eitaa logo
همسادِه :| 🇮🇷
13.7هزار دنبال‌کننده
310 عکس
475 ویدیو
0 فایل
بهم میگن همسادِه :) از سَرِ پیاز تا تَهِ پیاز اینجا پیدا میشه 🧅 متن طنز داری برام بفرست ! @Admin_hamsadeh زیر مجموعه‌های همسادِه 👇 @Aslihamsade . انتشار فقط با ذکر منبع .
مشاهده در ایتا
دانلود
‌یه تیکه پیاز میخوری عالم آدم میفهمن که پیاز خوردی :/ حالا چهار کیلو آناناس بخور اگه کسی فهمید :| 😐😂 @Hamsadde
554.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا نمیخواد! به روایت تصویر ... 😂🤣 @Hamsadde
. تبعید و نه زندان : مرا به مرکز ساواک مشهد بردند و در یک زیرزمین جا دادند. چند ساعت آنجا ماندم. در این بین به قرآن تفأل زدم ، آیه‌ای آمد که حاوی مژده و بشارت بود. بعدازظهر مرا در اتومبیلی نشاندند که به سمت بیرون شهر حرکت کرد. اتومبیل جلوی پاسگاه ژاندارمری ایستاد. فهمیدم که قصد آنها تبعید من است و نه زندانی کردن من. پنج روز آنجا ماندم امّا نه در زندان ، بلکه در اتاق افسر کشیک. رئیس پاسگاه سرهنگ بود و از شخصیت و نجابت بسیاری برخوردار بود لذا برخوردش با من مثل برخورد با زندانی‌ها نبود. من نوعی آزادی داشتم. صبح زود از اتاق بیرون می‌آمدم و ورزش میکردم. @Hamsadde
. آقا ، برای من استخاره بگیرید! تبعیدگاهم ایرانشهر بود. روز حرکت ، بستگان و دوستان برای خداحافظی آمدند. لحظات خداحافظی ناراحت‌کننده نبود چون به مراتب از زندان‌های سابقم آسان‌تر بود. در این سفر سه نفر همراه من بودند. اتوبوس در شهر گناباد برای نماز و غذا توقف کرد. چون چندبار به گناباد سفر کرده بودم ، مردم گناباد مرا می‌شناختند ؛ همچنین تعدادی از شاگردان من اهل این شهر بودند. رابطه‌ی من با طلبه‌هایم نیز معمولا بیش از رابطه‌ی استاد و شاگرد بود و بینمان رابطه‌ی عاطفیِ عمیقی برقرار بود. وقتی از اتوبوس پیاده شدیم جوانی به طرف من آمد و گفت : آقا برای من یک استخاره بگیرید. درحالیکه مأموران ما را می‌پائیدند ، آن جوان آهسته گفت : من برای استخاره نیامده‌ام بلکه خواستم بدانم چرا با مأمور آمده‌اید ؟ جریان را برایش گفتم و از او خواستم به برادران اطلاع دهد که من به ایرانشهر تبعید شده‌ام. سپیده‌مان روز بعد به زاهدان رسیدیم. در مرکز پلیس برایم پرونده‌ای تشکیل دادند و از من تعهد گرفتند که شهر را ترک نکنم و هرروز برای امضاء به مرکز پلیس بیایم. @Hamsadde
. آشنایی و همکاری با اهل سنّت : اوایل با مردم شهر مراوده‌ای نداشتیم. پس از مدتی تماس‌های فردی را با اشخاص بویژه جوانان شروع کردم. نخستین کسی از جوانان ایرانشهر که با او آشنا شدم جوانی بود به نام آتش‌دست. او دانش‌آموز دبیرستانی بود و حدود شانزده سال داشت. از طریق او با جوانان همفکرش آشنا شدم و جلسه‌ای تشکیل دادیم که تا رفتن من از ایرانشهر ادامه داشت. البته آتش‌دست بعدها وارد دانشگاه شد و پس از انقلاب من عقد ازدواجشان را خواندم. بعدها به جبهه رفت و به شهادت رسید. یکی از نخستین کارهای من در ایرانشهر احیاء مسجد آل الرّسول بود چون مسجد به حالت تعطیل درآمده بود. متأسفانه انقسام مذهبی در ایرانشهر باعث شده بود مساجد اهل سنّت از مسجد شیعیان جدا شود. اهل سنّت مساجد کوچکی داشتند اما شیعیان یک مسجد داشتند که در طول سال تعطیل بود. من پیشنهاد احیاء مسجد را دادم. با همکاری آقای راشد یزدی به اقامه‌ی نماز جماعت در آن پرداختم و پس از نماز ده پانزده دقیقه برای مردم صحبت میکردم. نماز و سخنرانی از بلندگو پخش میشد و این نقش مهمی در احیاء روحیه‌ی دینی درمیان شیعیان داشت. سپس به مردم پیشنهاد کردم که نماز جمعه برپا کنیم و این کار را کردیم. مردم شرکت می‌کردند چنان‌که بزرگترین نماز جمعه‌ی ایرانشهر بود. بتدریج روابط خوبی با علمای اهل سنت پیدا کردیم. من به یک نقشه‌ی عملی برای رفع موانع ذهنی میان سنّی و شیعه‌ی شهر از طریق یک همکاری دینی مشترک می‌اندیشیدم. @Hamsadde
چجوریه که بعضی‌ها جواب پیاما رو ۶ ساعت بعد میدن! ولی وقتی پیش‌شونی همش گوشی دستشونه :| 😐🥸 @Hamsadde
میدونید چرا خوشگلا :) معمولا سرشون خیلی شلوغه ؟ . . . . سرم خلوت شد توضیح میدم براتون 🦦 @Hamsadde
هدایت شده از دخترِ همسادِه :)
یه دسته گل خوشگل هم برای خونه جمع کردم 🌸🌱 @dokhtarehamsadeh
همسادِه :| 🇮🇷
امروز رفتم اینجا :) 🌱 جای همساده‌ها خالی خیلی خوش گذشت 😁
شما روزهای تعطیل چیکار می‌کنین ؟ و کلا چه تفریحی دارین ؟ ☺️ برام بفرستین 👇 @Admin_hamsadeh اگه بازی جذاب و باحالی هم بلدین :) بفرستین تا بقیه همساده‌ها هم انجام بدن 🩷
چند مرحله دارد : ۱. ابتدا وسایل سفر را فراهم میکنیم :) ۲. سپس بیرون رفتن را کنسل میکنیم :/ ۳. آخرشم پامونو میندازیم رو پامون گوشیو برمیداریم میریم جوک میخونیم! 🦦 @Hamsadde