خب همتون میدونید وضیعت نت رو و فعالیت کردن خیلی سخته و کاری جز رمان نوشتن و قرار دادن داخل چنل کاری دیگه ایی نمیتونم انجام بدم و برای همون سعی میکنم بیشتر بنویسم و بزارم در طول روز دوتا بزارم و شب ام یکی .
و این فیلم های دیگه همه از قبل ذخیره شده بوده و امیدوارم سریع تر این مشکل حل بشه و نت ها درست بشه تا بتونیم فعالیت کنیم تا شما عم راضی باشید.
از شما میخوام بمونین برام ، کنار هم در شرایط سخت پیش هم باشیم و نامردی نکنیم .
شما رو به خدای بزرگ میسپارم .....🫀🫂
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
درحال نوشتن رمان....🦋✨
حیحیحیحیح بسیااااار منتظرممم
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_39 #الکس به لطف این خانوم کوچولو رفتم جای همون گاری باقالی و لبو فروش ،
#شب_های_قدیمی
#PART_40
ظرف لبو رو داد بهم
منم بدون اعتراضی ازش گرفتم
+بخوریم ببینم چه مزه ایی هست؟
یکم خورد
_اومممم... خیلی خوشمزه است به به
لبخندی زدم از روی رضایت
+مشخص عه که خیلی دوست داری نه ؟!
_اره عاشقشم دوست دارم ، ذرت مکزیکی ام دوست دارم .
+منم باهات موافقم خوشمزه اند
تو گلو گفت اهومم
+تو خواهر یا برادر داری؟!
از سوال یهووویم یکم جا خورد ولی جواب داد .
_ اره دارم .... ولی اینجا پیشم نیستن
از جوابش شکه شدم منظورش چی بود؟
+میشه یکم واضحتر بگی ، متوجه نشدم؟!
لبخندی زد ، ظرف رو گذاشت رو صندلی و چرخید به سمت من ، منم مقابلش نشستم
_اره ... راستش من تنها اینجا زندگی میکنم
خانوادم یه شهر دیگه هستن و من اینجا با دوست صمیمی ام ابان زندگی میکنم .
باهم دیکه کنکور دادیم و قبول شدیم اینجا و اومدیم برای دانشگاه و اولاش خیلی سخت بود برامون خوابگاه بودیم
و بعد کار کردیم و پدر مادر دوتایی مون باهم مشورت کردن و یک خونه برامون خریدن الان نزدیک 4و5 سالی میشه که اینجایم و داریم زندکی میکنیم .
+وای .... کاترینا چقدر تو شجاعی و من تحسین ات میکنم واقعن دمت گرم .
دوتایی باهم خنیدیدم
_مرسی ... برادر ندارم ولی دوتا خواهر دارم .
و من بچه اخر ام ، اینجوریه عه که بچه اخر قربونی پدر و مادرش میشه ، میدونی چی میگم منظورم اینه که
بچه اول با تموم سختی ها میزاره و میره سر خونه زندگیش
بچه دوم اصن معلوم نیست مثل توپ عه پاس میخوره این طرف و اون طرف
نمیدونه بره پدر مادرش و خواهر کوچیک شو تنها بزاره یا بمونه و تنها نزارشون و....
بچه اخر که من باشم
خب قربونی پدر و مادرش میشه و باید بمونه و ازدواج نکنه و کار نکنه ، برای اینده اش رویاهاش آروزهای و .... تلاش نکنه
بایذ جای اونا باشه و از اونا مواظبت کنه
یکم به حرف هاش فک کردم بازم راست میگفت حقیقت داشت .
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
["https://eitaa.com/Hamymoon"].
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_40 ظرف لبو رو داد بهم منم بدون اعتراضی ازش گرفتم +بخوریم ببینم چه مزه ای
#شب_های_قدیمی
#PART_41
_ولی من اینجوری نبودم از اونجایی که دختر فهمیده ایی بودم ، از همون بچه گی به فکر ایندم بودم و پولامو جمع میکردم و سکه میخریدم چون میدونستم بدرد ام میخورن و واقعن ام بدرد ام خوردن .
چون میدونستم پشت ام زیاد پر نیست خانوادم زیاد جدی اش نیمگیرن و من اینجوری زندگی کردن و دوست نداشتم و نخواهم داشت .
