eitaa logo
همسادِه :| 🇮🇷
13.5هزار دنبال‌کننده
310 عکس
473 ویدیو
0 فایل
بهم میگن همسادِه :) از سَرِ پیاز تا تَهِ پیاز اینجا پیدا میشه 🧅 متن طنز داری برام بفرست ! @Admin_hamsadeh زیر مجموعه‌های همسادِه 👇 @Aslihamsade . انتشار فقط با ذکر منبع .
مشاهده در ایتا
دانلود
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اونایی که تو تجمع عاشق میشن! 🤣 @Hamsadde
. مادر ... در این زندان مشکل بزرگ من ، مادرم بود. کمی پیش از بازداشت ایشان به من گفت : اگر بار دیگر زندانی شوی ، من خواهم مُرد! در آن روز کوشیدم به ایشان اطمینان‌خاطر بدهم و بگویم : مادرم! ... اگر این امر مقدر شده باشد ، چرا باید چنین احساسی داشته باشید ؟ از وقتی بازداشت شدم ، این سخنان مادر دلم را نگران می‌ساخت. مدت شش ماه در این وضع ماندم‌ پس از شش ماه به ما اجازه دادند تنها یک تماس تلفنی داشته باشم. ترجیح دادم به منزل پدرم تلفن کنم. از پدرم پرسیدم : حال مادرم چطور است ؟ پاسخ داد : خوب است. اطمینان نیافتم. پرسیدم : کجا رفته ؟ گفت : به جلسه‌ی روضه‌ای در خانه‌ی فلانی. خیالم راحت شد و دلم آرام گرفت. بعد راجع به همسر و فرزندان پرس و جو کردم. @Hamsadde
. مورس : طبیعت انسان چنین است که علیه اوضاعی که دوست ندارد ، عصیان ورزد و اگر تصمیم به عصیان گرفت ، راه‌های ابتکار و خلاقیت در برابرش گشوده می‌شود. در زندان حرف زدن در داخل یک سلول ممنوع بود ، چه رسد به حرف زدن با زندانیان سایر سلول‌ها. با این همه حساسیت ، « مورس » ابزاری برای گفت و شنود میان زندانیان بود. میان من و سلول شهید رجایی یک سلول فاصله بود. من به وسیله‌ی مورس با او حرف میزدم و پاسخ آن برمیگشت. داستان از اینجا شروع شد که دیدم از سلول همسایه‌ام ضرباتی به دیوار میخورد و معنای آن را نمی‌فهمیدم. یک روز که داشتم به دیوار سلول بادقت نگاه میکردم جدولی از حروف و علامات رمزی به چشمم خورد. کم کم با زبان جدول آشنا شدم و فهمیدم اینها رمزهای مورس است. به تدریج در زمینه مورس ماهرتر شدم تا جایی که در عین حال که ‌با هم‌سلولی خود حرف میزدم ، بدون آنکه متوجه شود با همسایه‌ی زندانی نیز گفت و گوی مورسی داشتم! @Hamsadde
. زندانی باهوش : گفت و گو با همسایه پیرامون همه چیز دور میزد. او نام واقعی خود را از من پوشیده نگه داشت زیرا کتمان یکی از ضروریّات برای زندانی سیاسی است. این جوان فوق‌العاده خوش‌مشرب و زنده‌دل و عجیب زرنگ و باهوش بود. به اَشکال گوناگون داوطلب شستن دستشویی‌ها میشد. یک بار با زیرکی نگهبان را به جایی دور از سلول‌ها فرستاد و با چابکی به سمت سلول من آمد و پوشش دریچه‌ی کوچکی را که روی در سلول بود بالا زد ، مرا صدا کرد و بوسه‌ای بر صورت من زد و بدون آنکه کسی بفهمد به دستشویی‌ها بازگشت. یک بار دیگر هنگامی که مشغول نظافت بود ، دید نگهبان برای شامش مقداری کره و مربا روی یک قالب یخ در راهروی زندان گذاشته است. با چابکی در ظرف را باز کرد و خوردنی‌های آن را برداشت و به سلول رفت! با مورس به من خبر داد که چه کرده است. شب نگهبان وقتی دید محتویات ظرف به سرقت رفته ، دیوانه شد! باور نمی‌کرد زندانی بتواند چنین کاری بکند. @Hamsadde
خانوما وقتی عصبانی میشن ... ۶ ساعت حرف میزنن! بعد آخرش پاشونو میندازن رو پاشون و میگن : نزار دهنم باز شه! من ساکت بمونم بهتره 😐 @Hamsadde
مواد لازم برای کلاس‌های آنلاین : . . . . . . . پتو و بالشت :) 🦦 @Hamsadde
یبارم بابامو بغل کردم :) تا دو ماه هر وقت از جلوش رد میشدم میگفت : بالاخره می‌فهمم چه غلطی کردی :/ ☹️😂 @Hamsadde
