1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه شوهرم اینجوری واسه بارداریم ذوق نکنه چی؟!🥹😭
#شهرزاد✨
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+به چی فکر میکنی؟ 🤨
_به تو! 🥹
_به قد بلندت، چشای خوشگلت.... 🫦
#شهرزاد
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
تنها کشوری هستیم که
بدون هیچ لمسی زیباترین عاشقانه ها رو نشون میده.
نه هیچی ارزش جنگیدن نداره بالاخره یه روزی از دست میدی چه الان چه اینده .
دقت کردی که ؛
تو الان تو گذشته ی اینده ات هستی 🙃🤌✨
اگر تو امروزت رو بسازی
نه گذشته بدی داری و نه اینده بدی 👍🤍👀
"مــحزونِ شــاعر "فور ممنوع مرسی
#شب_های_قدیمی #PART_133 یک نخ سیگار در اوردم از پاکت روشن کردم شروع کردم به کشیدن .... بعد چند
#شب_های_قدیمی
#PART_134
+خب بگو ادامه شو مشتاق ام بدونم بگو بگو....!
به این حال اش خنده ام گرفته بود
_باشه بابا اروم باش میگم .....
لپاش مثل لبو شده بود قرمز بود از خجالت
منم ازش خواستم بیاد بشینه جای میز من باهم یک چیزی بخوریم و صحبت کنیم
بعد همین طوری به حرف زدن ادامه دادیم و.....
کاترینا رفت تا اینکه بعد یک هفته دوباره دیدمش داخل کافه کتابخونه
باهم دیکه گرم صحبت و حرف زدن بودیم ...
پسر عموی کاترینا اومد و آرامش و فضا اونجا رو
همه چی رو بهم زد
و بعدش ام خواست بره که گفتم من میرسونمت ......
بعد اون شب من تصادف کردم وقتی بیدار شدم بیمارستان بودم دیدم کاترینا ام بالا سرم هست
+جدی اهورا بهم هیچی نکفت حتی خودت ام نگفتی برای چی تصادف کردی چیشد ؟!
_اروم باش میگم واستا ....
+بگو
_پسر عموی کاترینا اومد یه سری چیز ها گفت و تو راه داشتیم میرفتیم ازش پرسیدم قضیه چی به چیه! برام تعریف کرد و میدونی منم که جنون دارم اون لحظه ام اومده بود به جونم
توراه برگشت بودم داشتم میومد خونه نمیدونم چی شد که تصادف کردم و.....
بعد ام بیدار شدم دیدم کاترینا بالا سرم عه ....
+کاترینا چه جوری فهمیده که تو تصادف کردی؟ اومده سراغت!؟
یکم فکر کردم راست میگفت و من هنوز نپرسیده بودم ازش یادم رفته بود ...
_نمیدونم ....
+مگه درباره پسر عموش چی گفت؟!
_توضیح اش مفصله بعدا برات میگم ....
فقط اینو بدون که خاطرخواه کاترینا بوده ولی بهش خیانت کرده ....
چهره دیار با هر کلمه ایی که میرفتم جلو تغییر میکرد
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فور ممنوع مرسی
#شب_های_قدیمی #PART_134 +خب بگو ادامه شو مشتاق ام بدونم بگو بگو....! به این حال اش خنده ام گرفته
#شب_های_قدیمی
#PART_135
+یعنی چی..؟!
حوصله نداشتم عصبانی بودم نميتونستم جواب سوال هاشو بدم ....
بلند گفتم؛
_نمیددووونم بس کن گفتم برات سر فرصت تعریف میکنم من الان حالم خوب نیست ولم کن .....
تسلیم بار دستاشو گرفت بالا خودش و عقب کشید
+باشه داداش اروم باش خیله خب باااشه
از تراس اومدم بیرون کلافه بودم دور خودم میگشتم نیمدونستم چیکار کنم اصن کجا برم تا اروم بگیرم .....
و این حالم و دیار میدید و متوجه میشد
+الکس چیکار کنم تا حالت خوب شه؟!چی باعث میشه از این حال بیای بیرون ؟!
خودمم نمیدونم ولی ؛....
تنها کسی که بودنش یه جون به جونام اضافه میکرد
کاترینا بود
سرم و برگردونم سمت دیارگفتم ؛....
_کاتریناا
سمتم اومد بغلم کرد و گفت؛
+برو داداش برو پیش کاترینا منم اینجا حواسم به اهورا هست بعد ام اگر اومد بیارش اینجا شام باهم بخوریم
با شیطنت گفت؛
+میخوام زن داداش مو ببینم ، میخوام ببینم کی دل این سنگ تو رو عاشق خودش کرده ....
با حرفی که گفت زن داداش ام خنده ام گرفت .
_باشه میرم ، شب ام شام سفارش بده بیارن ...
به سمت در خونه رفتم تا برم بیرون بلند گفت ؛
+بااااشهعع
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]