"مــحزونِ شــاعر "فورنده کافیه
#شب_های_قدیمی #PART_323 بلند خندیدم + الکس ... الان من باید نازت و بکشم .. ادای من و در آورد و گ
#شب_های_قدیمی
#PART_324
مکث کرد
– شاید 2 سال پیش...
بغض کرد که گفتم
+ ببخشید ..
نمیخواستم اذیتت کنم!!
لبخند زد
– اذیت چی?!
+ یاده مادرت افتادی ..
– تو همیشه من و یاده مامانم میندازی ..
انقدری که خیلی وقتا دلم میخواد ، پسرت باشم ..
خودم و لوس کنم ، سرم و بزارم پات ..
ناز و نوازشم کنی ..
چشماش پر از اشک بود که دستم و روی شونش گذاشتم..
+ خوشحالم این حس و بهت میدم
در آغوشم کشید
– ازت ممنونم بچه..ازت ممنونم !!
دلم میخواست واسه مظلومیت الکس بمیرم
اصلا فکرشم نمیکردم!!
یک آدم مثل الکس بخواد شکننده بشه ...
اینجوری داشت از مامانش حرف میزد و چشماش پر از اشک میشد...
الکس شبیه اون چیزی که نشون میداد نبود.
و نیست...
من برای این حس الکس میخواستم بمیرم...
با صدای زنگ خوردن گوشیم ...
به خودم اومدم از داخل کیفم گوشیمو برداشتم
آبان بود...
جواب دادم
+چطوری تو بزغاله ؟!
مکثی کرد و گفت ؛
-سلام کاترینا..
+آبان من میدونم چی میخوای از طرز صحبتت مشخصه چیکار کنم ؟!
-قروبون رفیقم برم عشقم شام بریم بیرون
غذا درست کردم سوخت...!
چقدر راحت صحبت میکرد
اگر الان اینجا بود قطعا یکی میخورد از من
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فورنده کافیه
#شب_های_قدیمی #PART_324 مکث کرد – شاید 2 سال پیش... بغض کرد که گفتم + ببخشید .. نمیخواستم اذیتت ک
#شب_های_قدیمی
#PART_325
تا خواستم لب باز کنم حرف بزنم
پرید تو حرفم یک نفس تند پشت سر هم گفت؛
-باشه قربونت برم میدونم از دست عصبانی ولی همینه من درست نمیشم برای آشپزی کار خودته
میام دنبالت بریم خدافظ
تموم. گند کاری کرد بعدش هم اینطوری جمعش کرد
با کلافه گی سرم و روی تاج مبل گذاشتم
الکس خوابش برده بود سرش روی پای من بود
منم چشمامو بستم که بخوابم ، خوابم میومد...
با صدای داد و بیدادی که از بیرون شرکت میومد ، نظرم و جلب کرد...
چه خبر بود؟
صدای داد و بیداد ها برای چی بود؟!
فوری از جام پاشدم و از اتاق خارج شدم...
همون آقایی بود که چند ساعت پیش اومده چی بود فامیلش؟!!!
آها بیاتی ..
چند تا افراد شرکت جلوش ایستاده بودن
که گفتم؛
+اینجا دقیقا چه خبره.!؟
بیاتی با پوزخند نگاهم کرد و گفت
_کسی شما رو صدا زد؟!
کی با تو کار داره؟!
سرت و از تخم بیرون اوردی ، اومدی اینجا؟!
مکث کردم
+ چه طرز صحبته آقا?!
مشکل چیه?!
– به شما مربوط نیست ..
+ من یکی از اعضای این شرکتم..و بهم مربوطه !!
چیشده?!
باز جوابی نداد که رو به نگهبات کردم و گفتم
+ چیشده آقا?!
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فورنده کافیه
#شب_های_قدیمی #PART_325 تا خواستم لب باز کنم حرف بزنم پرید تو حرفم یک نفس تند پشت سر هم گفت؛ -
پـارت جـدید و جاذابمـــونه...🥰🍓
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تاسیان 🌱🤍
شیرین و امیر🫂✨
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فورنده کافیه
#شب_های_قدیمی #PART_325 تا خواستم لب باز کنم حرف بزنم پرید تو حرفم یک نفس تند پشت سر هم گفت؛ -
#شب_های_قدیمی
#PART_326
همه کارکنان رفته سر کارشون
منم برگشتم اتاق الکس
وارد اتاق شدم...
