eitaa logo
همسادِه :| 🇮🇷
13.5هزار دنبال‌کننده
310 عکس
471 ویدیو
0 فایل
بهم میگن همسادِه :) از سَرِ پیاز تا تَهِ پیاز اینجا پیدا میشه 🧅 متن طنز داری برام بفرست ! @Admin_hamsadeh زیر مجموعه‌های همسادِه 👇 @Aslihamsade . انتشار فقط با ذکر منبع .
مشاهده در ایتا
دانلود
فکر کنم قالیباف رفته به ونس گفته : اگه بِذِری بِذروم مِذِروم بِذِری اگه نذری بِذروم نِمِذروم بِذِری! 😂 @Hamsadde
ترامپ گفته : دارم فکر می‌کنم ... خلیج فارس را خلیج ترامپ بنامم :| 🗿 + تنهایی فکر کردی ؟! یا بقیه هم کمکت کردن عموجون! @Hamsadde
صبح رمز گوشیمو عوض کردم یه چیزی گذاشتم که فقط خودم بدونم و خدا! الان دیگه فقط خدا میدونه :/ 😐🤪 @Hamsadde
. امامت مسجد : من از طریق امامت مسجد ، ارتباطات اجتماعی گسترده‌ای داشتم. امامت نماز را نخست در مسجد امام حسن ( علیه‌السلام ) شروع کردم سپس به مسجد کرامت انتقال یافتم که مسجدی بزرگ و بااهمیت بود ، درنتیجه حسّاسیّت دستگاه حاکمه را برانگیخت و از نماز خواندن من در آن مسجد جلوگیری کرد. سه ماه پس از آن به مشهد امام حسن ( علیه‌السلام ) بازگشتم. همین که نماز را در این مسجد کوچک شروع کردم ، طلاب و دانشجویان و کسبه به آنجا روی آوردند به طوریکه فضای مسجد برای آنها تنگ شد و متولّیان ناگزیر شدند آن را توسعه دهند و لذا از مسجد کرامت هم بزرگتر شد. افزون بر امامت مسجد ، خانه‌ام نیز مراجعینی داشت. همه‌ی مراجعه‌کنندگان را با خوشرویی می‌پذیرفتم. حتی این مراجعات گاهی تا نیمه‌ی شب هم تداوم می‌یافت. @Hamsadde
. تدریس و سخنرانی : برای سخنرانی در سراسر کشور از جمله تهران دعوت میشدم. برخی از آنها را می‌پذیرفتم ولی از پذیرفتن بیشتر آنها بخاطر کمبود وقت عذر میخواستم. از جمله دعوت‌هایی که قبول کردم دعوت شهید مفتّح بود که پس از بازگشت من از تهران ، بازداشت شد. با وجود تراکم مراجعات و دعوت‌ها ، روزی دو درس از دروس حوزوی هم میگفتم که یکی در فقه و دیگری در اصول بود. @Hamsadde
. سفر به مازندران : با سرد شدن هوا احساس خستگی و فرسودگی شدیدی کردم. با همسرم درمیان گذاشتم که مایلم چند روزی برای رفع خستگی به سفر برویم. از این سفر خاطراتی دارم که خوب است بیان کنم زیرا جایگاه مرا در جامعه‌ی ایرانی نشان میدهد. در ساری اندکی مانده به نماز مغرب با پسرم مجتبی به مسجد جامع رفتیم. در یکی از شبستان‌ها در انتظار فرا رسیدن نماز بودیم که جوانی به من نزدیک شد ، مرا به دقت نگاه کرد ، سلام داد و بدون آنکه حرفی بزند نزدیک من نشست. بعد جوان دیگری آمد و در کنار اوّلی نشست، همین طور سوّمی و چهارمی و ... تعداد آن جوان‌ها به بیست نفر رسید. یکی از آنها پرسید : شما فلانی هستید ؟ گفتم : بله. و بعد از من خواستند پیش نمازشان بشوم. گفتم : در شبستان‌های مسجد چند جا نماز جماعت است ، چرا در آنها شرکت نمیکنید ؟ گفتند : ما هیچ یک از این پیش‌نمازها را قبول نداریم! جوانان علمای انقلابیِ فداکاری را که رویارویِ قدرت حاکمه با پایداری می‌ایستادند ، دوست می‌داشتند. پس از نماز درباره‌ی سوره‌ی حمد برایشان صحبت کردم. برخاستم که خداحافظی کنم. آنها اصرار کردند که چند روز نزدشان بمانم. گفتم : من باید بروم تا به جلسه‌ی شب شنبه برسم. با آه و افسوس گفتم : کاش روحانی ما هم همانگونه که شما به مسجد خود توجه دارید به ما توجه میکرد. در همان سفر با مجتبی وارد یک کتاب‌فروشی در قائمشهر شدم که جوانی آمد ‌و گفت : شما فلانی هستید ؟ صاحب کتاب‌فروشی هم مرا شناخت. در ساحل دریا به ماهیگیرانی برخوردیم. همین که ما را دیدند یکی از آنها به سوی ما شتافت تا از صید خود به ما هم بدهد زیرا ماهیگیران اینکه یک فرد سیّد با آنها مواجه شود و در حاصل صیدشان شریک شود ، آن را به فال نیک می‌گیرند. @Hamsadde
678K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واکنش سلبریتی‌ها وقتی بهشون میگیم : نمی‌خوایید در مورد جنایت‌های آمریکا و اسرائیل چیزی بگید ؟! 😐😂 @Hamsadde
رضا پهلوی گفته : جنگ اصلی بین ایران و آمریکا و اسرائیل نیست! بین مردم و ایست بازرسی‌هاست :| + راست میگه مردم میگن : ما هم میخواهیم پست وایستیم ، بسیجیان اجازه نمیدن 🦦 @Hamsadde
. کاش دعوت جوان‌ها را قبول کرده بودم! از مسافرت برگشتیم. داشتم برای سخنرانی شب شنبه آماده میشدم. من در نماز جماعت ، در هر رکعتی پس از حمد یکی از سوره‌های جزء سی‌ام را میخواندم که دارای جنبه‌های انقلابی و جنبشی است. در عصر آن روز ، آیات سوره مطفّفین را با خود تکرار میکردم تا برای خواندن در نماز آماده شوم که ناگهان زنگ درِ خانه به صدا درآمد. با همان چهره‌های کاملا آشما روبرو شدم. شروع کردن به جمع کردن هر چیزی که تصور می‌کردند میتواند دستاویزی برای محکومیّت من باشد. مرا در اتومبیلی نشاندند و به همان زندان قبلی بردند که سلول‌های تیره و تار داشت. خاطرات روزهای گذشته را مرور کردم. کاش درخواست جوانان مازندرانی را می‌پذیرفتم و چند روزی نزد آنها می‌ماندم. @Hamsadde
. بازداشت در قطار : پیش از ظهر روز بعد مرا سوار اتومبیلی کردند و در ایستگاه راه‌آهن پیاده کردند. فهمیدم که رهسپار سفری به خارج از مشهد هستم. در ایستگاه ، دو مأمور پلیس با لباس غیرنظامی مرا تحویل گرفتند. یکی از آنها را می‌شناختم چون اهل محله‌ی ما بود و حدس میزدم که با دستگاه امنیتی در ارتباط باشد. در کوپه علاوه بر ما ، سه نفر مسافر معمولی هم بود. من نگران مسافران بودم که مبادا با من صحبت‌هایی بکنند که برایشان مشکل سیاسی درست شود. به همین جهت با لبخند و چهره‌ای گشاده رو به مسافران کردم و گفتم : این دو نفر مأمورند و من در بازداشت آنها هستم ، می‌خواهند مرا در تهران به ساواک تحویل دهند! نشانه‌هایی از همدردی بر چهره‌ی مسافران نقش بست. آنها درحالیکه در چشم‌هایشان اندوهی آمیخته به یک خشم خاموش موج‌ میزد ، نگاه‌های طولانی‌ای به من می‌دوختند. صبح زود به ایستگاه راه‌آهن تهران رسیدیم. چیزی نگذشت که افرادی آمدند و مرا سوار یک اتومبیل گرفتند. چشم‌هایم را بستند و با من با خشونت و تندی رفتار کردند. @Hamsadde