. زندانی خبیث : در میان هم‌سلولی‌های من در این زندان ، افراد کمونیست هم بودند. من یکبار در این سلول گرفتار یکی از کمونیست‌های خبیثِ کینه‌توز شدم. من نشسته بودم و تعقیبات نماز مغرب را میخواندم ، لباس سفیدی را به صورت عمامه دور سرم بسته بودم و به جای عبا یک پتو به دوش انداخته بودم. وقتی این مرد وارد سلول شد فکر کرد من لباس روحانی به تن دارم. چهره‌اش درهم رفت و به گوشه‌ای از سلول خزید. من به او نزدیک شدم و کوشیدم با او مانند سایر زندانیان جدیدالورود رفتار کنم و دلداری‌اش بدهم. به او گفتم : شما گرسنه‌اید یا تشنه ؟ اما اخم از چهره‌اش کنار نرفت. گمان کردم به علت فشارهای روحی ، گرفته است. با دست به مالش دادن شانه و سر و گردنش پرداختم. سعی کرد از پاسخ گفتن به هر سوالی خودداری کنید. بعد فهمیدم صبح همان روز دستگیره شده و غذایی نخورده. من عادت داشتم مقداری از غذای افطار را نگه دارم تا به صورت میان‌وعده بخورم ؛ چون در این زندان دچار زخم معده شده بودم. به زور به او غذا خوراندم. قدری چهره‌اش باز شد. وقتی دید به او سخت توجه میکنم گمان کرد کرد من این کار را از این جهت میکنم که می‌پندارم او از زندانیان سیاسی اسلام‌گرا است یا قصد جذب او را دارم. سرش را بلند کرد و بالحنی خشک گفت : اجازه بدهید اعتراف کنم که من به هیچ دینی عقیده ندارم! فهمیدم که چه در ذهنش گذشته. دنبال جمله‌ای مناسب میگشتم. گفتم : رئیس جمهور اندونزی در کنفرانس باندونگ گفت : ملاک اتّحاد ملت‌های عقب‌مانده ، نه وحدت دینی و نه وحدت تاریخی و فرهنگی و امثال آن ، بلکه « وحدتِ نیاز » است. مسائل یکی است و سرنوشت نامعلوم ؛ و دین نباید میان من و شما جدایی بیندازد. انتظار این پاسخ را از من نداشت. خیلی از هم باز شد و با ما گرم گرفت. او دو ماه پیش ما ماند. یک روز گفت : وقتی چشمم به شما افتاد ، احساس کردم دچار فاجعه شده‌ام ... اکنون به شما می‌گویم : من در عمرم کسی را از جهت سعه‌ی صدر و عدم تعصّب ، مانند شما ندیده‌ام. امّا با همه‌ی اینها خبث طینت این مرد تغییر نیافت. از هر فرصتی برای مسخره کردن دین و روحانیون استفاده میکرد و به شیوه‌ای نفرت‌انگیز از هر راهی می‌کوشید تا عادات و سننی را که با دین ارتباط دارد ، مورد تحقیر و تمسخر قرار دهد. @Hamsadde
. شعاع نور : اکنون رخدادهایی از خاطرم میگذرد که برای کسی که در چنین سلولی زندانی شده ، رخدادهایی مهم است ؛ از آن جمله تابش رشته‌ای از نور خورشید که در داخل سلول می‌تابید. یک روز روشنی اندکی که توانسته بود به داخل سلول نفوذ کند توجهم را جلب کرد ، از شادی نتوانستم خودم را کنترل کنم. فریاد زدم : آهای ... مژده ... آفتاب! به مدت نیم ساعت یا کمتر همچنان با خوشحالی به آن نگاه میکردیم تا ناپدید شد. یک روز با صدای گنجشک‌هایی که در بیرون سلول جیک جیک می‌کردند بیدار شدم. صدای لذت‌بخشی بود که نوید بهار را میداد. فهمیدیم که پشت سلول درخت‌هایی است. شاید هم تازه برگ کرده و شادی و سروری به فضا بخشیده که گنجشک‌ها نغمه‌سرایی می‌کردند‌. تمامی این تصاویر را صدای گنجشک‌ها در ذهن ما ایجاد میکرد. یکی دیگر از چیزهایی که بخاطر دارم صدای ضعیف اذان صبح است. گوش من با شوق تمام آن را دریافت میکرد و لذتی در جانم برمی‌انگیخت که هنوز هم هرگاه به یاد می‌آورم برایم شعف‌انگیز است. بخاطر دوری فاصله برخی کلمات به گوش نمی‌رسید اما هرروز هنگام سپیده‌دم بدون استثنا منتظرش بودم و به آن گوش می‌سپردم. @Hamsadde
ده سال بعد ... پسر : بابا چی شد مامان رو گرفتی ؟ پدر : تو تجمعات رفتم چایی بخورم ، یهو یه چی محکم خورد تو سرم :/ برگشتم دیدم میله پرچم مامانت کج شده تعجب کرد هول شد بجای ببخشید گفت : تو فوق هر چه آهنی! منم گفتم : بزن که خوب می‌زنی :) 😂 @Hamsadde
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی زیادی اعتماد به نفس داری :| 🥸 @Hamsadde