#شب_های_قدیمی
#PART_21
در لحظهای که صدای باز شدن در به گوش رسید، مردی وارد کافهکتاب شد. قد بلند، موهای مرتب و کلاسیک، لباسهای شیک و باوقار؛ طوری قدم برمیداشت که انگار به جایی تعلق دارد. نگاهها ناخودآگاه سمتش کشیده شد.
اولین جایی که چشمهایش نشست، کاترینا و الکس بودند.
آرام به سمت میز آنها حرکت کرد. هرچه نزدیکتر میشد، صدای خندههای کاترینا واضحتر در گوشش میپیچید. خندهای که انگار مدتها بود نشنیده بود.
چند قدم مانده به میز ایستاد.
مارتینو با صدایی آرام و محکم گفت:
«سلام.»
لبخند از روی لبهای کاترینا محو شد.
چهرهی مارتینو برایش ناگهانی و مرموز بود؛ مثل سایهای از گذشته که بیخبر برگردد.
قلبش آنقدر تند میزد که حس میکرد هر لحظه ممکن است از سینهاش بیرون بزند.
شوک و استرس، نفسش را کوتاه کرده بود.
ناخودآگاه از جایش بلند شد.
با حرکت ناگهانی او، الکس هم سریع از صندلی بلند شد. نگاهش بین کاترینا و مارتینو جابهجا شد، جدی و مراقب.
مارتینو حالا روبهروی کاترینا ایستاده بود. فاصلهشان فقط به اندازهی یک میز بود، اما سنگینی گذشته میانشان موج میزد.
مارتینو نگاهش را مستقیم در چشمهای کاترینا دوخت و گفت:
«هنوز هم وقتی غافلگیر میشی، همینطوری نگاهم میکنی.»
کاترینا سعی کرد صدایش نلرزد.
«اینجا چی کار میکنی؟»
الکس یک قدم جلوتر ایستاد، بیآنکه چیزی بگوید. فقط حضورش را محکمتر کرد.
مارتینو نگاه کوتاهی به آنتونیو انداخت، بعد دوباره به کاترینا.
«اومدم حرف بزنم.»
کاترینا نفس عمیقی کشید.
«ما حرفی با هم نداریم.»
سکوت کوتاهی افتاد؛ سکوتی که صدای ضربان قلب کاترینا را برای خودش بلندتر میکرد. نگاه مارتینو هنوز آرام بود، اما پشت آن آرامش چیزی میجوشید.
و کافهکتاب، که چند دقیقه پیش پر از خنده بود، حالا بوی تنش گرفته بود.
https://eitaa.com/Hamymoon
#شب_های_قدیمی
#PART_22
مارتینو نگاهش را از الکس گرفت و دوباره به کاترینا دوخت.
«فکر نمیکردم اینقدر زود جای خالیها رو پر کنی.»
کاترینا ابرو در هم کشید.
«من جای خالیای نداشتم که پرش کنم.»
لبخند محوی روی لب مارتینو نشست.
«نه؟ پس اون روزی که گفتی دیگه نمیخوای منو ببینی… واقعاً از روی شجاعت بود؟ یا از ترس؟»
الکس صدایش را پایین اما محکم نگه
داشت.
«حواست باشه چطور حرف میزنی.»
مارتینو بدون اینکه نگاهش را از کاترینا بردارد گفت:
«من فقط دارم حقیقت رو یادآوری میکنم.»
کاترینا نفسش را کنترل کرد.
«حقیقت اینه که تموم شده. خیلی وقت پیش.»
مارتینو یک قدم جلو آمد.
«برای تو شاید. برای من نه.»
الکس اینبار واضحتر جلو آمد و بین آن دو ایستاد.
«گفتم که تموم شده.»
https://eitaa.com/Hamymoon
#شب_های_قدیمی
#PART_23
مارتینو بیآنکه عقب برود، نگاهش را از الکس عبور داد و مستقیم به کاترینا دوخت.
«بهش گفتی چرا رفتی؟ یا فقط گفتی من آدم بدِ قصهام؟»
کاترینا فکش را محکم کرد.
«نیازی نیست چیزی براش توضیح بدم.»
مارتینو خندهی کوتاهی کرد.
«همیشه همینطور بودی… نصفه گفتن، نصفه رفتن.»
الکس صدایش را پایین نگه داشت، اما لحنش سختتر شد.
«حرفت رو بزن و تمومش کن.»
مارتینو اینبار بالاخره نگاهش را به الکس داد.
«تو واقعاً میدونی بین ما چی بوده؟ میدونی اون شب چی شد؟»
چند نفر از میزهای اطراف ساکت شده بودند. کافه آرامآرام متوجه تغییر هوا میشد.
کاترینا با صدایی که حالا کمتر میلرزید گفت:
«اسم اون شب رو نیار.»
مارتینو یک قدم جلو آمد.
«چرا؟ چون هنوز ازش فرار میکنی؟»
الکس دستش را آرام جلوی سینهی مارتینو گذاشت.
«کافیه.»
مارتینو:
«دستت رو از روی من بردار.»
چند ثانیه طولانی. سکوت بود.
کاترینا حس کرد همهچیز دارد از کنترل خارج میشود.
https://eitaa.com/Hamymoon
#شب_های_قدیمی
#PART_24
مارتینو هنوز دست از نگاهش برنداشته بود. لبخندش محو شده بود، اما تهِ نگاهش چیزی بود؛ نه خشم، نه التماس… بیشتر شبیه یادآوری.
«دستت رو بردار،.»
صدایش آرام بود،
الکس تکان نخورد. فقط یک قدم کوتاه جلوتر آمد؛ ایستاد میان او و کاترینا.
«اینجا جای بحث نیست. اگه حرفی داری، مودبانه بگو.»
مارتینو خندید؛ کوتاه، بیروح.
«مودبانه؟ من دارم مودبانه حرف میزنم. این دختره سالها ازم فرار کرده.»
کاترینا سریع گفت:
«فرار نکردم. تمومش کردم.»
صدایش میلرزید، اما محکم بود.
مارتینو سرش را کمی کج کرد.
«تمومش کردی؟ یا فقط گذاشتی بمونه پشت سرت؟»
سکوت افتاد.
الکس نگاه کوتاهی به کاترینا انداخت؛ میخواست ببیند حالش چطور است. دستش هنوز پایین بود، اما آماده.
کاترینا نفس عمیقی کشید.
«من زندگیمو ادامه دادم. نمیخوام گذشته برگرده.»
مارتینو یک قدم عقب رفت… فاصله میگرفت تا بهتر ببیندشان.
«جالبه. همیشه فکر میکردم اگه دوباره ببینمت، حداقل حرف میزنی. ولی انگار حتی اونم نمیخوای.
الکسگفت:
«حرف زدیم. تموم شد.»
مارتینو نگاهش را بینشان جابهجا کرد.
«تموم… یا فقط به تعویق افتاد؟»
کافه کتاب هنوز نفس میکشید؛ مردم تماشا میکردند، اما کسی دخالت نمیکرد.
کاترینا دستش را از بازوی الکس جدا نکرد.
«من دیگه همون آدم نیستم. تو هم نباید دنبال همون چیزی باشی.»
مارتینو لبخند کوچکی زد؛ تلخ.
«شاید حق با تو باشه.»
بعد نگاهش را از او گرفت و برای لحظهای به فضای کافه چشم دوخت؛
https://eitaa.com/Hamymoon
#شب_های_قدیمی
#PART_25
مارتینو به در نزدیک شد. پیش از خروج، یکبار دیگر ایستاد و نیمنگاهی به میز انداخت؛ به جایی که چند دقیقه پیش تنش مثل برق هوا را پر کرده بود.
«اگر خواستی…»
مکث کرد.
«باهم بیشتر در ارتباط باشیم.»
کاترینا سریع گفت:
«نمیخوام.»
مارتینو لبخند نزد. فقط سرش را تکان داد.
«باشه.»
