"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_84 #الکس؛ اهورا رفت حمام دوش بگیره به سمتم آشپزخونه رفتم ، دیدم خانوم کوچو
#شب_های_قدیمی
#PART_85
_مثل اینکه خوشت اومده ؟!
لبخندی زد از گوشه چشمش نگام کرد
+اهومم خیلی خوشم اومد ، عطر و بوش که عالیه خوشم اومد و قیافه اش ام خوبه
یکم دیکه فکر کرد ، مث پسر بچه های تخس و غرغرو گفت؛
+و اینکه ..... دلم اب افتاد کی اماده میشه
به این حالش خندیدم وایی باورم نمیشه البته برای کسی که چند سال عه غذای خونگی نخورده طبیعی عه ....
_به به به .....
صدای اهورا بود مث اینکه اومده بودش
تو چهار چوب در آشپزخونه وایساده بود
_کاترینا خانومم چه کردی ، این خونه عطر و بو رو تاحالا نپیچیده بود اولین بارش بود
به سمتون اومد الکس و کنار زد
_برو کنار ببینم ،مزاحم ....
الکس زیر لب گفت:
+بچه پرووو
_عالیییی شده اصن ببین
جوری این عطر و بو پیچیده تو این خونه اصن انگار خونه و زندکی زنده شده ، اینجا این خونه واقعن الان بوی زندگی میده
زدیم دوتا مون زیر خنده
_ بابا بوی زندگی یعنی غذا به به
شبیه بچه ها مظلوم کرد خودشو رو به من گفت:
_توررروووخداااا تو بیا برامون غذا درست کن ، این معده من خراب شدش
الکی گریه میکرد ...
من مونده بودم بهش چی بگم ، بگم اره یا نه
بین دوراهی بودم
+باشه ... میمونه برای تو غذا درست میکنه الان برو تا بیاره بخوری سیرشی
تسلیم وار دستاش و اورد بالا
_اقا من از الان گفته باشم من سیرمونی ندارم
سیرمونی از دست پخت غذاهای کاترینا خانوم
چشمکی به اهورا زد ، من بین این دوتا پت و مت گیر افتاده بودم . بابا بزار غذای منو بخوری بعد تعریف کن شاید اصن خوشت نیومد ....
اگرم اومد اصن روزی 3 وعده برات غذا درست میکنم
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_85 _مثل اینکه خوشت اومده ؟! لبخندی زد از گوشه چشمش نگام کرد +اهومم خیلی خو
#شب_های_قدیمی
#PART_86
براشون ظرف کردم پشت میز ناهار خوری نشستیم و شروع کردیم به خوردن غذا
هر از گاهی ام اهورا از خودش ادا در میارود و میگفت عالی شده چند باری ام التماس ام کرد
ولی الکس یک بار گفت همون اول ، ولی تعریف ش به دلم نشست . اصن نفهمیدم چه جوری غذامو خوردم
جوری با عشق میخورد که من دلم براش سوخت اخ کاش زودتر وارد زندگیت میشدم و برات همیشه غذا درست میکردم ، وقتی از سرکار برگشتی بوی غذا بپیچه و دهنت اب بیوفته
(+دست پختت شبیه مامانم عه ، همین بو ، همین عطر ، همین مزه و طعم واقعن عالیههه
مچکرم .)
قند تو دلم اب شد ، این خوشحالم کرد خیلییی
بعد اینکه خوردیم و تموم شد آشپزخونه رو جمع و جور کردم
چند تا چایی ریختم با سینی تنقلات بردم تو حال
اهورا و الکس جلو تلوزیون نشسته بودن فیلم سینمایی گذاشته بودن داشتن نکاه میکردن
هرز از گاهی ام به صحنه های فیلم میخندیدن
سخت بود بردن دوتا سینی باهم سنگین بودش ، ولی با بدبختی برداشتم
که یهووو ؛.....
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_86 براشون ظرف کردم پشت میز ناهار خوری نشستیم و شروع کردیم به خوردن غذا هر از
#شب_های_قدیمی
#PART_87
که یهوو؛....
