eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "فورندع
1.9هزار دنبال‌کننده
235 عکس
1.2هزار ویدیو
3 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به خدا همینه وضع خونمون💔🤦‍♀ ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این آدما رو که میبینم هر روز اگر اینجام به خاطر توعه!💘😭😭 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلیل اینکه از ازدواج میترسم: ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی فهمیدی که از سرش زیادی بودی... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واکنشم نسیت یه اسن سکانس🤢🤧 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بزن خانم،خانما که خوووب میزنی؛😂🙆‍♀ ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورندع
#شب_های_قدیمی #PART_418 نمیدونم چقدر خوابیدم... فقط وقتی چشمام آروم باز شد که حس کردم یه چیزی خیل
یه لحظه... فقط یه لحظه... دلم خواست زمان همونجا وایسه نفسم بره.. نه درد پام مهم بود... نه درد کمرم... نه هیچ چیزی... وقتی اون اینجوری نگام می‌کرد... انگار همه دردای دنیا یادشون می‌رفت سراغ من بیان و این براام آرامش داشت! لبمو گاز گرفتم. -چیه...؟! لبخند ریزی زد. -هر وقت خجالت می‌کشی... همین کارو می‌کنی. چشمام گرد شد تند لب زدم؛ -زیر نظرمی مگه؟! آروم خندید -همیشه... هستم کوچولوو دستشو بالا آورد... خیلی آروم.. یه تار مو رو از کنار صورتم کنار زد. بعد با همون نگاه آرومش گفت... -میدونی الان دلم چی می‌خواد؟ کنجکاو نگاش کردم. -جانم؟! چند ثانیه فقط نگام کرد. بعد خیلی آهسته گفت... -کاش می‌شد همه دردات... بیاد سراغ من... تو فقط بخندی و حال دل کوچیکت خوب باشه! نفسم بند اومد. اخ... این مرد... مگه میشه یه نفر اینقدر... مهربون باشه؟! جنتلمن کاریزماتیک و... هرچی بکم کمه چشمام ناخودآگاه پر اشک شد. خواست چیزی بگه... که سریع صورتمو اونور کردم. نمی‌خواستم اشکامو ببینه اشک شوق بود؟! اما انگار از من بهتر خودمو می‌شناخت. با دو انگشت... خیلی آروم چونمو گرفت. صورتمو برگردوند سمت خودش. -کاتریناا آروم صدام کرد. -به من نگاه کن نگاهش کردم... با همون چشم‌های خیس. اخماش رفت تو هم. -گریه کردی؟... سریع سرمو تکون دادم یک کلمه گفتم؛ -نه.. لبخند محوی زد -دروغ گفتنم بلد نیستی خانوم. با انگشت شستش... اشکی که از گوشه چشمم سر خورده بود رو پاک کرد. -از این اشکا... فقط وقتی بریز... که از خوشحالی باشه از شوق و ذوق باشه از ته دل شادی باشه؟... دیگه طاقت نیاوردم. بی‌اختیار دستمو دور بازوش حلقه کردم. سرمو چسبوندم به سینه‌ش صدای قلبش... آروم... منظم... درست کنار گوشم می‌پیچید. دستش نشست روی موهام و نوازش کرد نه چیزی گفت... نه کاری کرد... فقط همونطور نوازشم می‌کرد. انگار فهمیده بود... بعضی وقتا آدم بیشتر از هر حرفی... به یه آغوش امن احتیاج داره... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورندع
#شب_های_قدیمی #PART_419 یه لحظه... فقط یه لحظه... دلم خواست زمان همونجا وایسه نفسم بره.. نه درد پ
آغوشش... امن‌ترین جای دنیا بود. چشمامو بستم... نفسم آروم‌تر شده بود دستش هنوز بین موهام می‌چرخید ، تمام حال خوب دنیا تو این موضوع حرف نداشت... یه لحظه حس کردم نوازشش قطع شد آروم سرمو بالا آوردم. فاصله‌مون... اونقدر کم بود که فقط نفسامون بینمون رد و بدل می‌شد. نگاهش... همون نگاه عمیق همیشگی و دوست داشتن موج میزد.. اما این بار... یه چیز دیگه‌ای توش بود. یه مکث طولانی کرد انگار داشت از توی چشمام اجازه می‌گرفت که بگه یانه؟ خیلی آروم زمزمه کرد... -اگه الان... یه کار کنم... ازم ناراحت نمیشی؟ قلبم یه لحظه از تپش ایستاد. لبمو آروم بین دندونام گرفتم یعنی چیکار داشت که داره الان اجازه میگیره ازم؟! فقط سرمو خیلی نامحسوس تکون دادم. لبخند کمرنگی روی لبش نشست. دستش آروم کنار صورتم قرار گرفت با نوک انگشتش گونه‌مو نوازش کرد... بعد پیشونیشو به پیشونیم تکیه داد. چشمام ناخودآگاه بسته شد. نفسم می‌لرزید... صدای آرومش کنار گوشم پیچید. -انقدر دوستت دارم... که بعضی وقتا نمی‌دونم با این همه حس چیکار کنم اشک ریزی گوشه چشمم نشست ته دلم ضعف میرفت... خواستم چیزی بگم... اما صدام درنیومد زبونم قفل شده بود.. فقط اسمشو زیر لب زمزمه کردم -الکس... لبخند زد. بعد خیلی آروم... اونقدر آروم که انگار از جنس شیشه بودم... دستشو پشت گردنم گذاشت. چند ثانیه فقط نگام کرد چشماش ... و بالاخره... ل|ب‌هاش با لطافت روی ل/ب‌هام نشست. یه بوسه‌ی کوتاه... آروم پر از دلتنگی... پر از حرف‌هایی که هیچ‌کدوممون بلد نبودیم به زبون بیاریم. حرکات،نه کلمات! وقتی ازم فاصله گرفت... هنوز چشمام بسته بود خواب شیرینی بود لبخند محوی روی لبم نشسته بود. آروم پیشونیمو بوسید و با همون صدای گرفته‌ای که فقط برای من نرم می‌شد، گفت: -قشنگ‌ترین اتفاق زندگیم... تو بودی، خانومم. ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
به درخواست شما❤️‍🔥💍🫂
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سخت آدم تو این شهر زشت یکی مثل تورو پیدا کنه ، قروبنت برم!💘😚