هنوز در رو نبسته بودم که صدای الکس بلند شد..
هینی کشیدم
پشتش به من بود
دستاش و تو جیبش گذاشته بود بیرون رو نگاه میکرد...
نمیدونستم چی بگم هول شده گفتم
+سلام..چطوری!؟
-خسته نباشی خانومم!
+برای چی ؟!
برگشت سمتم با همون ژست ای که داشت گفت؛
-چند ساعت اینجا سرم و گذاشتم روی پات خوابیدم..
آروم آروم قدم برداشت به سمتم اومد
-دیدم چه غوغایی کردی...
خوب زبون داشتی و رو نمیکردی بچه!
مات و مبهوت بودم گفتم؛
+راجب چی حرف میزنی؟!
-چرا با بیاتی دهن به دهن شدی ..
مگه بهت نگفتم بمون تو اتاق پیش خودم جایی نرو!
نگفتم اهمیت نده به این افراد
اون نمیدونست من نیستم خودم فرستادمش دنبال نخود سیاه بعد ظهر ...
چون میخواستم فقط بره فک نمیکردم برگرده...
چرا اجازه ی این کار رو بهش دادی که تورو عصبی کنه؟!
تازه یادم اومد در مورد چی صحبت میکرد..
لیوان آب رو بالا رفتم و گفتم؛
+کی گفته من این اجازه رو بهش دادم ؟؟!
کی گفته عصبیمکرده؟!!
با خنده نگاهم کرد...
+اتفاقاا در کمال خونسردی جوابشو دادم...
-کل افراد این جا داشتن به تو نگاه میکردند...
بیاتی رو شستی و گذاشتی کنار..
شونه بالا انداختم ؛
+حقش بود ...
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فورنده کافیه
#شب_های_قدیمی #PART_326 همه کارکنان رفته سر کارشون منم برگشتم اتاق الکس وارد اتاق شدم... هنوز
#شب_های_قدیمی
#PART_327
نگاهم کرد ؛
-امثال بیاتی آدم های خطرناکی هستن تو نمیترسی؟!
فقط یک کلمه گفتم
+نه...
-مگه میشه؟!
+خطرناکی تر از بیاتی الان ، پاتنرمه...
منو آورده اینجا ...
دارم جلوش مثل تشنه ای که آب ندیده آب میخورم خیلی خونسرد و راحت ...
دیگه بیاتی چیکارست آخه؟!!
لبخندی زد و گفت
-ولی بدجور سزوندیش کاترینا
از اعماق وجودت سوزوندیش بچه...
خیلی شاکی میشه
قطعا زنگ میزنه داد و بیداد میکنه...
با خنده گفت؛
-ولی ته دلم بهت افتخار کردم...
+چطور؟!
-عروس نگرفتم که ..
شیر زنیه واسه خودش....
پشت پلک نازک کردم که گفت؛
-ولی این دفعه ی آخرت باشه ...
بیاتی ، هرکاری از دستش بر میاد!!
نمیخوام باهاش درگیر شی...
بسپارش به من...
خودم به وقتش گوشش و میپیچونم ...
تو خون خودت و کثیف نکن ..
باشه دخترم؟!
چشمکی زد و با خنده گفتم
+قول نمیدم...
_وزه..
لبخندی زدم که گفت
-آخر هفته ، بلیت گرفتم ...
میریم کیش ...
سرپروژه ام که دوست دارم تو هم باشی ...
+دونفری ؟!
من دونفری پاشم با تو بیام ، کیش...
عمرا!
خندید
_کاری که تو کیش میخوام بکنم و تو خونه خودمم میتونم بکنم
بیبی...
ولی . ..
گذشت اون دوران الکس که به هیچ کی نگاه نمیکرد چون با هیچ کدومشون حال نمیکردم...
تو الان فرشته ی منی...
مگه کسی به فرشته هم دست میزنه؟!
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]