کنترل خودمو از دست دادم
پام پیچ خورد
سینی چایی با لیوان ها افتاد از دستم
صدای خیلی بدی تو خونه پیچید
فقط جوری که اهورا و الکس از روی کاناپه ها پاشدن اومدن سمتم چهره هاشون خنده دار بود
+کاتری....
.من طوریم نشد فقط لیوان ها شکست و کف زمین همه جا خیس شده بوده
داغ بودن لامصب هااا
پشت دستم چایی ریخته بود و بدجور میسوخت
+کاترینا عزیز دلم خوبی !چیکار کردی باخودت!؟
_کاترینا خانوم خوبید کاری تون نشد
بالاخره لب باز کردم
_خوبم ، خوبم نمیدونم یهویی چیشد پام پیچ خورد افتادم
برگشتم به سمت الکس ، بازومو با دست سالمش گرفته بود
با دیدن اش گریه ام گرفت بغض ام شکست دل نازک شده بودم
_بب.... ببخشید م...من معذرت میخوام
منو بیشتر به خودش فشرد و بغلم کرد
تو بغلش
_هق ایی زدم
+هییششششش....اروم باش ...جانم گریه نکن فدای یه تار موت خانومم
احساس کردم نامحسوس روی موهام ب..وسه زد
و اروم تر گفت ؛
+من طاقت دیدن اشکای تورو ندارم .....
اروم گفت جوری که فقط ادم نزدیک متوجه میشد چی گفته که من شندیدم
ضعف میرفتم ؛....
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_87 که یهوو؛.... کنترل خودمو از دست دادم پام پیچ خورد سینی چایی با لیوان
#شب_های_قدیمی
#PART_88
تو بغلش حالم خوب میشد، آرامش داشتم
عطر تلخ و سردش و دوست داشتم
عطر مردونه اش
برای خودش مردد بود .
اروم شدم و سرم از روی سینه اش برداشتم
اشکام و پس زدم ، سریع از جام پاشدم
_م .... من ...من خودم اینارو جمع میکنم الان
همین که پاشدم و خواستم به سمت آشپزخونه برم
دوباره بازوهام اسیر دست های مردونه اش شد
دم گوشم غرید ؛
+نیازی نیست .... نمیبینی شیشه داره میره تو پاهات
بشین اینجا خودم میام جمع میکنم
_ولی....
+ولی و نه نداره بشین همین جا ....
اعصابش خورد شده بود حق ام داشت
مث بچه های حرف گوش کن نشستم و منتظر موندم بیاد
اهورا و الکس تو آشپزخونه نیمدونم دنبال چی میگشتند که 2و3 دیقه ایی بود نیومدن
تصمیم گرفتم برم تو آشپزخونه هم خواستم پاشم ، اومدن
اهورا دستمال دستش بود و طی الکس ام جارو دستی بلند
وای الان واقعن شبیه پت و مت بودن
شروع کردن به تمیز کردن
+اهورا قشنگ پاک کن خشک بشه ، باز لیز میخوریم
+خودم میدونم چیکار کنم تو جارو تو بکن
باهم بحث میکردن و منم به این دوتا نگاه میکردم به شاه کار ام .....
عالی بود
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چیزی به نام عشق که زندگی ادم رو از این رو به اون رو میکنهه🦋🌚
#تاسیان
+یکی از قشنگترین ادیت هایی که دیدم :)!❤️🩹🫂
اگه تورو نداشته باشم ، حالی که دارم تاسیان عه.
زندکی بدون تو شده برام ، تاسیان.🥺🕊
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_88 تو بغلش حالم خوب میشد، آرامش داشتم عطر تلخ و سردش و دوست داشتم عطر مردو
#شب_های_قدیمی
#PART_88
جمع کردن و تموم شد
+پاشو بریم فیلمم مون رو ببینیم
_ببخشید واقعن ، وسط فیلم بد شد
لبخندی زد ، دستی روی موهای سرم کشید نوازش میکرد
+ نه جونم اشکالی نداره تو به خاطر اینجور چیزا خودت و ناراحت و سرزنش نکن
از اینکه انقدر مهربون بود و هوامو داشت دوسش داشتم.
نزدیک صورت ام شد ، معذب شده یکم رفتم عقب
ضربه ایی اروم به بینیم زد
+پاشو بریم فسقلی خانوم.
