بحران امروز ما ناو نیست ، گاو است!
گاوهایی که هنوز هم به آمریکا دل بستن :| 🗿
@Hamsadde
. زندان سیاسیها در مشهد :
پس از مدّتی اتومبیل ایستاد و مرا پیاده کردند. دستمال را از جلوی چشمهایم برداشتند. دیدم جایی وسیع با سقفی بلند است.
پیش از این گفتم که در مشهد زندان ویژهای برای سیاسیون وجود نداشت. در آن سال در انتهای پادگان یک زندان برای سیاسیها ساختند.
مجموعاً بیست سلّول وجود داشت. پیش از این اتاقی به این کوچکی ندیده بودم ؛ مربّعی که طول هر ضلع آن یک متر و نیم بود. در آن نه هیچ روزنهای بود و نه چراغی ؛ تاریکی مطلق بر آن حکمفرما بود.
زندانی تنها زمانی که درِ سلّول باز میشد یا درپوش کوچک روی در را میگشودند تا نگهبان با زندانی صحبت بکند ، روشنی میدید.
@Hamsadde
. بالا بردن روحیّهی زندانیها :
از آنها خواستم که وضو بگیرم. به من اجازه دادند به سر شیر آب بروم. وقتی از جلوی در سلّولها میگذشتم احساس کردم زندانیان در آنها هستند و میکوشند از برخی درزها و روزنههای کوچک روی در مرا ببینند. احساس کردم روحیّهی زندانیان بسیار ضعیف است.
لذا با صدای بلند با نگهبانان شروع به صحبت کردم تا زندانیان صدای مرا بشنوند و مقداری روحیّه به آنها بدهم. مثلا یکبار محل وضو ، یکبار محل قبله و ... را میپرسیدم.
چنین حرفهایی معمولا دلهای ترسان آنها را آرامش میبخشد. در اذان و اقامه و اذکار رکوع
و سجود هم صدایم را بلند کردم.
بعد از نماز به اندیشهای عمیق فرو رفتم : انگیزههای بسیاری برای زندانی کردنم وجود داشت ؛ امّا کدام یک علّت دستگیریام بود ؟
من جلسات مخفیانه بسیاری داشتم ؛ جلساتی برای طلّاب که بر محور مفاهیم انقلابی و جنبشی اسلامی میچرخید. جلسهای محرمانه با جوانان مدرسهای و دانشگاهی ، جلسهای با کسبه و ... .
با گروه مخفیانهای هم که علیه رژیم دست به مبارزهی مسلّحانه زده بود ارتباط داشتم. نگرانیام بیشتر از جانب جلسات مخفیانه بود زیرا نزد دستگاههای امنیتی به هیچوجه قابل دفاع نبود. استغفار کردم و به خدا توّکل نمودم
و به او پناه بردم.
@Hamsadde
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
متأسفانه محل اختفای ۴۰۰ کیلو اورانیوم
غنیشده لو رفت! 😐🤣
@Hamsadde
تنگه هرمز حتما باز میشود ؛ امّا نه برای شما!
برای کسانی که از قوانین جدید
جمهوریاسلامی ایران پیروی کند :)
دوران مهماننوازی ۴۷ ساله تمام شدهاست 🥸
@Hamsadde
. عینک ممنوع!
درِ سلّول روزی سه بار برای داد غذا باز میشد
یک بار هم به زندانی جارویی میدادند تا سلّول را نظافت کند.
نگهبان را صدا کردم و به او گفتم : من مبلغی پول دارم به شما میدهم تا برایم یک هندوانه بخری. رفت و کمی بعد هندوانه را آورد. پرسیدم : چاقو داری؟ گفت : بله. همچنان که نگهبان سرگرم بریدن هندوانه بود و درِ سلّول هم باز بود یکی از افراد ساواک از آنجا گذشت. با دیدن این صحنه بشدّت عصبانی شد و شروع به سرزنش او کرد. بعد به نگهبان گفت :
_عینکش را بگیر. عینک زدن در زندان ممنوع است! نگهبان هم آن را گرفت.
هنگامی که درِ سلّول باز بود دیدم در راهروی زندان وضع غیر عادی است ، ناگهان ناله و فریادی از دور برخاست که حاکی از آن بود که شخصی به سختترین شکل شکنجه میشود. دیری نگذشت که که او را به سوی سلّول میکشیدند و نالههای دردناکی میکرد. سعی کردم از میان درزهای در نگاه کنم. چشمم به طلبهای افتاد که او را می شناختم. آنقدر شکنجه شده بود که نمیتوانست روی پای خود راه برود!
@Hamsadde
. روی تخت شکنجه :
مدتی بعد مرا به اتاقی بردند.
در اتاق شش هفت نفر بودند.
ابتدا با حمله کلامی به گرفتن عینکم اعتراض کردم : چرا عینکم را گرفتید ؟ من بدون عینک نمیتوانم ببینم.
همینطور که من صدایم را به اعتراض بلند کرده بودم یکی از آنها جلو. او با لحنی خشمگین و تمسخرآمیز گفت :
_ گمان میکنی اینجا دادگاه است و به تو اجازه میدهند که به این شکل حرف بزنی ؟
سپس نخستین ضربه را به صورتم نواخت. من خودم را کنترل کردم اما او با دومین ضربه من روی تختی که در کنار اتاق بود افتادم. خواستم برخیزم اما یکی از آنها گفت : خوب جایی افتادی! فهمیدم که این تخت ، تخت شکنجه است. پایم را به تخت بستند. شلاقهایی با ضخامتهای مختلف به سقف آویخته بودند که ضخامت آنها یک انگشت ، دو انگشت و یا بیشتر بود. یکی از آنها شلاقی برداشت و شروع کرد به زدن به پاهایم. آنقدر زد که خسته شد و بدین ترتیب نفر دوم و سوم ...
هر کدام از آنها فرصتی برای استراحت داشتند به جز من که نگذاشتند حتی اندکی استراحت کنم!
آنها به زدن ادامه دادند تا اینکه از هوش رفتم.
در خلال این تجربهی عملی تلخ دریافتم که ضربه زدن به کف پا از سختترین شکنجهها است. ضمنا تأثیر وحشتناکی بر روی اعصاب دارد. شنیده بودم که این شکنجهگران دورههای شکنجه را زیر نظر کارشناسان اسرائیلی گذراندهاند و لذا در اعتراف گرفتن حرفهای هستند و در کار خود مهارت دارند.
@Hamsadde
ترامپ گفته :
خیلی زود از ایران خارج میشویم
اما در صورت لزوم بازمیگردیم :|
+ بخدا اگه بذارم بری!
برنج خیس کرده بودم 🦦
@Hamsadde
شعار جدید :
تا کشورم دست دو تا شلغم نیوفتد!
میدان به میدان میروم پرچم نیوفتد 😁🇮🇷
@Hamsadde
تنها کسی که میتونه ادعا کنه با چنگ و دندون این پرچم رو نگه داشته! 😂
@Hamsadde
. سلول محبوب من :
نوبت شکنجه به پایان رسید. قادر به راه رفتن نبودم. هر دو پایم ورم کرده بود و درد سراسر وجودم را فراگرفته بود. وقتی وارد سلول شدم
احساس راحتی عجیبی کردم! نوعی امنیت و اطمینان! پس از آن خشونت و شکنجهی نفرتانگیز ، اکنون این چهار دیواری و دری که پس از ورودم بسته شد ، در من نوعی آرامش روحی میآفرید! خدا را شکر کردم که این سلولم را مایهی آرامش و اطمینان من ساخته است.
@Hamsadde
. زندانبان دیروز ، زندانی امروز :
چند ماه پس از پیروزی انقلاب اسلامی ، طیّ مأموریتی از تهران به مشهد آمدم. از من خواستند تا از ساختمان کمیته مرکزی انقلاب بازدید کنم. به من گفتند : آخرین طبقه مخصوص زندانیان خطرناک است. اسامی آنها را ذکر کردند و من بیشترشان را میشناختم ؛ از جمله فردی به نام بابایی بود. او از شکنجهگران من در پنجمین زندان بود. به طبقهی بالا رفتیم. بازداشتیها در اتاقهای بزرگی با پنجرههای عریض رو به خیابان و بدون نرده آهنی بود. این اتاقها برای بازداشت مناسب نبود زیرا ممکن بود خود را از پنجره به بیرون پرت کنند. امّا ظاهراً مسئولان کمیتهی انقلاب میدانستند این بازداشتیها « أَحرَصَ النّاسِ عَلیٰ حَیاةٍ » از همهی مردم سختتر به زندگی چسبیدهاند!
در یکی از اتاقها را باز کردند. برخی از آنها را شناختم.
سلام کردم. در گوشهی اتاق مردی را مشغول نماز دیدم. او را شناختم ؛ بابایی بود. او نماز خود را رکعت بعد رکعت ادامه میداد و تمام نمیکرد زیرا از من هراس داشت. به اتاق دیگری رفتم و سپس به اتاق قبلی برگشتم و ناگهان در را باز کردم. بابایی تا مرا دید دستپاچه شد و شروع کردن به التماس و خوردن قسمهای غلیظ.
من از گستاخیها و وقاحت بابایی در پنجمین زندان خیلی چیزها به یاد دارم. او جنایاتی مرتکب شده بود که بخاطر هر یک مستحقّ اعدام بود. در آخر بابایی محاکمه و اعدام شد.
@Hamsadde