eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "فور ندید سپاس❤️
1.9هزار دنبال‌کننده
235 عکس
1.2هزار ویدیو
3 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شرایط وقسمت دروغ‌اند؛اگر انسانی انسانِ دیگر را دوست بدارد؛برایش جنگ به‌پا می‌کند🥲🤍
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خواهرم نخستین دوستی که یافتم وتنها دوستی که هرگز ازدست ندادم💗🥲
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای ﻋﺸﻖ ﺧﺮاﺑﻢ ﻛﺮده ای آﺧﺮ؛ﺗﻮرا ﺗﺎ ﻛﻰ ﻛﻨﻢ ﺑﺎور؛ﻧﻤﻴﺒﻴﻨﻰ ﻣﮕﺮ دﻟﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ❤️‍🩹🥲
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بگو در میان ان همه سیگار نخی هم به یادم سوخت؟ نخی؟ تموم وجودم به یادت سوخت:))
"مــحزونِ شــاعر "فور ندید سپاس❤️
#شب_های_قدیمی #PART_422 دستم رو آروم توی دستش گرفت... گرمای دستش... همیشه یه حس عجیبی داشت. بدون ا
هوا... کم‌کم رو به تاریکی می‌رفت. باد خنک و سرد بهم میخورد.. اونقدر که بی‌اختیار دستامو توی آستین هودیم قایم کردم. الکس با دو تا لیوان چای آتیشی برگشت. بخار چای... با بوی هیزم قاطی شده بود. یکی از لیوان‌ها رو سمتم گرفت. کنار هم... روبه‌روی آتیش نشستیم صدای سوختن هیزم‌ها... عجیب آرامش داشت یه لحظه لرزیدم. الکس سریع متوجه شد. بدون اینکه چیزی بگه... پتوی روی صندلی رو برداشت بازش کرد... بعد نصفش رو روی شونه‌های من انداخت. نصف دیگه‌ش هم روی خودش. انگار هر دومون... زیر یه پتو جا شده بودیم. آروم خندیدم. -فکر کنم بیشتر از خودت... حواست به منه نگاهش از شعله‌های آتیش اومد روی صورتم -چون تو...از خودمم برام مهم‌تری!. دوبارههمون سکوت قشنگ بینمون نشست لبخندی روی لبم اومد.. من جرعه‌ای از چای خوردم گرماش، تا ته دلم رفت سرمو آروم روی شونه‌ش گذاشتم. اونم بی‌معطلی... سرشو روی سرم تکیه دادچند دقیقه... هیچ‌کدوممون حرفی نزدیم. فقط... به صدای موج‌ها و خش‌خش آتیش گوش دادیم. بعد آروم گفت.. -یه روز سال‌های خیلی دور... اگه ازم بپرسن قشنگ‌ترین شب زندگیت کِی بود... بدون فکر کردن... و شکی همین امشبو میگم. لبخند زدم با خنده گفتم -فقط همین یه شب؟ سرشو چرخوند سمتم. چشم توی چشمم گفت: -نه... هر شبی که تو کنارمی... همون میشه قشنگ‌ترین شب زندگیم قلبم مثل همون شعله‌های آتیش گرم شد گرمایی بود که تو وجودم حس میکردم .. بی‌اختیار... دستم رو بین انگشتاش قفل کردم. اونم محکم‌تر فشارش دادنگاهمون... برای چند ثانیه...توی هم گره خورد. نه من پلک زدم...نه اون. انگار دنیا... همون لحظه متوقف شده بود. بعد.. خیلی آروم خم شد. یه بوسه‌ی کوتاه و نرم... روی لب‌هام نشوند ... آتیشی بود که تو تنم هرگز خاموشی نداشت... با کار های الکس منم خمار اون میشیدم... انکار نیاز هردومون بودش!! صبح... با صدای باز و بسته شدن در چمدون چشمامو باز کردم. چشمام هنوز سنگین بود. چند بار پلک زدم تا بالاخره الکسو دیدم... وسط اتاق ایستاده بود و داشت وسایلمونو جمع می‌کرد. با موهای نامرتب...