در را باز کرد.
صدای زنگ کوچک بالای در لرزید.
و رفت.
هوای کافه دیگر مثل قبل نبود.
کاترینا نشست؛ لبهی همان میز، انگار نیاز داشت فاصلهای کوتاه با همهچیز داشته باشد.
الکس روبهرویش نشست.
«میخوای حرف بزنی؟
کاترینا به میز نگاه کرد.
«نمیدونم چی بگم.»الکس چیزی نگفت.
فقط بود.
و گاهی، همین بودن، از هر حرفی سنگینتر است.
https://eitaa.com/Hamymoon
https://eitaa.com/Hamymoon
#شب_های_قدیمی
#PART_26
هوای کافه هنوز یه جور لرزش ریز داشت.
کاترینا دوباره لبش رو زیر دندون گرفت—عادتش بود، وقتی مضطرب میشد.
الکس نگاهش کرد.
دستش رو کمی جلو آورد، انگار بخواد چیزی رو یادآوری کنه.
بعد خیلی آرام گفت:
«نکن.»
کاترینا سرش رو بالا آورد.
«چی رو؟»
الکس نگاهش نرم شد.
دستش رو جلوتر برد و با انگشت، خیلی آرام، لبی که زیر دندانش بود آزاد کرد.
«جلوی من این کارو نکن.»
صدایش بیشتر شبیه خواهش بود.
کاترینا پلک زد.
نگاهش روی دست الکس ماند—لمسی کوتاه، بیادعا.
لبش لرزید،
یک لبخند خیلی کوچک نشست گوشهی لبش.
الکس عقب نکشید.فقط نگاهش کرد.
و در آن نگاه، چیزی بود—نه حرف عاشقانهی بزرگ، نه وعدهی سنگین.
فقط گرمایی آرام؛ احساسی که میگفت: اینجا امن است.
صحنه کوچک بود.
اما توی دلش جا میگرفت
https://eitaa.com/Hamymoon
#شب_های_قدیمی
#PART_27
کاترینا آرام از لمس دستش فاصله گرفت.
با صدای ارام گفت
عادت دارم.
الکس نگاهش کرد.
«میدونم.»
کاترینا کمی سر کج کرد.
«پس چرا گفتی نکن؟»
الکس لحظهای مکث کرد. نگاهش از لبهایش گذشت و دوباره به چشمهایش برگشت.
«چون بعضی عادتها… بیشتر از چیزی که فکر میکنی دیده میشن.»
کاترینا اخم ریزی کرد.
«یعنی چی؟»
الکس اینبار واضحتر گفت:
«جلوی هیچ پسری لبت رو حصار دندونات نکن.»
کاترینا خشک شد.
«ببخشید؟»
الکس نگاهش را برنداشت.
«تو نمیدونی چرا.»
مکث کوتاه.
«ولی من میدونم.»
کاترینا نفسش را آهسته بیرون داد.
«و فکر میکنی باید بهم بگی چی کار کنم؟»
الکس خیلی آرام گفت:
«نه.»
مکث.
«فقط نمیخوام کسی چیزی رو ببینه که مال خودش نیست.»
کاترینا اینبار لبش را گاز نگرفت.
فقط نگاهش کرد.
https://eitaa.com/Hamymoon
#شب_های_قدیمی
#PART_28
پس از چند لحظه، کاترینا کلافه بلند شد و کیفش را روی شانه انداخت.
نگاهش رو به سمت الکس داد ؛....
دید که قبل ش نگاهش روی او بوده .
«من می ..... رم.»
الکس سریع گفت
«الان؟
سر تکان داد.
«آره.»
الکس چیزی نگفت.
فقط یک قدم عقب رفت تا راهش باز شود.
زیر لب گفت:
«خدافظ…»
الکس شنید.
چیزی نگفت
فقط لبخند ملیحی زد
بعد پشت سر کاترینا راه افتاد.
به گارسون اشاره کرد:
سوئیچ ماشین و کتش را بیاورد.
لحظهای ایستاد.
