4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خانوما بعد از ثبتنام تو پویش جانفدا! 😅🤣
@Hamsadde
همه جا را سکوت فرا گرفته بود!
که ناگهان ...
.
.
.
.
.
.
.
خوشگلی پست گذاشت :)
مدیونید فک کنید خودمو میگم 🦦
@Hamsadde
. در زندان کمیتهی مشترک :
اتومبیل در جایی ایستاد. مرا چند متری دورتر از اتومبیل بردند و بعد چشمبند را از جلوی چشمم برداشتند. من خودم را در اتاقی دیدم.
به من یک دست لباس مخصوص زندان دادند. بعد مرا به جایی بردند که حس کردم سالن بزرگی است و جلوی دری نگه داشتند و مرا آن سوی در انداختند و رفتند.
دیدم در سلولی نیمه تاریک قرار دارم. در سلول جوانی بود که از ورود من بسیار خوشحال شد. نامم را پرسید. وقتی نامم را گفتم عمیقأ متأثر شد و شروع کردن به بوسیدن من ، از فرق سر تا نوک پایم! متقابلاً به او ابراز محبت کردم. او زندانی سیاسی بود امّا جزو اسلامگرایان نبود.
روزهای پی در پی را در سلول گذراندم.
چنین روزهایی بسیار سخت و سنگین است. یک روز سلول ، برابر یک ماه ماندن در بند عمومی است. میتوان گفت هشت ماهی را که در سلول این زندان گذراندم ، برابر با گذراندن هشت سال در بند عمومی بوده است. گفتنی است که شهید رجایی ۲۸ ماه را در یکی از سلولهای این زندان وحشتناک گذرانده بود.
@Hamsadde
. نالهی شکنجهدیدگان :
در این زندان همه چیز در جهت خرد کردن شخصیت فرد بود تا از نظر روحی فرو بریزد. حتی در بردن افراد به دستشویی نیز چنین بود. هنوز زندانی وارد دستشویی نشده بود ، صدای نگهبان بلند میشد که یالّا ... زود باش! و گاهی درِ دستشویی را فشار میدادند تا باز شود و زندانی دستپاچه شود!
حرف زدن زندانیان با هم در داخل یک سلول نیز ممنوع بود. لذا گفتوگوها گاهی با پچپچ و درگوشی و یا با اشاره انجام میشد ولی اگر نگهبان میفهمید با صدایی خشمآلود و نابهنجار سرمان داد میزد. غذا اغلب از نامرغوبترین نوع ممکن بود. اگر اتفاق میافتاد که آشپز تکهای گوشت در غذا میگذاشت ، نگهبانان آن را برای خودشان برمیداشتند!
نحوهی غذا دادن به زندانیان نیز با توهین فراوان توأم بود ؛ گویی به حیوانات غذا میدهند! با آنکه بیشتر زندانیان از علما ، اندیشمندان و دانشگاهیان بودند.
بازجویی که دیگر قابل توصیف نیست. یکبار من را برای بازجویی فراخواندند ؛ در سلول سه نفر همراه من بودند. من را صبح بردند و عصر برگرداندند. همسلولیهایم گمان کرده بود که من زیر شکنجه مردهام و خیلی نگران شده بودند. جالب اینکه وقتی پیش آنها برگشتم من را نشناختند چون با محاسن رفتم و بدون محاسن برگشتم. وقتی شروع به حرف زدن کردم تازه من را شناختند و بعضیشان گریه کردند.
من یک همسلولی داشتم به نام احمد احمدی نواده استاد فلسفه و عرفان امام خمینی ؛ شیخ محمدعلی شاهآبادی ـــ که پس از بازگشت از بازجویی قدرت راه رفتن را از دست داده بود و روی باسن خود میخزید! آنقدر به شکنجهی او ادامه دادند تا در همین زندان به شهادت رسید. وقتی او به سلول بازمیگشت غمی سخت بر ما مستولی میشد اما او فورا میکوشید درد ما را تسکین بخشد.
@Hamsadde
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
متأسفانه از این شنبه ...
دیگه نمیشه کاری رو شروع کنین!
چون قراره اعلیحضرت بیاد :/ ☹️
+ فکر کنم اعلیحضرت و طرافداراش ساقیشون مشترکه :| 🤣
@Hamsadde
قبلا ترامپ میخواست ...
تنگهای که قبلا باز بوده رو باز کنه :|
الان میخواد تنگهای که بسته شده رو ببنده! 🦦
@Hamsadde
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اونایی که تو تجمع عاشق میشن! 🤣
@Hamsadde
. مادر ...
در این زندان مشکل بزرگ من ، مادرم بود.
کمی پیش از بازداشت ایشان به من گفت :
اگر بار دیگر زندانی شوی ، من خواهم مُرد!
در آن روز کوشیدم به ایشان اطمینانخاطر بدهم و بگویم : مادرم! ... اگر این امر مقدر شده باشد ، چرا باید چنین احساسی داشته باشید ؟
از وقتی بازداشت شدم ، این سخنان مادر دلم را نگران میساخت. مدت شش ماه در این وضع ماندم پس از شش ماه به ما اجازه دادند تنها یک تماس تلفنی داشته باشم. ترجیح دادم به منزل پدرم تلفن کنم. از پدرم پرسیدم : حال مادرم چطور است ؟ پاسخ داد : خوب است. اطمینان نیافتم. پرسیدم : کجا رفته ؟ گفت : به جلسهی روضهای در خانهی فلانی. خیالم راحت شد و دلم آرام گرفت. بعد راجع به همسر
و فرزندان پرس و جو کردم.
@Hamsadde
. مورس :
طبیعت انسان چنین است که علیه اوضاعی که دوست ندارد ، عصیان ورزد و اگر تصمیم به عصیان گرفت ، راههای ابتکار و خلاقیت در برابرش گشوده میشود.
در زندان حرف زدن در داخل یک سلول ممنوع بود ، چه رسد به حرف زدن با زندانیان سایر سلولها. با این همه حساسیت ، « مورس » ابزاری برای گفت و شنود میان زندانیان بود. میان من و سلول شهید رجایی یک سلول فاصله بود. من به وسیلهی مورس با او حرف میزدم و پاسخ آن برمیگشت. داستان از اینجا شروع شد که دیدم از سلول همسایهام ضرباتی به دیوار میخورد و معنای آن را نمیفهمیدم.
یک روز که داشتم به دیوار سلول بادقت نگاه میکردم جدولی از حروف و علامات رمزی به چشمم خورد. کم کم با زبان جدول آشنا شدم و فهمیدم اینها رمزهای مورس است. به تدریج در زمینه مورس ماهرتر شدم تا جایی که در عین حال که با همسلولی خود حرف میزدم ، بدون آنکه متوجه شود با همسایهی زندانی نیز
گفت و گوی مورسی داشتم!
@Hamsadde
. زندانی باهوش :
گفت و گو با همسایه پیرامون همه چیز دور میزد. او نام واقعی خود را از من پوشیده نگه داشت زیرا کتمان یکی از ضروریّات برای زندانی سیاسی است. این جوان فوقالعاده خوشمشرب و زندهدل و عجیب زرنگ و باهوش بود. به اَشکال گوناگون داوطلب شستن دستشوییها میشد. یک بار با زیرکی نگهبان را به جایی دور از سلولها فرستاد و با چابکی به سمت سلول من آمد و پوشش دریچهی کوچکی را که روی در سلول بود بالا زد ، مرا صدا کرد و بوسهای بر صورت من زد و بدون آنکه کسی بفهمد به دستشوییها بازگشت.
یک بار دیگر هنگامی که مشغول نظافت بود ، دید نگهبان برای شامش مقداری کره و مربا روی یک قالب یخ در راهروی زندان گذاشته است. با چابکی در ظرف را باز کرد و خوردنیهای آن را برداشت و به سلول رفت! با مورس به من خبر داد که چه کرده است. شب نگهبان وقتی دید محتویات ظرف به سرقت رفته ، دیوانه شد! باور نمیکرد زندانی بتواند چنین کاری بکند.
@Hamsadde