یبارم بابامو بغل کردم :)
تا دو ماه هر وقت از جلوش رد میشدم میگفت : بالاخره میفهمم چه غلطی کردی :/ ☹️😂
@Hamsadde
. زندانی خبیث :
در میان همسلولیهای من در این زندان ، افراد کمونیست هم بودند. من یکبار در این سلول گرفتار یکی از کمونیستهای خبیثِ کینهتوز شدم. من نشسته بودم و تعقیبات نماز مغرب را میخواندم ، لباس سفیدی را به صورت عمامه دور سرم بسته بودم و به جای عبا یک پتو به دوش انداخته بودم. وقتی این مرد وارد سلول شد فکر کرد من لباس روحانی به تن دارم. چهرهاش درهم رفت و به گوشهای از سلول خزید. من به او نزدیک شدم و کوشیدم با او مانند سایر زندانیان جدیدالورود رفتار کنم و دلداریاش بدهم.
به او گفتم : شما گرسنهاید یا تشنه ؟ اما اخم از چهرهاش کنار نرفت. گمان کردم به علت فشارهای روحی ، گرفته است. با دست به مالش دادن شانه و سر و گردنش پرداختم. سعی کرد از پاسخ گفتن به هر سوالی خودداری کنید. بعد فهمیدم صبح همان روز دستگیره شده و غذایی نخورده. من عادت داشتم مقداری از غذای افطار را نگه دارم تا به صورت میانوعده بخورم ؛ چون در این زندان دچار زخم معده شده بودم.
به زور به او غذا خوراندم. قدری چهرهاش باز شد. وقتی دید به او سخت توجه میکنم گمان کرد کرد من این کار را از این جهت میکنم که میپندارم او از زندانیان سیاسی اسلامگرا است یا قصد جذب او را دارم. سرش را بلند کرد و بالحنی خشک گفت : اجازه بدهید اعتراف کنم که من به هیچ دینی عقیده ندارم!
فهمیدم که چه در ذهنش گذشته. دنبال جملهای مناسب میگشتم. گفتم : رئیس جمهور اندونزی در کنفرانس باندونگ گفت : ملاک اتّحاد ملتهای عقبمانده ، نه وحدت دینی و نه وحدت تاریخی و فرهنگی و امثال آن ، بلکه « وحدتِ نیاز » است. مسائل یکی است و سرنوشت نامعلوم ؛ و دین نباید میان من و شما جدایی بیندازد.
انتظار این پاسخ را از من نداشت. خیلی از هم باز شد و با ما گرم گرفت. او دو ماه پیش ما ماند. یک روز گفت : وقتی چشمم به شما افتاد ، احساس کردم دچار فاجعه شدهام ... اکنون به شما میگویم : من در عمرم کسی را از جهت سعهی صدر و عدم تعصّب ، مانند شما ندیدهام.
امّا با همهی اینها خبث طینت این مرد تغییر نیافت. از هر فرصتی برای مسخره کردن دین و روحانیون استفاده میکرد و به شیوهای نفرتانگیز از هر راهی میکوشید تا عادات و سننی را که با دین ارتباط دارد ، مورد تحقیر و تمسخر قرار دهد.
@Hamsadde
. شعاع نور :
اکنون رخدادهایی از خاطرم میگذرد که برای کسی که در چنین سلولی زندانی شده ، رخدادهایی مهم است ؛ از آن جمله تابش رشتهای از نور خورشید که در داخل سلول میتابید. یک روز روشنی اندکی که توانسته بود به داخل سلول نفوذ کند توجهم را جلب کرد ، از شادی نتوانستم خودم را کنترل کنم. فریاد زدم : آهای ... مژده ... آفتاب! به مدت نیم ساعت یا کمتر همچنان با خوشحالی به آن نگاه میکردیم تا ناپدید شد.
یک روز با صدای گنجشکهایی که در بیرون سلول جیک جیک میکردند بیدار شدم. صدای لذتبخشی بود که نوید بهار را میداد. فهمیدیم که پشت سلول درختهایی است. شاید هم تازه برگ کرده و شادی و سروری به فضا بخشیده که گنجشکها نغمهسرایی میکردند. تمامی این تصاویر را صدای گنجشکها در ذهن ما ایجاد میکرد.
یکی دیگر از چیزهایی که بخاطر دارم صدای ضعیف اذان صبح است. گوش من با شوق تمام آن را دریافت میکرد و لذتی در جانم برمیانگیخت که هنوز هم هرگاه به یاد میآورم برایم شعفانگیز است. بخاطر دوری فاصله برخی کلمات به گوش نمیرسید اما هرروز هنگام سپیدهدم بدون استثنا منتظرش بودم و به آن گوش میسپردم.
@Hamsadde
ده سال بعد ...
پسر : بابا چی شد مامان رو گرفتی ؟
پدر : تو تجمعات رفتم چایی بخورم ، یهو یه چی محکم خورد تو سرم :/
برگشتم دیدم میله پرچم مامانت کج شده
تعجب کرد هول شد بجای ببخشید گفت :
تو فوق هر چه آهنی!
منم گفتم : بزن که خوب میزنی :) 😂
@Hamsadde
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی زیادی اعتماد به نفس داری :| 🥸
@Hamsadde
رفتم بانک وام بگیرم ...
اینقدر از ضامنهام چک و امضا گرفت
از خجالت آب شدم :/
کم مونده بگه : زن و بچههای ضامنها
رو هم بیار این پشت گروگان بگیریم :| 🗿
@Hamsadde
کادو خریدن سخت نیست!
اینکه چطوری به طرف بفهمونی گرون خریدیش سخته 😅😂
@Hamsadde
29.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی با مادرشوهر زندگی میکنی! 🤣
@Hamsadde
پولدارا واسه تنوع گوشیشونو عوض میکنن!
بیپولا قاب گوشیشونو
منم تصویر زمینه گوشیمو :/ 😅😂
@Hamsadde
ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﭼﺮﺍﻏﻬﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ...
ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﭼﺮﺍﻏﺎﯼ ﻣﻮﺩﻣﻢ ﻫﺴﺘﻦ!
ﯾﻌﻨﯽ ﻧﺒﺎﺷﻦ ﺩﻕ ﻣﯿﮑﻨﻢ 🦦
@Hamsadde