عشق و علاقه حتما نباید کلامی باشه!
همین که برام آیفون بخره خودم میفهمم دوستم داره ، خنگ که نیستم :) 🦦
@Hamsadde
قانون فامیلی :
اگه تو خیابون یه فامیل دیدی که حواسش
یه جای دیگست ...
بدون که اون تو رو زودتر دیده! 😂
@Hamsadde
https://eitaa.com/Hamsadde/9530
#مخاطب
این دقیقا مامان منه تو طبقه دوم داره شیشه پاک می کنه ما این کنار داریم از ترس
سکته میزنیم :/
کسی هست هروقت عجله داره
دستگیرهی در بره تو آستینش :|
یا فقط من اینجوریم ؟! 🗿
@Hamsadde
میدونید چرا طرفدارهای حافظ از سعدی بیشترن ؟
چون سعدی میگه :
برو کار کن ، نگو چیست کار
ولی حافظ میگه :
بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین
خیلی آقایی حافظ :) 😁😂
@Hamsadde
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واقعا آرامش شیرازیا رو دوست دارم! 🤣
@Hamsadde
همسادِه :| 🇮🇷
خلاصه کتاب « خونِ دلی که لعل شد » قصهی زندگی رهبر شهیدم 🇮🇷 ♡ کتاب کامل در فراکتاب موجوده :) ♡
نمیدونم چرا قسمت نمیشه فصل آخر
کتاب رهبر رو بذارم! 🥸
ببینم امروز طلسمش شکسته میشه :/
. در مسیر تبعیدگاه جدید :
برمیگردم به موضوع انتقال به تبعیدگاه جدید. پس از آنکه پلیس موافقت کرد از اتومبیلم استفاده کنم پشت فرمان نشستم و برادر همسرم آقای حسن خجسته کنار من نشست. او برای بردن نامهها و پیامهای من برای تبعیدیها در مناطق مختلف و آوردن نامههای آنها به من به ایران شهر رفت و آمد میکرد.
یک اتومبیل قدیمی پلیس هم خود را به زحمت به دنبال ما میکشید. در بین راه اتومبیل من دچار مشکل شد و آب رادیاتور آن جوش آورد. قبل از آنکه به شهر بم برسیم مخزن اتومبیل را از آب پر کردم و به سرعت به طرف بم حرکت کردم. اتومبیل پلیس از پشت سر چندین بار علامت داد که بایستم ولی من اعتنایی نکردم. به مرکز پلیس رسیدیم. اتومبیل پلیس و افراد آن که از شدت خستگی و تلاش برای رسیدن به ما له له میزنند بعد از ما رسیدند.
هوا گرم بود و من فوقالعاده خسته. به حسن آقا گفتم : برو پیش حاجی صدیقی ( جوان یزدی ساکن بم که راننده کامیون بود و در کمک به تبعیدیها همّتی عالی داشت ) و به او خبر بده که من در مرکز پلیس هستم. به خواب عمیقی رفتم که البته دیری نپاپید چون برادر یزدی ما با خوش آمدگویی فراوان از راه رسید.
به او گفتم اتومبیل من خراب شده. اگر ممکن باشد ما را با اتومبیلت برسانی و اتومبیل مرا نزد تعمیر کار بگذاری گفت : به روی چشم
و اتومبیلش را آورد.
@Hamsadde
. نماز در قهوهخانه :
حاج صدیقی پشت فرمان نشست و به راه افتادیم. نزدیک ظهر به یک قهوهخانه رسیدیم هوایی لطیف و آبی گوارا داشت و محل استراحت مسافران بود. به طرف قهوهخانه رفتم و همراهان و پلیس هم به دنبالم آمدند.
سراغ محل وضو را گرفتم جایی را در پشت قهوهخانه نشانم دادند دیدم باغی زیباست.
وضو گرفتم و به همراهان گفتم بیایید همین جا نماز بخوانیم. به محض اینکه به نماز جماعت ایستادیم نظر مردم روستا به ما جلب شد چون عموم مردم بویژه روستاییان ، سادات و روحانیون و مظلومان و مخالفان رژیم حاکم آن زمان را دوست میداشتند و همه این ویژگیها در عمّامه سیاه و لباس روحانی من و حضور پلیس طاغوت در پشت سرم به چشم میخورد.
وقتی نماز تمام شد کنار جاده گروهی از روستاییان تجمع کرده بودند و با شگفتی و تحسین به ما مینگریستند.
نهار خوردیم. به پلیسها گفتم : میخواهم کمی استراحت کنم. سعی کردند مرا متقاعد کنند که راه را ادامه دهیم امّا قبول نکردم. آنها معمولا در برابر خواستههای من کوتاه میآمدند زیرا اوّلا با من مأنوس شده بودند و ثانیا دیده بودند من در برابر خواستههای آنها تسلیم نمیشوم.
پس از خواب کوتاهی برخواستم و آماده رفتن شدیم. وقتی به طرف اتومبیل رفتیم دیدیم دهها نفر دور آن را گرفتند و با صدای بلند صلوات میفرستند. متقابلاً سلام و ابراز احساسات کردم.
از اینکه پلیس در وضعیت دشواری افتاده بود دلم به حالشان سوخت. سوار اتومبیل شدیم و به سمت جیرفت حرکت کردیم.
این برخوردِ مردم تأثیر زیادی بر ما گذاشت.
@Hamsadde
. جیرفت :
به جیرفت رسیدیم. گویا شهر در اصل یک باغ بزرگ بوده و بعد در این باغ ، خانه و مغازه و خیابان ساختهاند. من را به مرکز پلیس بردند که ساختمانی تنگ رو گرفته بود. حسن آقا را فرستادم تا سراغ خانهی آقای ربّانی املشی را بگیرد. او دو ماه قبل به این شهر تبعید شده بود و من میدانستم که خانهای در آنجا اجاره کرده
و خانوادهاش را هم به همراه آورده است.
رابطه من با آقای ربّانی املشی قدیمی است.
من اون را برای نخستین بار در کربلا دیدم.
به یکدیگر علاقهمند شدیم و در مباحثههای علمی یکی از دروس به مدت دو سال با هم شرکت داشتیم. پس از انجام امور اداری در مرکز پلیس راهی خانه آقای ربّانی شدیم. مرا که دید خیلی خوشحال شد. بعد از آقای ربانی من دومین تبعیدی این شهر بودم.
بعدا کسان دیگری هم به ما پیوستند و تعداد ما به نُه نفر رسید. سیاست رژیم این بود که تبعیدیهای آن زمان را که ده پانزده شهر ایران پراکنده بودند ، در داخل چند شهرِ محدود جمع کند تا فعالیت آنها در مناطق متعدّد گسترش نیابد ؛ چون تبعیدیها هرجا میرفتند دست به فعالیّتهای مردمی و اسلامی میزدند.
@Hamsadde