من مبلغی پول دارم به شما میدهم تا برایم یک هندوانه بخری. رفت و کمی بعد هندوانه را آورد. پرسیدم : چاقو داری؟ گفت : بله. همچنان که نگهبان سرگرم بریدن هندوانه بود و درِ سلّول هم باز بود یکی از افراد ساواک از آنجا گذشت. با دیدن این صحنه بشدّت عصبانی شد و شروع به سرزنش او کرد. بعد به نگهبان گفت : _عینکش را بگیر. عینک زدن در زندان ممنوع است! نگهبان هم آن را گرفت. هنگامی که درِ سلّول باز بود دیدم در راهروی زندان وضع غیر عادی است ، ناگهان ناله و فریادی از دور برخاست که حاکی از آن بود که شخصی به سخت‌ترین شکل شکنجه میشود. دیری نگذشت که که او را به سوی سلّول میکشیدند و ناله‌های دردناکی میکرد. سعی کردم از میان درزهای در نگاه کنم. چشمم به طلبه‌ای افتاد که او را می شناختم. آنقدر شکنجه شده بود که نمیتوانست روی پای خود راه برود! @Hamsadde
. روی تخت شکنجه : مدتی بعد مرا به اتاقی بردند. در اتاق شش هفت نفر بودند. ابتدا با حمله کلامی به گرفتن عینکم اعتراض کردم : چرا عینکم را گرفتید ؟ من بدون عینک نمیتوانم ببینم. همینطور که من صدایم را به اعتراض بلند کرده بودم یکی از آنها جلو. او با لحنی خشمگین و تمسخرآمیز گفت : _ گمان میکنی اینجا دادگاه است و به تو اجازه میدهند که به این شکل حرف بزنی ؟ سپس نخستین ضربه را به صورتم نواخت. من خودم را کنترل کردم اما او با دومین ضربه من روی تختی که در کنار اتاق بود افتادم. خواستم برخیزم اما یکی از آنها گفت : خوب جایی افتادی! فهمیدم که این تخت ، تخت شکنجه است. پایم را به تخت بستند. شلاق‌هایی با ضخامت‌های مختلف به سقف آویخته بودند که ضخامت آنها یک انگشت ، دو انگشت و یا بیشتر بود. یکی از آنها شلاقی برداشت و شروع کرد به زدن به پاهایم. آنقدر زد که خسته شد و بدین ترتیب نفر دوم و سوم ... هر کدام از آنها فرصتی برای استراحت داشتند به جز من که نگذاشتند حتی اندکی استراحت کنم! آنها به زدن ادامه دادند تا اینکه از هوش رفتم. در خلال این تجربه‌ی عملی تلخ دریافتم که ضربه زدن به کف پا از سخت‌ترین شکنجه‌ها است. ضمنا تأثیر وحشتناکی بر روی اعصاب دارد. شنیده بودم که این شکنجه‌گران دوره‌های شکنجه را زیر نظر کارشناسان اسرائیلی گذرانده‌اند و لذا در اعتراف گرفتن حرفه‌ای هستند و در کار خود مهارت دارند. @Hamsadde