"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_423 هوا... کمکم رو به تاریکی میرفت. باد خنک و سرد بهم میخورد.. اونقدر که بی
#شب_های_قدیمی
#PART_425
فقط لبخند ملیحی زدم و چیزی نگفتم.
خسته بودم...
تنم خسته بودش
گچ پام،درد کمرم،درد پام بیخوابی که داشتم و...
همهچی رو اعصابم راه میرفتن.
فقط چشمامو بستم سعی کردم بخوابم
و به چیزی هم فکر نکنم
حتی برای یه لحظه...
....
فقط برای یه لحظه از خواب بیدار شدم
چشمامو باز کردم
هنوز توی راه بودیم...
چراغهای جاده یکییکی از کنارمون رد میشدن
الکس آروم رانندگی میکرد
حواسش بهم بود...مراقب بود
چشمام دوباره سنگین شد.
و خوابم برد...
---
چشمامو باز کردم تاریک بودخیلی تاریک...
هیچی نمیدیدم
دستم رو جلو بردم
هیچی...
نه صندلی ماشین بود...
نه صدای جاده...
نه الکس!
آروم صداش زدم
-الکس...؟
جوابی نیومدبلندتر گفتم:
-الکس؟!
بازم هیچ جوابی.
یه صدای قطره آب میاومد...
تق...تق...تق...
سرمو چرخوندم
یه راهروی طولانی جلوی روم بود
انتهای راهرو...یه در نیمهباز
نور قرمزی از لای در بیرون میزد.!!
نمیدونستم کجام؟!نمیدونستم چرا اونجا
فقط...
یه چیزی توی دلم میگفت:
نرو.
اما پاهای من...خودشون جلو میرفتن اختیار و کنترلشون دست من نبود
یک قدم...
دو قدم...
سه قدم...
هرچی نزدیکتر میشدم...
صدای نفس کشیدن کسی واضحتر میشد
دستم رفت روی دستگیره
آروم درو باز کردم و همون لحظه...خشکم زد.
مارتینو...
پشت به من ایستاده بود انگار وقت انتقام گیری بود
با ترس لب زدم؛
-مارتینو...؟
آروم برگشت
اما...صورت نداشت.؟!!!
فقط یه لبخند روی صورت خالی و تاریکش بود
عقب رفتم.!
ناباور گفتم؛
-تو... اینجا چیکار میکنی؟
هیچ جوابی ندادفقط خندید
یه خندهی آروم... ولی پشت اون لبخند هزاران داستان و نقشه بود..
به سمتم خم شد
بعد غرید گفت:
-بالاخره پیدات کردم ماهی کوچولو..!
نفس توی سینهم حبس شد.
-من..من..م..
زبونم گرفته بود هیچی نميتونستم بگم..
یه قدم به سمتم برداشت؛
-پس چرا هنوز ازم میترسی؟
از ترس یک قدم عقب رفتم
پام به چیزی گیر کرد افتادم زمین!
به پام نگاه کردم...گچ پام شکسته بود ترک خورده بود
اما زیر گچ...خون بود
خیلی زیاد هیچی حس نمیکردم اما خون های روی زمین وحشتناک بود ...
از ترس جیغ کشیدم!
تنها اسمی که اون لحظه به زبونم اومد فرشته ی نجاتم بود..
-الکس!!
مارتینو یه دفعه ناپدید شد از جلو چشمام رفت
همهجا ساکت شد هیچ خبری نبود ..
بعد...
صدای الکس از پشت سرم اومد
-کاترینا...
صداش دوای حال پریشونم بود که نیاز داشتم تو تین موقیعت
با گریه برگشتم سمتش
الکس اونجا ایستاده بود
دستش خونآلود بود دستااش...
با وحشت نگاهش کردم
شکه بودم خشک شده صداش زدم؛
-الکس...؟
لبخند زد و گفت،
-چرا منو صدا کردی؟
خواستم سمتش برم... تا بغلش کنم بلکه حالم از این ترس و نگرانی و... از بین بره
اما قبل از اینکه قدم بردارم...
مارتینو از پشت سرش ظاهر شد
دستشو گذاشت روی شونهی الکس.!
و خیلی آروم در گوشش گفت:
-بهت گفتم...
اون آخرش مال منه!
چشمام گرد شد از مال منه منظورش من بودم ؛!!
تند لب زدم؛
-نه...نه ..نه
خواستم به سمتشون برم اما پام جون نمیداد که بلند شم انکار فلج بودم...
وقتی دیدم نمیتونم با بغض سرمو تکون دادم جیغ کشیدم ؛
-نههههه!
با تمام توانم جیغ زدم و همون لحظه...
چشمام باز شد!!
......
هول شده نشستم نفسهام بریدهبریده بود.
دستام میلرزید لرزش بدنم،
همهجا رو نگاه کردم اطرافمون دید زدم ...
ماشین...صندلی...چراغهای جاده...
الکس...؟!!
الکس کنارم بود با نگرانی نگام میکرد با
دستاش صورت مو قاب گرفته بود.
آروم گفت:
-هییشش...
آروم باش فدات بشم من هیچی نیست نترس ...!
هیچی نشده
چند ثانیه فقط بهش خیره موندم.
بعد با صدای لرزون گفتم:
-کجاییم...؟
دستش رو روی موهام کشید.
-توی راهیم...
بی اختیار از دهنم اسمش اومد بیرون؛
-مارتینو...؟
اخماش رفت تو هم سریع تند کفت؛
-مارتینو چی؟
نفس عمیقی کشیدم چشمام دوباره پر اشک شد
-خواب دیدم..
نگاهی به چشمام و صورت مظلوومم کرد
آروم بغلم کرد!
-چی دیدی؟
مثل بچه هاسرمو توی سینهش قایم کردم
یک کلمه گفتم؛
-هیچی...فقط... یه خواب بد بود.
دستش پشت سرم حرکت میکرد.
نوازشگرانه تا بلکه از ترس ام کم شه
-بخواب...من اینجام
هیچکس قرار نیست بهت دست بزنه دختر خانومم!
چشمامو بستم
اما درست وقتی داشتم دوباره آروم میشدم...
گوشی الکس روی داشبورد لرزید.
صفحه روشن شد یه پیام جدید...
از یک شماره ناشناس.
الکس نگاه کوتاهی به صفحه انداخت.
رنگ صورتش پرید.
من هنوز چشمام بسته بود... حال نداشتم
و ندیدم روی صفحه فقط یک جمله نوشته شده بود:
«فکر کردی چون تونستی عاشق خودت کنی ، دیگه تموم شد؟»
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_425 فقط لبخند ملیحی زدم و چیزی نگفتم. خسته بودم... تنم خسته بودش گچ پام،درد کم
#شب_های_قدیمی
#PART_426
هنوز سرم روی شونهی الکس بود...
چشمام بسته بود و سعی میکردم دوباره آروم بشم
اما یه دفعه...
گوشی الکس دوباره لرزید
این بار...
نگاهش کردم.
صفحه هنوز روشن بودهمون شمارهی ناشناس...
یه پیام دیگه
الکس چند ثانیه فقط به صفحه خیره موند
بعد گوشی رو برداشت
آروم برای اینکه حواسش پرت نشه گفتم؛
-کیه؟
صدای آرومم باعث شد سرشو بلند کنه
-هیچی...
گوشیو خاموش کرد
اما...
این بار چیزی توی نگاهش فرق داشت
شک داشتم یه چیزی بود ...
-الکس...
-جانم؟
-اون پیام چی بود؟
چند ثانیه سکوت کرد
بعد گوشی رو دوباره روشن کردصفحه رو سمتم گرفت
پیام رو دیدم.!
فقط یه جمله بود نوشته بود؛
«بهش بگو من برگشتم...»
نفسم بند اومد چشمام روی صفحه خشک شد.
ناباور و هول شده گفتم؛
-مارتینو...؟
الکس چیزی نگفت فکش محکم قفل شده بود
سوال توی ذهنم رو ازش پرسیدم
-از کجا شمارهتو داره؟
-نمیدونم.
-پس چرا نوشته بهش بگو؟!
الکس نفس عمیقی کشید.
-چون احتمالاً میدونه من کنارت هستم.
دستام شروع کرد به لرزیدن با ترس گفتم؛
-الکس...
متوجه لرزش و ترسم شد دستم رو گرفت
-نگام کن ، ببین منووو
نگاهش کردم
-این پیام هیچ چیزی رو عوض نمیکنه
-ولی مارتینو...
-میدونم!
محکمتر دستمو گرفت و لب زد
-و این بار...نمیذارم نزدیکت بشه !
چشمام پر اشک شد
-من نمیخوام دوباره برگرده...
آروم منو سمت خودش کشید.
-برنمیگرده که بهت آسیب بزنه دردونه ی من
مکث کرد.
بعد با صدای آرومتری گفت:
-چون قبل از اینکه به تو برسه...باید از من رد بشه!
تو این موقعیت هم به فکر من بود ... سرمو روی سینهش گذاشتم
صدای قلبش آروم بود
ولی خودش...
دیگه مثل چند دقیقه قبل آروم نبود!
گوشی دوباره لرزید
هر دومون همزمان بهش نگاه کردیم
این بار فقط یک عکس بود
عکسی تاریک...
از جادهای که همین الان توش بودیم
با دیدن عکس چشمام گرد شد
الکس گوشی رو از دستم گرفت چند ثانیه به عکس خیره موند
بعد زیر لب گفت:
-لعنتی...مارتینو...هنوز دنبالمونه!!!
و من...
برای اولین بار فهمیدم شاید اون کابوس...
فقط یه کابوس نبود ، یه نشونه به زندگیم بود..
سلام به همه گی این جند روز چنل محدود بود نه فعالیتی میشد کرد و نه پارت های رمان رو گذاشت امشب 3 پارت رو تقدیم تون میکنم و فعالیت میکنم براتون🤍
بمونین برامون 🌹