فقط یه ﺍﻳﺮﺍﻧﻴﻪ ﻛﻪ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ ﻳﻪ ﺩﻝ ﺳﻴﺮ ﻏﻴﺒﺖ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﻭ در مورد عالم و آدم ﺣﺮﻑ میزنه
آﺧﺮﺷﻢ ﻣﻴﮕﻪ : ﺍﺻﻼ ﺑﻪ ﻣﺎ ﭼﻪ ؟
ما به کسی کاری نداریم :|
هرکی ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺩﺵ زندگی میکنه! 😐
@Hamsadde
بهترین لحظه وقتیه که ...
معلمت شروع میکنه راجبه داستانای زندگیش تعریف کردن و نصف زمان کلاسو هدر میده 🦦
@Hamsadde
یکی نوشته من وقتی بعضی از کتابها رو میخونم گریه میکنم. اتفاقا منم همین مدلیام!
مخصوصا شب امتحان :/ 🦦
@Hamsadde
. خواب شگفتآور :
من در این زندان رویاهای صادقه شگفتآوری دیدم ؛ از جمله اینکه روزی در خواب دیدم که در بیابان خشکی ایستادهام و در برابرم رودخانهی بیآبی قرار دارد ... بعد ناگهان سگ درشتهیکل و ترسناکی پدیدار شد و به سوی من میدوید امّا آنطرف رودخانه بود. ترس شدیدی بر من چیره شد ... همین که سگ به فاصلهی ده متری من رسید سرعت خود را کم کرد ، بعد صدایش نیز به تدریج پایین آمد و ساکت شد و بعد از من روی گرداند و رفت.
تعجب کردم و خیلی خوشحال شدم. از خواب بیدار شدم. لحظاتی بعد نگهبان در سلول را باز کرد و گفت : رویت را بپوشان و با من بیرون بیا.
از پیچ و خم های مسیر متوجه شدم به اتاق بازجویی میروم.
@Hamsadde
هر وقت تو زندگی راهتو گم کردی :/
راهتو پیدا کن ...
در همین حد میتونم نصیحتتون کنم! 🦦
@Hamsadde
تنها برنامهریزی که داشتم این بود ...
بچه که بودم شبا با لباس مدرسه میخوابیدم!
که صبح ده دقیقه بیشتر بخوابم :| 😅😂
@Hamsadde
روز دختر مبارک :) 🩷
هرچند هر روزی که در آن گناه نکنیم!
روز دختر است 😂
@Hamsadde
. خمینی مشهد!
مأمور مرا وارد اتاق کرد. پوشش را برداشتم و دیدم بازجوی مسئول پروندهی من در برابرم ایستاده. او شروع کرد به طرح سؤالهای همیشگی و من هم پاسخ میدادم. در این اثنا مردی درِ اتاق را باز کرد و وارد اتاق شد. بعد چنان که گویی با دیدن من غافلگیر شده ، گفت : این چیست ؟ بازجو پاسخ داد : این خامنهای است. مرد تازهوارد مثل اینکه با شنیدن نام من شگفت زده شده باشد ، گفت : عجب! این همان کسی است که میخواهد خمینی مشهد باشد!
این هم عبارتی است که در پروندهی من بارها تکرار شده بود. بعد افزود : او آدم خطرناکی است. و خطاب به من گفت : خامنهای! تو از اینجا جان سالم به در نمیبری ...
او شروع کرد به تهدید کردن من.
از زمانی که وارد شد احساس ترس کردم زیرا حس کردم مأموریت اذیت و آزار مرا دارد. وقتی تهدیدش بالا گرفت ، ترس من هم افزایش یافت.
در همین حال سرم را بلند کردم و به چهره این مرد تهدید کننده نگریستم. دیدم عجب ، این همان سگی است که در خواب دیدهام! کاملا و با همهی مشخصات!
فورا تصویرهای آن رویا به ذهنم آمد. شتافتن سگ به سمت من ... و بعد متوقف شدنش بدون آسیب رساندن به من ، یکباره آرامش عجیبی قلبم را فراگرفت و یقین کردم که این مرد آسیبی به من نخواهد رساند و همینگونه هم شد. بازجویی ساعتها طول کشید و در خلال آن افراد دیگری نیز آمدند و تعدادشان به نُه نفر رسید امّا آسیبی از آنها به من نرسید!
بعدها صاحب آن چهرهی سگی را شناختم
نامش کمالی بود. این شخص پس از انقلاب قصّهی جالبی دارد. او ابتدا گریخت و پنهان شد. چند ماه بعد ، خودش به مقامات زندان اوین مراجعه کرد و درخواست حقوقهای معوّقهاش
را کرد!
خودش را هم معرفی کرد. به او خوشامد گفتند! او را به داخل بردند و از او بازجویی کردند. افرادی رفتند و علیه جنایات او شهادت دادند و سرانجام اعدام شد.
@Hamsadde
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقط تانک صورتی کم داشتیم!
که خداروشکر تولید شد 😐😂
@Hamsadde