"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_129 لبخند بی جونی زدم به حرفی که گفت اشاره ایی به مبل کرد و کفت؛ +بیا داداش
#شب_های_قدیمی
#PART_130
+نه.... نه نه
+الکس تورووخدااا بس کن نکن اینجوری
ولی من گوش هام کر شده بود هیچی متوجه نمیشدم
فقط خشم سنگینی جلو چشمام رو گرفته بود
سعی میکرد مارو از هم جدا گنه ولی اون دختر بود زوری نداشت که
جوری گریه میکرد که بند دلم پاره میشد
همین که نگاش کردم مشت محکمی خورد به صورت ام
افتادن من با جیغ از ته دل کاترینا یکی شد ...
سرم محکم با شتاب خورد به کف خیابون
کاترینااا بالا سرم نشسته بود
چشماش شده بود کاسه خون آب
با دستای کوچولوش صورت مو قاب گرفته بود
شُکه شده بود این و از چهره اش میشد فهمید
هاج واج مونده بود
با صدایی که از ته چاه در میومد گفت ؛
+الکس
نميتونستم جواب شو بدم سخت بود برام حرف زدن فقط نگاااش میکردم
دید هیچی نمیگم بلند داد زد؛؛
+خدایاااااااااااا نههههه... نهه ....الکس نهههههه
پشت سرش مرد قد بلند سیاه پوش با ریش های بلند وایستاده بود
من اونو دیدم و اونم دید من دارم نگاش میکنم
پوزخندی زد انگاری میخواست یه کاری انجام بده
با دیدن؛.....
چا/قو توی دستش به سمت منو و کاترینا اومد
چیکار داشت میکرد ؟!
گرفت بالا همین که خواست از پشت بزنه به کاترینا .....
یکی با مشت زد تو صورت یارو چا/قو پرت شد
اونطرف
نمیدونم چی شد اهورااا با طرف درگیر شد و کاترینا ام رفت سمت شون
از اون طرف خیابون ماشین نیسان ابی بزرگ ایی زد بهشون و......
کمکم سرم سنگين شد و از هوش رفتم .....
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_130 +نه.... نه نه +الکس تورووخدااا بس کن نکن اینجوری ولی من گوش هام کر شد
#شب_های_قدیمی
#PART_131
_هین
باحس خفه بودن از خواب پریدم
انگاری یکی داشت خفه ام میکرد
هاج و واج اطراف مو دیدم که تو خونه ام من روی مبل خوابم برد دیشب ....
چشام سیاهی میفرت و سرم گیج
به مغز ام فشار اوردم تا بتونم بفهمم اطراف ام چه خبره
_دیشب کاتریناا رو بردم خونه اهورااا بهم پیام داد گفت بیا اومدم کف آشپزخونه افتاده بود دیار اومد و......
بالخره یادم اومد چی شد
دوباره اون صحنه خواب ام یادم اومد اهورااا و کاترینا
هل شده بلند شدم پام محکم خورد به میز عسلی ایی که جلوی مبل ها بود هرچی روش بود
افتاد زمین صدای بد ایی تو خونه پیچید
پله ها رو یکی دوتا بالا میرفتم ، رفتم داخل اتاق اهورا ....
دیدم خوابیده هنوز بیدار نشده بود .
نفس حبس شده مو دادم بیرون ، رفتم سمتش
پیشونیش رو بو/سیدم.
اروم گفتم ؛
_تو جون این داداش ایی ، زود خوب شووو
برگشتم برخوردم به یکی سرم و اوردم بالا دیدم دیار عه ....
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشق قشنگ بین شون 💞✨
#شهرزاد
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشقی که پیشش کودک درونت فعاله🥺♥️
#ازیاد_رفته
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی که مثل ایشون باشــہ >>>>😭🤌
#ازیاد_رفته
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]