مطمئن باشم!
بابای شمام تلوزیون رو روشن میکنه
بعد گوشیشو برمیداره میره خبر میخونه :|🗿
@Hamsadde
❗️جالبه
کشوری که از بمب اتم استفاده کرده (آمریکا)
الان داخل کشوری که غیرقانونی بمب اتم
ساخته (پاکستان)
دارن با کشوری که ساخت بمب اتم رو حرام میدونه و عضو پیمان نساختن بمباتم هم هست درباره اینکه « بمباتم نباید بسازی » مذاکره میکنند :| 🗿
@Hamsadde
فکر کنم قالیباف رفته به ونس گفته :
اگه بِذِری بِذروم مِذِروم بِذِری
اگه نذری بِذروم نِمِذروم بِذِری! 😂
@Hamsadde
ترامپ گفته : دارم فکر میکنم ...
خلیج فارس را خلیج ترامپ بنامم :| 🗿
+ تنهایی فکر کردی ؟!
یا بقیه هم کمکت کردن عموجون!
@Hamsadde
صبح رمز گوشیمو عوض کردم
یه چیزی گذاشتم که فقط خودم بدونم و خدا!
الان دیگه فقط خدا میدونه :/ 😐🤪
@Hamsadde
. امامت مسجد :
من از طریق امامت مسجد ، ارتباطات اجتماعی گستردهای داشتم. امامت نماز را نخست در مسجد امام حسن ( علیهالسلام ) شروع کردم سپس به مسجد کرامت انتقال یافتم که مسجدی بزرگ و بااهمیت بود ، درنتیجه حسّاسیّت دستگاه حاکمه را برانگیخت و از نماز خواندن من در آن مسجد جلوگیری کرد.
سه ماه پس از آن به مشهد امام حسن ( علیهالسلام ) بازگشتم.
همین که نماز را در این مسجد کوچک شروع کردم ، طلاب و دانشجویان و کسبه به آنجا روی آوردند به طوریکه فضای مسجد برای آنها تنگ شد و متولّیان ناگزیر شدند آن را توسعه دهند و لذا از مسجد کرامت هم بزرگتر شد.
افزون بر امامت مسجد ، خانهام نیز مراجعینی داشت. همهی مراجعهکنندگان را با خوشرویی میپذیرفتم. حتی این مراجعات گاهی تا نیمهی شب هم تداوم مییافت.
@Hamsadde
. تدریس و سخنرانی :
برای سخنرانی در سراسر کشور از جمله تهران دعوت میشدم. برخی از آنها را میپذیرفتم ولی از پذیرفتن بیشتر آنها بخاطر کمبود وقت عذر میخواستم. از جمله دعوتهایی که قبول کردم
دعوت شهید مفتّح بود که پس از بازگشت من از تهران ، بازداشت شد.
با وجود تراکم مراجعات و دعوتها ، روزی دو درس از دروس حوزوی هم میگفتم که یکی در فقه و دیگری در اصول بود.
@Hamsadde
. سفر به مازندران :
با سرد شدن هوا احساس خستگی و فرسودگی شدیدی کردم. با همسرم درمیان گذاشتم که مایلم چند روزی برای رفع خستگی به سفر برویم.
از این سفر خاطراتی دارم که خوب است بیان کنم زیرا جایگاه مرا در جامعهی ایرانی نشان میدهد.
در ساری اندکی مانده به نماز مغرب با پسرم مجتبی به مسجد جامع رفتیم. در یکی از شبستانها در انتظار فرا رسیدن نماز بودیم که جوانی به من نزدیک شد ، مرا به دقت نگاه کرد ، سلام داد و بدون آنکه حرفی بزند نزدیک من نشست. بعد جوان دیگری آمد و در کنار اوّلی نشست، همین طور سوّمی و چهارمی و ... تعداد آن جوانها به بیست نفر رسید.
یکی از آنها پرسید : شما فلانی هستید ؟
گفتم : بله. و بعد از من خواستند پیش نمازشان بشوم. گفتم : در شبستانهای مسجد چند جا نماز جماعت است ، چرا در آنها شرکت نمیکنید ؟ گفتند : ما هیچ یک از این پیشنمازها را قبول نداریم! جوانان علمای انقلابیِ فداکاری را که رویارویِ قدرت حاکمه با پایداری میایستادند ، دوست میداشتند.
پس از نماز دربارهی سورهی حمد برایشان صحبت کردم. برخاستم که خداحافظی کنم. آنها اصرار کردند که چند روز نزدشان بمانم. گفتم : من باید بروم تا به جلسهی شب شنبه برسم. با آه و افسوس گفتم : کاش روحانی ما هم همانگونه که شما به مسجد خود توجه دارید
به ما توجه میکرد.
در همان سفر با مجتبی وارد یک کتابفروشی در قائمشهر شدم که جوانی آمد و گفت : شما فلانی هستید ؟ صاحب کتابفروشی هم مرا شناخت. در ساحل دریا به ماهیگیرانی برخوردیم.
همین که ما را دیدند یکی از آنها به سوی ما شتافت تا از صید خود به ما هم بدهد زیرا ماهیگیران اینکه یک فرد سیّد با آنها مواجه شود و در حاصل صیدشان شریک شود ، آن را به فال نیک میگیرند.
@Hamsadde