eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
1.9هزار دنبال‌کننده
235 عکس
1.2هزار ویدیو
3 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوئل جذاب امیر جعفری و مریلا زارعی 🔥 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از بچه خوشت نمیاد ولی بزرگ کردن بچه اون یه نفر: ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقط یه دختر میتونه برای عشق تحقیر بشه و باز هم ازش دفاع کنه.🥲 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_420 آغوشش... امن‌ترین جای دنیا بود. چشمامو بستم... نفسم آروم‌تر شده بود دستش ه
صبح برای اولین بار بدون اینکه درد از خواب بیدارم کنه... چشمامو باز کردم. نور آفتاب از لای پرده افتاده بود روی تخت. خواستم بلند شم... که یهو یه دست دور کمرم محکم‌تر شد. سرمو چرخوندم... الکس هنوز خواب بود. موهاش ریخته بود روی پیشونیش. نفس‌های آرومش.. صورت منو نوازش می‌کرد. بی‌اختیار لبخند زدم. آروم دست بردم سمت موهاش... چند تارشو کنار زدم. همون لحظه... بدون اینکه چشمشو باز کنه... گفت: -فکر کردی خوابم؟ از خجالت دستمو کشیدم عقب. لبخند زد و چشم باز کرد. -صبح بخیر خانومم... -صبح بخیر... یه نگاه به پام انداخت. -امروز بهتره؟ سرمو تکون دادم. -خیلی بهتر... بلند شد. -پس حاضر شو... یه برنامه دارم. --- تقریباً یه ساعت بعد... با تعجب نگاش کردم. -اینجا؟! در ماشینو برام باز کرد. -بفرمایید... خانوم خوشگله. با خنده سوار شدم. چند دقیقه بعد... کنار جاده‌ای ایستادیم که از یه طرفش جنگل بود... از یه طرفش دریا. باد موهامو به هم ریخته بود. الکس گوشیشو درآورد. -بیا یه عکس. اخم کردم. -من الان اصلاً خوب نیستم. با این وضیعتم بدون اینکه حتی نگام کنه... گفت: -هر شکلی باشی برای من قشنگی قلبم دوباره بی‌اجازه لرزید. کنارش ایستادم. همین که خواست عکس بگیره... یه باد شدید اومد موهام ریخت توی صورتم. غر زدم. -اَه... الکس به نق زدنم خندید -صبرکن.. گوشیو پایین آورد. اومد جلوم. با دو دست... موهامو خیلی آروم پشت گوشم برد. بعد چند ثانیه همونجوری نگام کرد. نه حرفی زد... نه تکون خورد. فقط زل زده بود به من -چیشده؟ لبخند گوشه لبش نشست تک کلمه گفت -هیچی.. سرمو پایین انداختم. -الکس... آروم زیر چونمو گرفت. -یه لحظه فقط...بذار نگات کنم سکوت... بینمون قشنگ‌تر از هر آهنگی بود بعد بی‌هوا... دستم رو گرفت. انگشتاش بین انگشتام قفل شد. همون‌طور که کنار هم راه می‌رفتیم...
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_421 صبح برای اولین بار بدون اینکه درد از خواب بیدارم کنه... چشمامو باز کردم.
دستم رو آروم توی دستش گرفت... گرمای دستش... همیشه یه حس عجیبی داشت. بدون اینکه چیزی بگه فقط لبخند زد و آروم گفت: -بیا... قدم‌هامونو یکی کردیم. شن‌های خیس زیر پامون... صدای موج‌هایی که آروم خودشونو به ساحل می‌رسوندن... بادی که موهامو به هم ریخته بود... همه‌چی زیادی قشنگ بود. هر چند قدم...نگام می‌کرد منم یواشکی نگاهش می‌کردم هردومون... هر بار که چشممون به هم می‌افتاد... بی‌اختیار لبخند می‌زدیم ، انگار اولین بار بود دیدار یارم ...! یه موج آروم اومد...آب تا مچ پامون بالا اومد از سرما ریز خندیدم الکس دستمو محکم‌تر گرفت -مواظب باش دخترر.. نگاهش کردم بالاخره لب باز کردم و گفتم؛ -تا وقتی تو کنارمی... از هیچی نمی‌ترسم. چند ثانیه... فقط نگام کرد اونقدر عمیق... که انگار داشت همه‌ی حرفای دلشو از توی چشمام می‌خوند. بعد خیلی آروم در گوشم گفت؛ -میدونی قشنگ‌ترین چیزی که توی این سفر دیدم چی بود؟ با شیطنت لب زدم: -دریا؟ سرشو تکون داد. -نه... -جنگل؟ بازم خندید -نه... کنجکاو نگاش کردم آروم اومد یه قدم نزدیک‌تر اونقدر نزدیک... که فاصله‌ای بینمون نموند. دستشو آورد کنار صورتم. -قشنگ‌ترین منظره‌ی این سفر... هر بار...تو بودی. قلبم یه لحظه ایستاد. لبمو گاز گرفتم. از خجالت نتونستم چیزی بگم هم دوست داشتم هم خجالت میکشیدم چه حس مزخرفی بود.. باد... چند تار از موهامو آورد روی صورتم بدون اینکه نگاهشو ازم بگیره... موهامو کنار زد. انگشت شستش آروم روی گونه‌م کشیده شد. نفسامون به هم می‌خورد نفس های داغ الکس .. چشمام ناخودآگاه روی لباش نشست... و دوباره برگشت به چشم‌هاش اونم متوجه شد لبخند خیلی آرومی زد انکار فهمیده بود چند ثانیه فقط... به هم خیره بودیم زمان... انگار همونجا ایستاده بود بعد... آروم دستشو پشت گردنم گذاشت یه مکث کوتاه کرد و خیلی آهسته... ل_ب‌هاش روی ل_ب‌هام نشست نه عجله‌ای داشت نه شتابی...فقط یه بوسه‌ی آروم... پر از حس خوب و قشنکی ! که انگار تمام حرف‌های نگفته‌ی بینمون رو با خودش داشت. وقتی ازم فاصله گرفت... پیشونیش هنوز به پیشونیم تکیه داشت لبخند زد... همون لبخندی که همیشه دلمو می‌برد. -بریم خانومم... فکر کنم دریا هم دیگه حسودیش شده...