eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "
1.8هزار دنبال‌کننده
126 عکس
603 ویدیو
1 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
چرا امشب همه ادیت ها قشنگههههههههههههههه اصن چشام قفل میشه روی صفحه وای خدایااا🥲😭❤️‍🔥
ولی تو این فیلم الهام خیلی گناه داشت 🙃👀
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشق اگر عشق باشه ؛...♥️✨ درخواستی ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
00:00✨🌑🤍
سلاممم نــــازم🫧🤍
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_131 _هین باحس خفه بودن از خواب پریدم انگاری یکی داشت خفه ام میکرد هاج
وقتی دیدمش بغض ام ترکید و بغلش کردم اونم حالش دست کمی از من نداشت ..... +خبر خوب ، حالش خوب شده دیگه نگران نباش _خداروشکر ، باشه رفتیم پایین تو آشپزخونه دیار اسرا کرد که صبحانه بخوریم باهم . پشت میز نشسته بودم همه فکرم و ذهنم پیش اون خوابی بود که دیدم هضم کردنش برام سخت بود یه حالی بهم دست داده بود ولی ته این ماجرا چی بود خدا میدوونه +داداشم بخور بازی نکن خیره شدی به یک جا حتی پلک ام نمیزنی حالش خوبه و خوب تر ام میشه ، آخ اگر بفهمم چه کار ایی کردی اهورااا خودمم دوست داشتم بدونم چی باعث شده به که این حال برسه ... ولی الان فقط برام مهم خودش بود سرم و اوردم بالا به دیار نگاه کردم اروم کفتم ؛ _دیار ... +جونم داداش _من میترسم ..... +از چی میترسی مرد اتفاقی نیوفتاده چرا داری انقدر خودت و اذیت میکنی _نمیددووونم الان خواب دیدم اهورا و کاترینا رو از دست میدم و منم هیج کاری ازم برنمیاد با این حرف ام نیش خندی زد با شيطنت گفت؛ +اوه ..... کاترینا کیه داداش!؟ چشمکی زد . هیچی نگفتم بعد چند دیقه خودش گفت؛ +باشه نگووووو ولی من که میفهمم اون خانوم کیه ....! خنده ام گرفته بود از این یه دنده بودنش زیر لب گفتم ؛ _بچه پرووو شروع کردم به خوردن صبحانه دیگه هیچ صحبتی نکردیم .... رفتم داخل تراس تا یکم حالم بلکه کمی خوب شه. ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_132 وقتی دیدمش بغض ام ترکید و بغلش کردم اونم حالش دست کمی از من نداشت .....
یک نخ سیگار در اوردم از پاکت روشن کردم شروع کردم به کشیدن .... بعد چند دقیقه دیدم دیار اومد کنار من +داداش بیا دستش دوتا قهوه بود ،یکی از دستش گرفتم لبخندی زدم و گفتم؛ _دمت گرم نیاز داشتم بخورم +نوش جونت خواهش میکنم ......... +میگم .... نیمخوای بگی کاترینا کیه ؟! نگاهی بهش انداختم پوزخندی زدم گفتم؛ _وای از دست تو دیارر... +بگو دیگه داداش کنجکاوم اشاره ایی به صندلی های تو تراس کردم و کفتم؛ _بیا بشین اینجا برات تعریف کنم باهم دیکه نشستیم روبه روی هم آرنج شو گذاشت روی میز منتظر بود براش تعریف کنم .! +بگو دیگه چرا من و نگاه میکنی ...!؟ _باشه .... یک شب حالم خوب نبود گفتم برم یه سر کافه کتابخونه شاید اونجا حالم خوب شه .... رفتم نشسته بودم داشتم کتاب میخواندم بعد دیدم یه خانوم کوچولو ایی میخواد از قفسه های بالا یک کتاب برداره قدش نمیرسید تو بغل اش ام چند تا کتاب بود رفتم سمتش بدون اینکه چیزی بگم پشت سرش وایستادم رد انگشت شو گرفتم متوجه شدم کدوم کتاب و میخواد .... برداشتم دادم بهش ، فاصله مون خیلی نزدیک بود دیار جوری نگاه میکرد و گوش میداد انگار دارن براش موفقیت شو تعریف میکنن چشماش برق داشت ، ای ناقلااا ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فکر میکنم بهترین حس دینا این که یک نفر به طور واضح بهت نشون بده چقدر براش مهمی ...🤍🥹🥹 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
شبتون بخیر به زیبایی ماه ، زیبارویان 🌑🤍✨