eitaa logo
همسادِه :| 🇮🇷
13.5هزار دنبال‌کننده
316 عکس
469 ویدیو
0 فایل
بهم میگن همسادِه :) از سَرِ پیاز تا تَهِ پیاز اینجا پیدا میشه 🧅 متن طنز داری برام بفرست ! @Admin_hamsadeh زیر مجموعه‌های همسادِه 👇 @Aslihamsade . انتشار فقط با ذکر منبع .
مشاهده در ایتا
دانلود
. عینک ممنوع! درِ سلّول روزی سه بار برای داد غذا باز میشد یک بار هم به زندانی جارویی می‌دادند تا سلّول را نظافت کند. نگهبان را صدا کردم و به او گفتم : من مبلغی پول دارم به شما میدهم تا برایم یک هندوانه بخری. رفت و کمی بعد هندوانه را آورد. پرسیدم : چاقو داری؟ گفت : بله. همچنان که نگهبان سرگرم بریدن هندوانه بود و درِ سلّول هم باز بود یکی از افراد ساواک از آنجا گذشت. با دیدن این صحنه بشدّت عصبانی شد و شروع به سرزنش او کرد. بعد به نگهبان گفت : _عینکش را بگیر. عینک زدن در زندان ممنوع است! نگهبان هم آن را گرفت. هنگامی که درِ سلّول باز بود دیدم در راهروی زندان وضع غیر عادی است ، ناگهان ناله و فریادی از دور برخاست که حاکی از آن بود که شخصی به سخت‌ترین شکل شکنجه میشود. دیری نگذشت که که او را به سوی سلّول میکشیدند و ناله‌های دردناکی میکرد. سعی کردم از میان درزهای در نگاه کنم. چشمم به طلبه‌ای افتاد که او را می شناختم. آنقدر شکنجه شده بود که نمیتوانست روی پای خود راه برود! @Hamsadde
. روی تخت شکنجه : مدتی بعد مرا به اتاقی بردند. در اتاق شش هفت نفر بودند. ابتدا با حمله کلامی به گرفتن عینکم اعتراض کردم : چرا عینکم را گرفتید ؟ من بدون عینک نمیتوانم ببینم. همینطور که من صدایم را به اعتراض بلند کرده بودم یکی از آنها جلو. او با لحنی خشمگین و تمسخرآمیز گفت : _ گمان میکنی اینجا دادگاه است و به تو اجازه میدهند که به این شکل حرف بزنی ؟ سپس نخستین ضربه را به صورتم نواخت. من خودم را کنترل کردم اما او با دومین ضربه من روی تختی که در کنار اتاق بود افتادم. خواستم برخیزم اما یکی از آنها گفت : خوب جایی افتادی! فهمیدم که این تخت ، تخت شکنجه است. پایم را به تخت بستند. شلاق‌هایی با ضخامت‌های مختلف به سقف آویخته بودند که ضخامت آنها یک انگشت ، دو انگشت و یا بیشتر بود. یکی از آنها شلاقی برداشت و شروع کرد به زدن به پاهایم. آنقدر زد که خسته شد و بدین ترتیب نفر دوم و سوم ... هر کدام از آنها فرصتی برای استراحت داشتند به جز من که نگذاشتند حتی اندکی استراحت کنم! آنها به زدن ادامه دادند تا اینکه از هوش رفتم. در خلال این تجربه‌ی عملی تلخ دریافتم که ضربه زدن به کف پا از سخت‌ترین شکنجه‌ها است. ضمنا تأثیر وحشتناکی بر روی اعصاب دارد. شنیده بودم که این شکنجه‌گران دوره‌های شکنجه را زیر نظر کارشناسان اسرائیلی گذرانده‌اند و لذا در اعتراف گرفتن حرفه‌ای هستند و در کار خود مهارت دارند. @Hamsadde
ترامپ گفته : خیلی زود از ایران خارج می‌شویم اما در صورت لزوم بازمیگردیم :| + بخدا اگه بذارم بری! برنج خیس کرده بودم 🦦 @Hamsadde
شعار جدید : تا کشورم دست دو تا شلغم نیوفتد! میدان به میدان می‌روم پرچم نیوفتد 😁🇮🇷 @Hamsadde
تنها کسی که می‌تونه ادعا کنه با چنگ و دندون این پرچم رو نگه داشته! 😂 @Hamsadde
. سلول محبوب من : نوبت شکنجه به پایان رسید. قادر به راه رفتن نبودم. هر دو پایم ورم کرده بود و درد سراسر وجودم را فراگرفته بود. وقتی وارد سلول شدم احساس راحتی عجیبی کردم! نوعی امنیت و اطمینان! پس از آن خشونت و شکنجه‌ی نفرت‌انگیز ، اکنون این چهار دیواری و دری که پس از ورودم بسته شد ، در من نوعی آرامش روحی می‌آفرید! خدا را شکر کردم که این سلولم را مایه‌ی آرامش و اطمینان من ساخته است. @Hamsadde
. زندانبان دیروز ، زندانی امروز : چند ماه پس از پیروزی انقلاب اسلامی ، طیّ مأموریتی از تهران به مشهد آمدم. از من خواستند تا از ساختمان کمیته مرکزی انقلاب بازدید کنم. به من گفتند : آخرین طبقه مخصوص زندانیان خطرناک است. اسامی آنها را ذکر کردند و من بیشترشان را می‌شناختم ؛ از جمله فردی به نام بابایی بود. او از شکنجه‌گران من در پنجمین زندان بود. به طبقه‌ی بالا رفتیم. بازداشتی‌ها در اتاق‌های بزرگی با پنجره‌های عریض رو به خیابان و بدون نرده آهنی بود. این اتاق‌ها برای بازداشت مناسب نبود زیرا ممکن بود خود را از پنجره به بیرون پرت کنند. امّا ظاهراً مسئولان کمیته‌ی انقلاب می‌دانستند این بازداشتی‌ها « أَحرَصَ النّاسِ عَلیٰ حَیاةٍ » از همه‌ی مردم سخت‌تر به زندگی چسبیده‌اند! در یکی از اتاق‌ها را باز کردند. برخی از آنها را شناختم. سلام کردم. در گوشه‌ی اتاق مردی را مشغول نماز دیدم. او را شناختم ؛ بابایی بود. او نماز خود را رکعت بعد رکعت ادامه میداد و تمام نمی‌کرد زیرا از من هراس داشت. به اتاق دیگری رفتم و سپس به اتاق قبلی برگشتم و ناگهان در را باز کردم. بابایی تا مرا دید دستپاچه شد و شروع کردن به التماس و خوردن قسم‌های غلیظ‌. من از گستاخی‌ها و وقاحت بابایی در پنجمین زندان خیلی چیزها به یاد دارم. او جنایاتی مرتکب شده بود که بخاطر هر یک مستحقّ اعدام بود. در آخر بابایی محاکمه و اعدام شد. @Hamsadde
. این‌گونه قرآن را به دست آوردم! روزها گذشت و ماه مبارک رمضان نزدیک شد. من شنیدم رئیس بازجوها در راهرو رفت و آمد میکند ، صدای گام‌هایش که نزدیک شد صدایش زدم. در را باز کرد. به او گفتم ماه رمضان نزدیک است و من نمی‌توانم اعمال این ماه مبارک را در این سلول انجام دهم ؛ پس مرا در این ماه آزاد کنید. گفت : عجب! ماه رمضان در پیش است ؟! اینجا مناسب‌ترین جا برای روزه‌داری است‌. همین‌جا بمان ، نماز بخوان و روزه بگیر! من می‌دانستم که او مرا آزاد نمیکند امّا خواسته‌ی بزرگی از او طلب کردم تا خواسته‌ی کوچک را بپذیرد. فوراً به او گفتم : بسیار خب. اجازه بده من یک قرآن داشته باشم. اجازه داد یک قرآن از منزل برایم آوردند. خواندن قرآن در تاریکی شدید غیرممکن بود. به نگهبان گفتم : میخواهم قرآن بخوانم ؛ در را برایم کمی باز کنید. رفت و اجازه گرفت. اجازه دادند که در به اندازه‌ی ده سانتیمتر باز گذاشته شود. لذا در این ماه خیلی قرآن خواندم ‌و خیلی هم حفظ کردم. البته توأم شدن شکنجه با تلاوت و روزه ، چشم مرا ضعیف‌تر کرد. @Hamsadde
. شیخ حسود : یکی از خاطرات این زندان ، ماجرای تراشیدن ریش است! روز خاصی از هفته برای اصلاح تعیین شده بود. آن روز فرا رسید. من صدای خارج شدن زندانیان میشنیدم ... با دعا و تضرع از خدا خواستم فرجی برایم برساند. نوبت من رسید. درِ سلول باز شد. همین که نگاه رئیس زندان به من افتاد گفت : نه بمان و در بسته شد! من انتظار این را نداشتم. خدا را شکر کردم ... این جریان هر هفته تکرار شد. من تنها کسی بودم که از این امر معاف شدم! در یکی از سلول‌های این زندان دوستی روحانی بود که از من سن بیشتری داشت و بشدت گرفتار بیماری حسد بود. نوبت تراشیدن ریش او رسید. او مطلع شده بود که من از آن معاف شده‌ام. درِ سلول او را باز کردند تا او را برای تراشیدن ریش ببرند. من صدایش را میشنیدم که میگفت : من حاضر نیستم صورتم را بتراشید. چرا ریش زندانی سلول چهارده (یعنی من) را نمیتراشید ؟! خیلی متأثر شدم و از چنین رفتاری که مرا به خطر می‌انداخت تعجب کردم. بار دیگر هم به نگهبان گفت : برو به مسئولین بگو زندانی سلول چهارده برای تراشیدن ریش نمی‌آید پس من هم نمی‌آیم! اندگی بعد مسئول زندان آمد درِ سلول آن شیخ را باز کرد و او را با ناسزا و توهین برای تراشیدن صورتش برد. من پیش‌بینی میکردم که این‌بار از من نگذرند اما این باز هم وقتی به سلول من رسیدند از آن گذشتند و به سراغ سلول بعدی رفتند! @Hamsadde
ترامپ گفته : ایران رو به عصر حجر برمیگردونه! + فاصله از « عظمت را به ایران باز می‌گردانیم! » به « ایران را به عصر حجر می‌فرستیم » فقط ۳۳ روز بود :| 🗿 @Hamsadde
ما ‌از یه قطره شیرمون نمی‌گذشتیم! انتظار داری از ۴۰۰ کیلو اورانیوم بگذریم ؟! 🦦 @Hamsadde
. شاگردانم را شکنجه کردند : از جمله‌ی خاطرات دردناک من در این زندان این بود که شاهد شکنجه‌ی برخی شاگردانم بودم. از جمله‌ی این افراد سید عباس موسوی قوچانی بود که بعداً در جنگ تحمیلی به شهادت رسید. او در سلول پانزده در کنار سلول من جای داشت. یکی دیگر از شاگردانم نیز در سلول سیزده کنار من بود. این دو نفر در جریان پخش اعلامیه دستگیر شده بودند. آن شیخ زیر ضربات شلاق شکنجه اعتراف کرد که اعلامیه را از موسوی دریافت کرده. اعتراف در زیر شلاق‌های این شکنجه‌گران امری طبیعی بود که نباید شخص را به خاطر آن سرزنش کرد. اما موسوی نمی‌توانست اعتراف کند زیرا اعتراف او افرادی را در سطوح بالای نهضت به خطر می‌انداخت. آنقدر که به کف پاهای آن شیخ زدند که در اثر ضربات حفره‌ای در کف پایش ایجاد شد. موسوی را به گونه‌ای وحشیانه و بی‌سابقه شکنجه میکردند. یک روز او را بردند شکنجه کردند و برگرداندند. ساعتی بعد دوباره او را بردند و شکنجه کردند و برگرداندند. باز همین که ساعت خواب شبانه فرا رسید مجددا او را احضار کردند و تحت شکنجه قرار دادند و برگرداندند! در نیمه‌ی شب هم او را به اتاق شکنجه می‌بردند. من شب و روز فریاد ناله‌ی او را می‌شنیدم و با هر ناله‌ای که میکرد دلم آتش می‌گرفت. تنها تسلای خاطر موسوی در این زندان این بود که وقتی از اتاق شکنجه برمیگشت صدای مرا می‌شنید که آیاتی از قرآن را تلاوت میکردم و من عمدا آیاتی را انتخاب میکردم که مرهمی بر زخم‌هایش و آرامشی برای قلبش باشد و عزمش را راسخ‌تر کند.گاهی هم با همان آهنگ تلاوت قرآن به زبان عربی با او حرف میزدم و او را به حق و صبر سفارش میکردم. مقامات زندان تصمیم گرفتند موسوی را از آن شیخ دور کنند ؛ لذا او را به مجموعه‌ی سلول‌های مقابل بردند. او در آنجا کسی را نمی‌یافت که دلداریش‌اش بدهد. از همین رو به انواع ترفندها متوسل میشد تا به من نزدیک شود و صدایم را بشنود. به نگهبان می‌گفت : میخواهم تیمم کنم چون به علت زخم‌ها نمیتوانم وضو بگیرم و این خاکی که نزدیک دستشویی است نجس است و لذا می‌خواهم آنجا تیمم کنم و به زمین مقابل سلول من اشاره میکرد. نگهبان اجازه داد و او نزدیک شد و شروع کرد به تیمم کردن و هم زمان صحبت کردن ، از جمله حرف‌هایش که به یاد دارم این بود که به عربی می‌گفت : آقا ... السلام علیک و رحمة الله و برکاته ... شما نمی‌دانید من چه عذابی میکشم ... آیا اگر در این وضع بمیرم شهید به حساب می‌آیم ؟ پس از آنکه سخنانش به پایان رسید من شروع کردم به جواب دادن به زبان عربی ... به صحبت با او ادامه دادم که تا اینکه روحیه گرفت و به سلولش بازگشت. @Hamsadde