کاترینا رسیده بود به در خروجی.
الکس صدا زد:
«صبر کن.»
کاترینا برگشت. شانههایش کمی سفت شد.
«لازم نیست… خودم میرم.»
الکس نزدیکتر نشد.
فقط در را باز کرد.
«باهم میریم. میرسونمت،
نگاهی به ساعت دور مچش انداخت
نصف شبه.»
کاترینا مکث کرد.
«نه ممنون، زحمت نـ—»
الکس حرفش را برید.
«زحمتی نیست.»
نگاهش مستقیم بود.
«بفرمایید.»
کاترینا یک لحظه شکه شد.
دلش میخواست بگوید نه.
اما جمله روی زبانش ماند.
و دیگه دیر شده بود .
https://eitaa.com/Hamymoon
HaamimHanoozam.mp3
زمان:
حجم:
8.8M
موزیک ویدئو بالا ؛...👌✨
نام موزیک : هنوزم. / Hanozam
خواننده : #حامیم
🎧━━━━━━●───────
⇆ㅤ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤ↻
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_28 پس از چند لحظه، کاترینا کلافه بلند شد و کیفش را روی شانه انداخت. نگاهش رو
#شب_های_قدیمی
#PART_29
#کاترینا :
از کافه کتابخونه بیرون رفتیم ، پا به پای هم قدم به قدم آراسته به سمت ماشین رفتیم .
الکس قفل ماشین و زد ، در سمت شاگرد رو برام باز کرد و اشاره کرد با دست اش که بشینم .
خجالت زده سر پایین انداختم و آروم جوری که خودمم متوجه نشدم گفتم
_ببخشید
نشستم و در و برام بست
ماشین و دور زد کنار من پشت رول نشست و حرکت کرد .
سکوت تو ماشین فرا گرفته بود یه سکوت سنگین .
بعد از چند لحظه ماشین پشت چراغ قرمز وایستاد و ایستادن ماشین با صدای رعد و برق اسمون یکی شد .
_ هین بلندی کشیدم از ترس ،
یهو تقه ایی به پنجره خورد
که ایندفعه رسما جیغ ام انقدر بلند بود که ماشین بغلی ام فهمید ، نگاهی به این طرف انداخت .
+آروم باش عزیزم هیچی نیست من کنارتم
صداش یه آرامش خواصی داشت نمیدونم...
شیشه رو داد پایین
یه دختر 14 و15 ساله بود
4تا شاخه گل رز درستش بود ، روی لباس هاش پلاستیک تنش کرده بود .
دروغ چرا دلم براش سوخت یا بهتره بگم کباب شد
آخ دختر چقدر تو زجر کشیدی ....
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
#شب_های_قدیمی
#PART_30
_عمو اینارو ازم میخری
اشاره ایی به گل ها کرد
الکس رو به دختر نوجوون تن صداش یه جوری بود انگار عصبانی یا خشم یا نگرانی بود نیمدونم ...
+دخترم میدونی ساعت چنده ؟ چرا تا این وقت شب بیرونی ، نمیگی یه اتفاقی برات بیوفته ؟! اونم تو این هوای بارونی !
اینارو با آرومی میگفت که دختر ناراحت نشه
_ خب اینارو اگر نفروشم نمیتونم برم خونه
......
بابام دعوام میکنه و بهم غذا نمیده
عمو توروخدا ....
_برای خانوم خوشگل و نازتون بخرین ، هرچند که ارزش این خانوم ناز و زیبا بیشتر از این 4 تا گل رز هست .
تو شک بودم چشام با هر کدوم از حرفاش گشادتر میشد
الکس از تو داشبورد پول نقد برداشت و
روبه دختر گفت
+همشو بده ، نازنینم .
دختر که داشت از خوشحالی بال در میارود از اینکه گل ها رو فروخت و تموم شد .
و بعد شاخه گل هارو رو به من گرفت
_بفرمایید خانوم زیبا و جذاب ...
بلاخره از تو شک اومدم بیرون
+متچکرم عزیز دلم
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]