همسادِه :| 🇮🇷
خلاصه کتاب « خونِ دلی که لعل شد » قصهی زندگی رهبر شهیدم 🇮🇷 ♡ کتاب کامل در فراکتاب موجوده :) ♡
نمیدونم چرا قسمت نمیشه فصل آخر
کتاب رهبر رو بذارم! 🥸
ببینم امروز طلسمش شکسته میشه :/
. در مسیر تبعیدگاه جدید :
برمیگردم به موضوع انتقال به تبعیدگاه جدید. پس از آنکه پلیس موافقت کرد از اتومبیلم استفاده کنم پشت فرمان نشستم و برادر همسرم آقای حسن خجسته کنار من نشست. او برای بردن نامهها و پیامهای من برای تبعیدیها در مناطق مختلف و آوردن نامههای آنها به من به ایران شهر رفت و آمد میکرد.
یک اتومبیل قدیمی پلیس هم خود را به زحمت به دنبال ما میکشید. در بین راه اتومبیل من دچار مشکل شد و آب رادیاتور آن جوش آورد. قبل از آنکه به شهر بم برسیم مخزن اتومبیل را از آب پر کردم و به سرعت به طرف بم حرکت کردم. اتومبیل پلیس از پشت سر چندین بار علامت داد که بایستم ولی من اعتنایی نکردم. به مرکز پلیس رسیدیم. اتومبیل پلیس و افراد آن که از شدت خستگی و تلاش برای رسیدن به ما له له میزنند بعد از ما رسیدند.
هوا گرم بود و من فوقالعاده خسته. به حسن آقا گفتم : برو پیش حاجی صدیقی ( جوان یزدی ساکن بم که راننده کامیون بود و در کمک به تبعیدیها همّتی عالی داشت ) و به او خبر بده که من در مرکز پلیس هستم. به خواب عمیقی رفتم که البته دیری نپاپید چون برادر یزدی ما با خوش آمدگویی فراوان از راه رسید.
به او گفتم اتومبیل من خراب شده. اگر ممکن باشد ما را با اتومبیلت برسانی و اتومبیل مرا نزد تعمیر کار بگذاری گفت : به روی چشم
و اتومبیلش را آورد.
@Hamsadde
. نماز در قهوهخانه :
حاج صدیقی پشت فرمان نشست و به راه افتادیم. نزدیک ظهر به یک قهوهخانه رسیدیم هوایی لطیف و آبی گوارا داشت و محل استراحت مسافران بود. به طرف قهوهخانه رفتم و همراهان و پلیس هم به دنبالم آمدند.
سراغ محل وضو را گرفتم جایی را در پشت قهوهخانه نشانم دادند دیدم باغی زیباست.
وضو گرفتم و به همراهان گفتم بیایید همین جا نماز بخوانیم. به محض اینکه به نماز جماعت ایستادیم نظر مردم روستا به ما جلب شد چون عموم مردم بویژه روستاییان ، سادات و روحانیون و مظلومان و مخالفان رژیم حاکم آن زمان را دوست میداشتند و همه این ویژگیها در عمّامه سیاه و لباس روحانی من و حضور پلیس طاغوت در پشت سرم به چشم میخورد.
وقتی نماز تمام شد کنار جاده گروهی از روستاییان تجمع کرده بودند و با شگفتی و تحسین به ما مینگریستند.
نهار خوردیم. به پلیسها گفتم : میخواهم کمی استراحت کنم. سعی کردند مرا متقاعد کنند که راه را ادامه دهیم امّا قبول نکردم. آنها معمولا در برابر خواستههای من کوتاه میآمدند زیرا اوّلا با من مأنوس شده بودند و ثانیا دیده بودند من در برابر خواستههای آنها تسلیم نمیشوم.
پس از خواب کوتاهی برخواستم و آماده رفتن شدیم. وقتی به طرف اتومبیل رفتیم دیدیم دهها نفر دور آن را گرفتند و با صدای بلند صلوات میفرستند. متقابلاً سلام و ابراز احساسات کردم.
از اینکه پلیس در وضعیت دشواری افتاده بود دلم به حالشان سوخت. سوار اتومبیل شدیم و به سمت جیرفت حرکت کردیم.
این برخوردِ مردم تأثیر زیادی بر ما گذاشت.
@Hamsadde
. جیرفت :
به جیرفت رسیدیم. گویا شهر در اصل یک باغ بزرگ بوده و بعد در این باغ ، خانه و مغازه و خیابان ساختهاند. من را به مرکز پلیس بردند که ساختمانی تنگ رو گرفته بود. حسن آقا را فرستادم تا سراغ خانهی آقای ربّانی املشی را بگیرد. او دو ماه قبل به این شهر تبعید شده بود و من میدانستم که خانهای در آنجا اجاره کرده
و خانوادهاش را هم به همراه آورده است.
رابطه من با آقای ربّانی املشی قدیمی است.
من اون را برای نخستین بار در کربلا دیدم.
به یکدیگر علاقهمند شدیم و در مباحثههای علمی یکی از دروس به مدت دو سال با هم شرکت داشتیم. پس از انجام امور اداری در مرکز پلیس راهی خانه آقای ربّانی شدیم. مرا که دید خیلی خوشحال شد. بعد از آقای ربانی من دومین تبعیدی این شهر بودم.
بعدا کسان دیگری هم به ما پیوستند و تعداد ما به نُه نفر رسید. سیاست رژیم این بود که تبعیدیهای آن زمان را که ده پانزده شهر ایران پراکنده بودند ، در داخل چند شهرِ محدود جمع کند تا فعالیت آنها در مناطق متعدّد گسترش نیابد ؛ چون تبعیدیها هرجا میرفتند دست به فعالیّتهای مردمی و اسلامی میزدند.
@Hamsadde
. پیر تبعیدیها :
به یاد دارم یک کاسب قمی چند روز بعد از من به جیرفت تبعید شد و او هم به منزل آقای ربانی وارد شد. این خانه مقصد همه تبعیدیها بود ما ابتدا آنجا جمع شدیم و سپس چند خانه اجاره کردیم. از همان لحظه اول فعالیّت و همّت و شجاعت و زرنگی این مرد توجهم را جلب کرد. او از دو پلیس خواست که در فاصله نزدیک به هم بایستند سپس اثاثیه را یکی یکی به دست اولی میداد و او هم به دومی تا جلوی در منزل بگذارند این کار را هم با سرعت انجام میداد. هر بار هم یکی از وسایل را به مأمور پلیس میداد به او میگفت : بگو مرگ بر شاه! آن دو پلیس هم توجهی به حرفش نداشتند و حتی میخندیدند و این نشان میداد که او توانسته بود آنها را به شدت جذب خود کند.
بعداً فهمیدم که او از دو مأمور همراه خود خواسته بود تا در مسیر از قم عبور کنند و با آنها توافق کرده بود که چند روزی را نزد خانوادهاش بگذراند و البته همینگونه هم شده بود!
در اینجا باید یادآور شوم که مردم قم با زنده دلی ، باهوشی و زرنگی خود خدمات بسیاری به انقلاب کردهاند حتی روحانیونی که مدت مدیدی از عمر خود را در این شرح مقیم بودهاند به درجات این ویژگی قمیها را کسب کردهاند.
وقتی تعدادمان تکمیل شد جلساتی در مسجد جامعه تشکیل دادیم. پیر تبعیدیان در میان ما آقای ربّانی املشی بود. ایشان را جلو میانداختیم و به دنبالشان حرکت میکردیم. مسجد رفتن ما به این شکل جمعی ، احساسات اهالی را برمیانگیخت. هر شب یکی از ما منبر میرفت
و سخنرانی میکرد.
@Hamsadde
هدایت شده از دخترِ همسادِه :)
دیروز عصر با دوستم رفتم بیرون ۶ هزار تومن کرایه تاکسی منو حساب کرد
الان دیدم استوری گذاشته اگه ما نبودیم خیلیا به مقصد نمیرسیدن :|🗿
@dokhtarehamsadeh
همهمون یک روز بالاخره بر سر این دو راهی خواهیم ایستاد
آنجا که همسرمان خواهد گفت :
یا من یا اینترنت !
و چه لحظهی سختیست لحظه جدایی از همسرمون ! 😂🤣
@Hamsadde
16.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی فروشنده اعصاب نداره :| 🤣
@Hamsadde
عروس میره عیادت مادرشوهرش میپرسه بهتری ؟
مادرشوهرش میگه :
تبم قطع شده ولی گردنم هنوز درد میکنه !
عروس میگه: انشاالله اون هم قطع میشه 😂🤣
@Hamsadde