و یه تی‌شرت ساده... نمیدونم چرا ولی... همین شکلی هم زیادی خوب بود. چند ثانیه فقط نگاش کردم. یهو برگشت سمتم. -تموم شد تماشام؟ از خجالت پتو رو کشیدم روی صورتم. -کی داشت تماشا می‌کرد؟! خندید. -پس اون پنج دقیقه‌ای که زل زده بودی به من چی بود؟ -خواب می‌دیدم. -آره؟ اومد کنار تخت. -خواب منو می‌دیدی؟ پتو رو از روی صورتم کشید پایین. -خودشیفته! خندید. -ولی دوست داشتنی‌ام. چشمامو چرخوندم -خیلی... خم شد سمت پام خیره به پام گفت -حالت چطوره؟ -خوبه بد نیست -درد؟ تک کلمه گفتم؛ _نه -مطمئنی؟ مطمئن گفتم -آره بابا! لبخند زد. -خب پس آماده شو خانومم. -چرا؟ -برمی‌گردیم. یه لحظه...لبخندم محو شد نگاهم رفت سمت پنجره. دریا...جنگل... همه‌شون قرار بود چند ساعت دیگه پشت سرمون بمونن. الکس متوجه شد. آروم گفت: -دلت می‌مونه اینجا نه؟ سرمو تکون دادم لب برچیدم... -یکم... کنارم نشست -نگران نباش دوباره میارمت دورت بگردم نگاهش کردم. -قول؟ دستم رو گرفت. -قول. --- چند ساعت بعد... چمدونا توی صندوق عقب بود. من روی صندلی جلو نشسته بودم. کمربندمو بستم. الکس ماشینو روشن کرد. آخرین نگاه رو از پنجره به جاده‌ی شمال انداختم. یه نفس عمیق کشیدم با حسرت گفتم -خب..خداحافظ شمال! الکس نگام کرد. -ناراحتی؟ لبخند زدم به زور گفتم -نه.. فقط دلم برای اینجا تنگ میشه دستشو چند لحظه از روی فرمون برداشت و دستمو گرفت. -برای من که تنگ نمیشه؟ خنده‌م گرفت. -تو که داری باهام میای! -خب... پس خیالم راحت شد. ماشین آروم وارد جاده شد. چند دقیقه اول... هیچ‌کدوممون حرف نزدیمآهنگ آرومی پخش می‌شد منم سرمو به شیشه تکیه داده بودم. تا اینکه الکس صداشو کم کرد. -کاتریناا؟ -هوم؟ -یه چیزی بگم؟ برگشتم سمتش. -بگو. لبخند زد. -فکر کنم این سفر یه مشکلی داشت. متعجب نگاهش کردم. -چی؟ نگاهش چند ثانیه روی جاده موند. بعد گفت: -خیلی زود تموم شد!! لبخند زدم تند گفتم؛ -خب دوباره میایم. -نه... یه لحظه مات موندم.. دستمو گرفت -دفعه بعد...بیشتر می‌مونیم چشمکی زدم و شیطون گفتم؛ -چقدر؟ یه نگاه کوتاه بهم انداخت. -تا وقتی خودت بگی برگردیم! تصمیم و حق انتخاب رو میدم به تو! خندیدم. -پس هیچ‌وقت برنمی‌گردیم! خندید و حرفم و تایید کرد -همینم خوبه سرمو دوباره روی صندلی گذاشتم چشمام کم‌کم سنگین شد... و آخرین چیزی که قبل از خواب شنیدم... صدای آروم الکس بود: -بخواب خانومم...وقتی بیدار شی... رسیدیم خونه. وقتی فاصله گرفت... پیشونیش هنوز به پیشونیم تکیه داشت. زیر لب گفت... -ممنون... که قشنگ‌ترین سفر زندگیمو...کنار تو زندگی کردم.