و برای اینکه برم از پیششون نباشم
شایذ باخودت الان بگی چرا باید تنهاشون بزاره و بیاد اینجا
چون من تنهایی رو دوست دارم ، از بچگی تنها بودم
هیچ وقت از مامانم کمک نخواستم بهم درس ایی رو بهم یاد بده ، برام توضیح بده
هیچ وقت از بابام نخواستم که بهم یادآوری کنه برم درس بخونم
هیچ وقت از خواهرم نمیخواستم بهم کمک کنه تا کاردستی درست کنم
هیچ وقت از کسی نخواستم بهم املا بگه
وقتی مریض بودم از کسی نخواستم که منو درمون کنن خودم دنبال درمون اش میگشتم
وقتی مشکلی داشتم از خانوادم کمک نخواستم ، در عوض اینکه میدونستم خانوداه های دیکه این مشکل رو برای بچشون حل میکنن
خلاصه سرت و به درد نیارم
در کل خواستم بگم همه کار هامو خودم انجام میدادم از ریز و درشت بگیر از بچگی مستقل بودم و تنها
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
["https://eitaa.com/Hamymoon"].
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
حیحیحیحیح بسیااااار منتظرممم
عزیزم ، نمیدونی چقدر خوشحال شدم که دوست داشتی 🤭🥲🥹
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_41 _ولی من اینجوری نبودم از اونجایی که دختر فهمیده ایی بودم ، از همون بچه گ
#شب_های_قدیمی
#PART_42
و دیگر تنها راهی که داشتم هیمن کنکور دادن به یک شهر دیکه بود که ازشون دور شم .
اصن وقتی خانوادم هستن ، نمیتونم کاری کنم راحت نیستم .
هرچی ازشون دور باشم راحت ترم
تموم این مدت فقط یک شنونده بودم و هیچی نمیگفتم
سکوت کرد منتظر ادامه حرفش بودم که دیدم بغض کرده
یهو زد زیر گریه و من هاج و واج مونده بودم
چیشد؟!
+کاترینا عزیزم ... چیشد یهو چرا گریه میکنی ؟!
سریع اشک هاشو پاک و کرد و دم عمیقی گرفت از هوای آزاد
_هیچی .. ولش کن یاد اون روزایی افتادم و دلم برای خودم میسوخت .
راستش ناراحت شدم به خاطر این موضوع و اصن چزا باید گریه میکرد و چشم های قشنگش غمگين میشدن
به من نگاه کن کاترینا
به صورت ام نگاه کرد
+ولش کن خانومی ... اون روزا گذشته هر آدمی بخواد بزرگ بشه
بایذ بگذاری عذاب و رنج بکشی تا بزرگوارت کنه .
الان ام خودتو ناراحت نکن ، اومدیم بیرون از این لحظه لذت ببر .
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
["https://eitaa.com/Hamymoon"].
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_42 و دیگر تنها راهی که داشتم هیمن کنکور دادن به یک شهر دیکه بود که ازشون دور
#شب_های_قدیمی
#PART_43
سرشو تکون داد و هیچی نگفت
+حیف اون چشمات نیست که اینجوری گریه میکنی الان گذشته تموم شده عزیزم
دقت کردی
تو اگر امروزت رو بسازی
نه گذشته بدی داری
و نه اینده بدی
رهاش کن .
_باشه
....
من حسرت داشتن یک داداش تا ابد رو دلم میمونه ،
اگر داداش داشتم شایذ الان کنارم بود و از من مواظبت میکرد و حمایت میکرد و نمیذاشت کسی منو اذیت کنه .
....
میشه شما جای داداش ام باشی و پیشم بمونی ؟!
نمیدونم تو اون مغز فسقلی اش چی میگذرون
ولی من با دل و جون میخواستم قبول کنم ولی میترسیدم ، میترسیدم که نتونم براش خوب باشم اصن شایدم در حد داداش ام نتونم باشم و تنهام بزاره . نمیدونستم
ولی ریسک کردم و گفتم باشه
دستم گذاشتم رو دستش که داشت پوست انگشتش رو میکند و داشت خونی میشد.
_اره قشنگم ... با کمال میل از این به بعد من همه جا کنارت هستم ، رو من میتونی حساب کنی .
+ممنونم ... نمیدونم شما چی شد و از کجا پیداتون شد و اصن چی شد مه الان رسیدیم اینجا ولی مطمئن ام پیش هم میمونیم تا ابد .
چون نصف علایقمون متقابل هست .
ضربه آرومی به بینیش زدم .
+معلومه میمونیم عزیزم
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
["https://eitaa.com/Hamymoon"].