دست مو گرفت و کمک ام کرد بلند شم
باهم به سمت حال رفتیم ، اهورا دراز کشیده بود رو یکی از مبل های سه نفره کاسه تخمه ام روی قفسه سینش ، فیلم ام تماشا میکرد
+پاشو درست بشین بچه
از صدای الکس که پشت سرش بود دیقاا
مث برق گرفتگی از جاش بلند شد
پوووووف
کاسه تخمه افتاد رو زمین ، رو زمین پر تخمه بودش
_داداش ترسیدم بالا سرم وایستادی و میگی
پاشو درست بشین بچه
اینا رو با ادا و اطفار میگفت ولی عصبانی شده بود انگاری ترسیده بود
الکس این خیالش ام نبود
خونسرد نشست کنار من
+گندی که زدی رو جمع کن ، حرف ام نباشه
با چشم و ابرو به من اشاره کرد
+کاترینا ام اینجاست....
_باشه بابا .... جمع میکنم بزار فیلمم و ببینم جمع میکنم.اهههه
مث بچه ها دوباره نشست روی زمین یکی یکی تخمه برمیداشت و میخورد
بشقاب پوست پر شده بود کوه ساخته بود
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_88 جمع کردن و تموم شد +پاشو بریم فیلمم مون رو ببینیم _ببخشید واقعن ، وسط
#شب_های_قدیمی
#PART_89
دیگه هیچ کس هیچی نگفت و سکوت مطلق
هوا داشت کم کم تاریک میشد، حوصله ام سر رفته بود
انقدر خوراکی ام خورده بودم که دیکه جا نداشتم و حالم بد بود
اروم در گوش الکس با ناز گفتم:
_الکس ...
چشماشو بست ، اونم مث من اروم جواب داد
+جونم ....
_میگم .... حوصله ام سر رفته
+چیکار کنم برات بچه!
برگشتم به حالت قبل ، کلافه و خسته بودم اعصاب ام نداشتم و نه حوصله
_نمیدونم .... حوصله ام سر رفته اهههه
غر میزدم،دل نازک شده بودم
نکاهی به چهره ام انداخت نمیدونم جی دید که برگشت سمتم
فکمو گرفت صورت ام برگردون سمت خودش
خجالت کشیده چشامو به حای دیگه دوختم
+نگاتو ندزد منو ببین ...
تو چشاش زل زدم
+احساس میکنم حالت بده !؟ چیزی شده!؟
مونده بودم بهش بگم یا نه ولی دلم درد میکرد
تخمه خورده بودم ، بستنی ، لواشک میوه و...
هرچی که برام بد بوده رو خوردم .
از قدیم گفتن کسی که خربزه میخوره ، پایه لرزش ام باید بشینه .
دیقااا حال منو توصیف میکرد
+بگو بهم راحت باش
دستشو پس زدم سرم و انداختم پایین اروم گفتم:
_دلم درد میکنه ....
با صدای بغض دار گفته بودم..
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدم مگه نفس کشیدن شو یادش میره! ؟❤️🩹🫀
که من تورو یادم بره 🫂🤍
#یاغی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ساحل ،نری یه وقت ؟🩶🙂
#پوست_شیر
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_89 دیگه هیچ کس هیچی نگفت و سکوت مطلق هوا داشت کم کم تاریک میشد، حوصله ام
#شب_های_قدیمی
#PART_90
مــیبینم که ذوق و شوقِ پارت جدید و داشتید دخترام🙈😂
منم براتون پارت آوردم ..
ولی یه پارت خیلی حساس و خیلی جیز ..🔥
از اون پارتا ..🤪😂
ولی خب بخاطر محدودیت ها ، تو چنل اصلی نمیتونیم بزاریمش ..
اما یه چنل جدید زدیم برای این پارتب خوشگلمون ..😍🤍👇🏻
https://eitaa.com/Hamimooon
اینم لینکشه ..
فقط لطفا ، لطفا ، لطفا خیلی سریع جوین بدید ..
چون بخاطر محدودیت ها ، تعداد کمی از افراد میتونن جوین شن 🤦🏼♀🙏
پارت در چنل اصلی به هیچ وجه قرار نمیگیره ..🚫
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamimooon]