eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "
1.8هزار دنبال‌کننده
141 عکس
631 ویدیو
1 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش رفتنت حرف بود 🥺🥀 سعید و مریم ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فراموشت‌کنم؟!😊❤️‍🩹 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حالش خوب نبود ولی شوخی میکرد🖤😭🥺 اون پسر خوشگلههه🥲🫂 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سریال ها نشون دادن که خیلی سخت تر از این حرفاستـ... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میفهمی بالاخره عاشقش شدی؛)٫٫🥺🫂 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فدای‌سر‌خنده‌اش🤏🏻🥺💕 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا دیگه دوست داشتن و علاقه شو باور نمیکنی...🫠🍃💞 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خواستم بگم دوست دارم ؛ پاییز صدقه برسرت باشد 🌱🙂 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
318.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو به من قول دادی تنهام نزاری؟...🥲😔 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
‌سلامم🩵🐳
بریم بی مقدمه پارت بخونیم؟😈🔥
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_274 #پارت_بعدی https://eitaa.com/joinchat/2295072286C593a7b82d9 https://ei
شونه ای بالا انداخت.. بی تفاوت پچ‌زد: - جدی بودم.. یا بـ..ـوسم می‌کنی ، یا همینجا تو بغلم میمونی!! داشت گریم می‌گرفت دیگه.. اگه یه وقت آبان میومد و مارو اینجوری میدید چی؟! بیچاره بودیم.. سعی کردم راضیش‌ کنم.. - الکس مسخره‌ بازی درنیار.. بیا بریم بعداً قــووول میدم انجام میدم! مصمم‌ بود.. بی تفاوت بهم نگاه میکرد.. چاره ای نداشتم! نفس عمیقی کشیدم.. تو یه حرکت بـ..ـوسه ای کوتاه و سریع رو لپش زدم و سرمو عقب کشیدم.. بدون اینکه بهش نگاه کنم با برداشتن ظرف کیک از بغلش بیرون پریدم! صدای خنده‌ش میومد.. حس میکردم از لپام‌ داره آتیش بیرون میزنه.. وارد حال شدم.. اهورا انکاری منتظر ما بود... زیر نگاه آبان و اهورا کیک رو به اهورا و آبان تعارف کردم بعدشم برای خودم برداشتم ... لحظه ای بعد الکس اومد .... با دیدن اینکه من روی مبل جدا تنها نشسته بودم جلو تلوزیون لبخندی زد و جلو اومد! سرشو برگردوند! با صدای آرومی پچ زد؛ _خوشم اومد از کارت ... جایزه اش باشه برای آخر شب .! حس کردم لپام‌ سرخ شد... بدون اینکه نگاش کنم کیک مو خوردم ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon