بازیگری یعنی زندگی دادن به یک شخصیت و آدم دیگه که باعث ایجاد خاطره های شاد و غمگین در ذهن دیگران میشه و حتی باعث آشنایی عده ای میشه.
بازیگری یعنی جرأت زیستن در پوست دیگری، بدون آنکه لحظه ای از خودت فاصله بگیری.
#پوستر
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو قشنگترین راز قلب منی:)♥️🥲
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خواب دیدم ؛🕊🤍
#خاتون
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فور نده سپاس
#شب_های_قدیمی #PART_231 پوفی کشیدم تو ماشین جا گذاشته بودم هوش و حواس نزاشته بود برام برگشتم
خوندییی بریم سراغ پااارت بعدیمووون..👻😎💚
"مــحزونِ شــاعر "فور نده سپاس
#شب_های_قدیمی #PART_231 پوفی کشیدم تو ماشین جا گذاشته بودم هوش و حواس نزاشته بود برام برگشتم
#شب_های_قدیمی
#PART_232
+فرقی نمیکنه آخه ، هرجا تو بری منم میام!
نگام کرد
از اون نگاهایی که نمی فهمیدی چه منظوری پشتشه!
_هرجا برم؟
میخواست مطمئن بشه انگاری
دستمو روی دستش گذاشتم:
+هرجا بری!
من پیشتم همه جوره کنارت میمونم ...!
دستمو بالا اورد
آهسته پشتشو بو..سید
همونطور که حرکت میکرد زیر لب گفت
_کار رو داری واسه خودت سخت تر میکنی کاترینااا!
تا بنا گوش سرخ شدم
مرتیکه ی بی حیا و منحرف!
ولی کنارش آرامش داشتم
برخلاف همه تفاوت عقاید و سلایقمون !
دوسش داشتم !
منم از همون روز اولی که بهم کتاب داد از قفسه بالا!
از همون روزی که پشتم واستاد و تو روی مارتینو!
از همون روزی که برام غیرتی شد تو دانشگاه!
از همون روزی که واسه اولین بار بو..سیدمش!
وارد یه مغازه بزرگ شدیم
هر رگال یه مدل مانتو بود با رنگ های مختلف
باید بگم خیلی قشنگ بود
همشون!
تک به تک شون رو نگاه میکردم
که چشمم یک مدل شو دید ، خیلییی قشنک بود
با ذوق سمت رگال مانتو رفتم
+واییی اینو ببین چقدر خوشگلهههه ، مخصوصا رنگ آبی
با صدای دورگه گفت
_اره خیلی قشنگه ولی تو تن تو فقط قشنگه .
مرتیکه زبون باز !
دلبری میکرد میدونست چه جوری دل من بی صاحاب رو چه جوری رام خودش کنه!
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فور نده سپاس
#شب_های_قدیمی #PART_232 +فرقی نمیکنه آخه ، هرجا تو بری منم میام! نگام کرد از اون نگاهایی که نمی
#شب_های_قدیمی
#PART_233
دستاش و کرد تو جیبش با مهربونی گفت؛
_خانووم کوچولو میشه بری تنت کنی ببینم!هوم؟!
لبخندی زدم از دستش لباس رو گرفتم به سمت اتاق پرو رفتم...
مانتو رو تنم کردم
تقه ای به در خورد
+جانم !
که صدای الکس اومد از پشت در
_پوشیدی؟!
در پروف رو باز کردم اومدم بیرون
چرخی زدم برگشتم سمتش با ذوق گفتم
+چطوره؟!
اونم مثل من چشماش برق داشت
خنده ریزی کرد
_خیلی قشنگی تو بچه!
با این حرفش دوتایی باهم خندیدم
هرچی میخواستم بر میداشتم و اونم موافقت کرد و حتی چند تایی خودش برام انتخاب کرد...
منم بهش پیشناهاد دادم تا اینجا که اومدیم برای خودشم لباس بخره یا هرچیز دیگه ایی که لازم داره .
با هر کت شلوار که میپوشید
تو دلم قربون صدقه اش میرفتم ، چقدر تو خوشتیپ و جذابی مرد ...
_کاترینا برام این کروات و میبندی؟ .!
با این حرفش از فکر اومدم بیرون لبخندی زدم
به سمتش رفتم کروات و ازش گرفتم
روبه روش واستادم براش بستم کروات رو
و در آخر یقه لباس شو درست کردم
چشمکی زدم اروم گفتم ؛
+خیلی جذابی ...!
خم شد سمتم در گوشم پچ زد
_تا ابد مال خودتم دختر!
ته دلم ضعف رفت ....
+آقا الکس چطور بود؟!
با صدای فروشنده رفت عقب اخم کرد جلوی آینه واستاد ژست مردونه گرفت
لب زد
_عالیه همینو میبریم!
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon